Menu

غزل شماره ۱۵۹

157

۱- مرا مِهرِ سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان ست این و دیگرگون نخواهد شد
۲- رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد
۳- مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
۴- خدا را محتسب ما را به فریادِ دف و نی بخش
که سازِ شرع ازین افسانه بی قانون نخواهد شد
۵- مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم؟ چون نخواهد شد
۶- شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دِلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
۷- مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینهِ حافظ
که زخم تیغ دلدارست و رنگِ خون نخواهد شد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *