Menu

غزل شماره ۱۲۲

121

۱- نیست در شهر نگاری که دلِ ما ببرد
بختم ار یار شود رختم از ینجا ببرد
۲- کو حریفی کَشِ سرمَست که پیشِ کرمش
عاشق سوخته دل نامِ تمنّا ببرد
۳- باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم
آه از آن روز که بادت گلِ رعنا ببرد
۴- رهزنِ دهر نخفتست، مشو ایمن ازو
اگر امروز نَبُردست که فردا ببرد
۵- در خیال این همه لُعبت به هوس می بازم
بُو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
۶- علم و فضلی که بچل سال بدست آوردم
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
۷- سحر با معجزه پهلو نزند ایمن باش
سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
۸- جام مینایی می سدِّره تنگدلی است
مَنه از دست که سیلِ غمت از جا ببرد
۹- راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
۱۰- حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار
خانه ار غیر بپرداز و بِهِل تا ببرد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *