| ۱- | نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید |
| فغان که بخت من از خواب در نمی آید | |
| ۲- | صبا به چشم من انداخت خاکی از کویت |
| که آب زندگیم در نظر نمی آید | |
| ۳- | قد بلند تو را تا به بر نمیگیرم |
| درخت کام و مرادم به بر نمی آید | |
| ۴- | مگر به روی دلارای یار ما، ور نی |
| به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید | |
| ۵- | مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید |
| وز آن غریب بلاکش خبر نمی آید | |
| ۶- | ز شست صدق، گشادم هزار تیر دعا |
| ولی چه سود یکی کارگر نمی آید | |
| ۷- | کمینه شرط وفا ترک سر بود حافظ |
| برو اگر ز تو کار این قدر نمی آید |
