Menu

غزل شماره ۱۷۲

170

۱- رسید مژده که ایّام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
۲- من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
۳- چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حَرَم نخواهد ماند
۴- چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه، هستی رقم نخواهد ماند
۵- سرود مجلس جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیاور که جَم نخواهد ماند
۶- غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
۷- توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج دِرَم نخواهد ماند
۸- برین رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
۹- ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *