Menu

غزل شماره ۱۴۵

144

۱- دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد
۲- به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرد
زهی سجّاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد
۳- رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد
۴- شکوه تاج سلطانی که بیم جان در و درجست
کلاهی دل کش است اما به ترک جان نمی ارزد
۵- بس آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد
۶- تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهانگیری، غم لشکر نمی ارزد
۷- چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر
که یک جو منت دو نان به صد من زر نمی ارزد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *