Menu

غزل شماره ۲۲۸

226

۱- ز دل بر آمدم و کار بر نمی آید
ز خود برون شدم یار در نمی آید
۲- درین خیال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف درازت به سر نمی آید
۳- بَسَم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی آید
۴- فدای دوست نکردیم عمر و مال و دریغ
که کار عشق زما این قدر نمی آید
۵- همیشه آه سحرگاه من خطا نشدی
کنون چه شد که یکی کارگر نمی آید
۶- ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید