| ۱- | ز دل بر آمدم و کار بر نمی آید |
| ز خود برون شدم یار در نمی آید | |
| ۲- | درین خیال به سر شد زمان عمر و هنوز |
| بلای زلف درازت به سر نمی آید | |
| ۳- | بَسَم حکایت دل هست با نسیم سحر |
| ولی به بخت من امشب سحر نمی آید | |
| ۴- | فدای دوست نکردیم عمر و مال و دریغ |
| که کار عشق زما این قدر نمی آید | |
| ۵- | همیشه آه سحرگاه من خطا نشدی |
| کنون چه شد که یکی کارگر نمی آید | |
| ۶- | ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس |
| کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید |
