Menu

غزل شماره ۲۲۷

225

۱- نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
فغان که بخت من از خواب در نمی آید
۲- صبا به چشم من انداخت خاکی از کویت
که آب زندگیم در نظر نمی آید
۳- قد بلند تو را تا به بر نمیگیرم
درخت کام و مرادم به بر نمی آید
۴- مگر به روی دلارای یار ما، ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید
۵- مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وز آن غریب بلاکش خبر نمی آید
۶- ز شست صدق، گشادم هزار تیر دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمی آید
۷- کمینه شرط وفا ترک سر بود حافظ
برو اگر ز تو کار این قدر نمی آید

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *