| ۱- | مرا مِهرِ سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد |
| قضای آسمان ست این و دیگرگون نخواهد شد | |
| ۲- | رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت |
| مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد | |
| ۳- | مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند |
| هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد | |
| ۴- | خدا را محتسب ما را به فریادِ دف و نی بخش |
| که سازِ شرع ازین افسانه بی قانون نخواهد شد | |
| ۵- | مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم |
| کنار و بوس و آغوشش چه گویم؟ چون نخواهد شد | |
| ۶- | شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی |
| دِلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد | |
| ۷- | مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینهِ حافظ |
| که زخم تیغ دلدارست و رنگِ خون نخواهد شد |
