Menu

غزل شماره ۲۴۲

240

۱- گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
۲- خرّم آن روز که با دیده گریان بروم
تا زنم آب دَرِ میکده یک بار دگر
۳- معرفت نیست درین قوم خدایا سببی
تا بَرم گوهر خود را به خریدار دگر
۴- یار اگر رفت و حقّ صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر
۵- گر مُساعد شودم دایره چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
۶- عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طرّهِ طَرّار دگر
۷- راز سربسته ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
۸- هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر
۹- باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *