| ۱- | دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد |
| به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد | |
| ۲- | به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرد |
| زهی سجّاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد | |
| ۳- | رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب |
| چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد | |
| ۴- | شکوه تاج سلطانی که بیم جان در و درجست |
| کلاهی دل کش است اما به ترک جان نمی ارزد | |
| ۵- | بس آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود |
| غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد | |
| ۶- | تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی |
| که شادی جهانگیری، غم لشکر نمی ارزد | |
| ۷- | چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر |
| که یک جو منت دو نان به صد من زر نمی ارزد |
