| ۱- | کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند |
| ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند | |
| ۲- | قاصد حضرتِ سلمی که سلامت بادش |
| چه شود گَر، به سلامی دل ما شاد کند | |
| ۳- | امتحان کُن که بسی گنج مُرادت بدهند |
| گر خرابی چو مرا، لطف تو آباد کند | |
| ۴- | یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز |
| که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند | |
| ۵- | شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد |
| قدر یک ساعته عمری که درو داد کند | |
| ۶- | حالیا عشوهِ عشق تو ز بنیادم برد |
| تا دگر باره حکیمانه چه بنیاد کند | |
| ۷- | گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنی ست |
| فکر مشّاطه چه با حسن خداداد کند | |
| ۸- | ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز |
| خرّم آن روز که حافظ ره بغداد کند | |
معاني لغات غزل (۱۸۱)
كلك : ني ، قلم .
مشكين:سياهرنگ و مُشكبوي ، به مشك مركب آلوده شده .
اجر:پاداش ، ثواب.
قاصد:پيك.
سَلمي: زني معشوقه در ادبيات عرب ، مانند ليلي است و مجازاً به معشوق اطلاق مي شود.
گنج مراد: گنج مقصود ( اضافه تشبيهي ) و در اصطلاح صوفيه مراد مطلق به معناي مقتدا و پيشوا و در عرف محاوره به معناي آرزو و خواسته.
خراب: ويران و در اينجا به معناي از دست رفته و تباه شده و افسرده و غمزده.
خسرو شيرين: شاه شيرين حركات، خسرو عاشق شيرين .
يكساعته عمر:عمر يك ساعته ، يك ساعت زندگاني .
به رحمت:از روي بخشايش و مهرباني .
عشوه عشق تو : نازو دلربايي عشق تو ، كرشمه عشق تو .
زبنيادم برد: بنياد و اساس مرا از بين برد . اساس هستي مرا ويران كرد.
حكيمانه بنياد كردن:مانند حكيمان عاقلانه اساس كار را بنياد نهادن .
مدحت: مدح و تحسين ، ستايش .
مستغني:بي نياز.
مشاطه :آرايشگر.
حُسن خداداد :زيبايي طبيعي ، زيبايي خدا آفريده.
معاني ابيات غزل( ۱۸۱)
(۱) قلم تو كه از مركب آن بوي مُشك به مشام مي رسد، روزي كه از ما ياد كند ، ثوابي معادل آزاد كردن دويست بنده و غلام را خواهد برد.
(۲) قاصد و پيك اقامتگاه سَلمي كه اميدوارم به سلامت باشد چه زيان دارد اگر دل مارا با سلام شاد كند .
(۳) بيازماي و بنگر كه اگر افسرده از دست رفته يي چون من را لطف و محبت تو به سامان برساند ،بسياري از آرزوهايت برآورده خواهد شد.
(۴) خدايا به دل خسرو شيرينكار كشور حُسن بينداز كه از روي شفقت و مهرباني به سوي فرهاد كند .
(۵) ارزش يك ساعت زندگاني شاه كه به عدل پردازد از صد سال زهد و عبادت بيشتر است .
(۶) در حال حاضر ، عشوه گري و دلربايي عاشقانه تو مرا از پاي در آورد ، تا ببينم بار ديگر اين عشوه گري و دلربايي چه شيوه خردمندانه يي را بنياد نهد.
(۷) سرشت پاك تو از ستايش ما بي نياز است. از دست انديشه آرايشگر ، در برابر زيبايي خدا داد ، چه كاري ساخته است .
(۸) در شيراز به مقصدو مقصود خود راه نيافتيم .اي خوشا روزي كه حافظ رهسپار ديار بغداد شود .
شرح ابيات غزل( ۱۸۱)
وزن غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
بحر غزل : رمل مثمّن مخبون محذوف
*
اوحدي :
چون ز بغداد لب دجله دلم ياد كند
دامنم را چو لب دجله بغداد كند
*
همانطور كه، علاّمه محترم قزويني اظهار نظر كرده اند اين غزل وغزلي ديگركه در آن صراحتاً از سلطان احمد شيخ اويس حسن ايلكاني نام برده شده مربوط به اين سلطان است. سلطان جلاير ( ۷۸۴-۸۱۳) پسر سلطان اويس در سال ۷۸۴ با پيروزي بر برادر خود سلطان حسين و قتل عام و اطرافيانش بر آذربايجان و بغداد مسلّط شد . او در عين شقاوت و بي رحمي مردمي مدّبر و باهوش بود.
حافظ در سالهاي اخيرحيات خود علاوه بر نابساني هاي موجود دچار دلهره وترس حمله تيمور شده و قصد ترك شيراز را داشته است . اين غزل و غزلي ديگر با مطلع :
احمد الله عَلي مَعدِلَهِ السّلطان
احمد شيخ اويس حسن ايلكاني
را براي سلطان احمد جلاير سروده و خيال مهاجرت از شيراز به بغداد را داشته است . بايد دانست حافظ از قساوت و بي رحمي هاي سلطان احمد جلاير آگاهي كامل داشته و به حكم روح آزاديخواهي و صراحت لهجه حتي در اين غزل با ايهامي به آن اشاره و اورا به عدل و داد توصيه مي كند . بيت پنجم اين غزل بي شك از حافظ صريح اللّهجه و شجاع است كه ممكن است در نسخه يي كه براي سلطان احمد جلاير ارسال شده سبب اين شده باشد كه سلطان احمد در دعوت رسمي او دچار ترديد شده باشد و حافظ بعدآً به حكم احتياط آن را حذف كرده و غزل ديگري كه به مطلع آن اشاره شد سروده و براي حاكم بغداد فرستاده باشد . ما براين گفته خود دليلي نداريم ليكن مفاد ابيات اين غزل و غزل دومي و حالت استقبال و در ماندگي حافظ و خبر يورش تيمور، همگي دلالت براين دارد كه حافظ ترجيح ميداده كه از جهنم شيراز به برزخ بغداد راه مَفَرّي بيابد و اينكه آيا خود او آخر الامر پشيمان شده يا امكانات سفر و زاد و توشه دست به هم نداده يا رسماً از طرف سلطان دعوت نشده، قدر مسلّم اين است كه اين سفر صورت عمل به خود نگرفته و عمل شده است . بعضي عقيده دارند كه اين غزل در پاسخ دعوت نامه سلطان احمد سروده و به بغداد ارسال شده است و گنجانيدن بيت پنجم غزل نيز پاسخ مؤدبانه و غير مستقيمي است بر ردّ دعوت آن پادشاه ظالم . ليكن اين نظريه با مفاد چهار بيت اول غزل که كِلكِ سلطان از او ياد كرده و قاصد درگاهش به سلامي دل او را شاد سازد و تقاضا مي كند كه اين حاجات مر ابرآور و اگر لطف تو خرابي چون من را آباد كند خداوند به تو عوض خواهد داد و دعا مي كند كه خدا در دل آن شاه بيندازد كه از او ياد نمايد كاملاً منافات دارد در اين صورت چگونه مي توان گفت كه اين غزل با اين اشارت و ايهامات جواب ردي بر دعوت قبلي است؟
تنها نتيجه يي كه مي توان از مطالعه اين غزل گرفت اين است كه حافظ مي گويد: ( ره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز ) واين مصراع مي رساند كه پس از يك عمر زندگاني پر نشيب و فراز حافظ از كارنامه زندگي و نحوه آن راضي نبوده است.
