Menu

غزل شماره ۱۸۱

179

۱- کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
۲- قاصد حضرتِ سلمی که سلامت بادش
چه شود گَر، به سلامی دل ما شاد کند
۳- امتحان کُن که بسی گنج مُرادت بدهند
گر خرابی چو مرا، لطف تو آباد کند
۴- یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز
که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند
۵- شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد
قدر یک ساعته عمری که درو داد کند
۶- حالیا عشوهِ عشق تو ز بنیادم برد
تا دگر باره حکیمانه چه بنیاد کند
۷- گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنی ست
فکر مشّاطه چه با حسن خداداد کند
۸- ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
خرّم آن روز که حافظ ره بغداد کند