| ۱- | گفتم کِی اَم دهان و لبت کامران کنند؟ |
| گُفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند | |
| ۲- | گفتم خراج مِصر طلب می کند لبت |
| گفتا درین معامله کم تر زیان کنند | |
| ۳- | گفتم به نقطه ی دهنت خود که بُرد راه |
| گفت این حکایتی ست که با نکته دان کنند | |
| ۴- | گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین |
| گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند | |
| ۵- | گفتم هوای میکده، غم می بَرَد ز دل |
| گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند | |
| ۶- | گفتم شراب و خِرقه نه آیین مذهب است |
| گفت این عمل به مذهب پیر مُغان کنند | |
| ۷- | گفتم ز لعلِ نوشِ لبان، پیر را چه سود؟ |
| گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند | |
| ۸- | گفتم که خواجه کی به سر حجله می رود؟ |
| گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند | |
| ۹- | گفتم دعای دولتِ او وِردِ حافظ است |
| گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند |
