Menu

غزل شماره ۲۲۳

221

۱- دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
۲- بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
۳- بنمای رو که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
۴- جان بر لب است و حسرت در، دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
۵- از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید
۶- بر بوی آنکه در باغ یابد گلی چو رویت
آید نسیم و هر دم گرد چمن برآید
۷- گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان
هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *