Menu

غزل شماره ۱۶۵

163

۱- دوش از جنابِ آصف پیک بشارت آمد
کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
۲- خاک وجود ما را از آب باده گل کُن
ویران سرای دل را گاه عمارت آمد
۳- این شرح بینهایت کز زلف یار گفتند
حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد
۴- عیبم بپوش زنهار ای خِرقه می آلود
کان پاک دامن این جا بهر زیارت آمد
۵- امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان
کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
۶- بر تخت جم که تاجش معراج آفتاب است
همّت نگر که مُوری با آن حقارت آمد
۷- از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار
کان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد
۸- آلوده یی تو حافظ فیضی ز شاه درخواه
کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد
۹- دریاست مجلس او دریاب وقت و دُر یاب
هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *