Menu

غزل شماره ۲۴۲

240

۱- گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
۲- خرّم آن روز که با دیده گریان بروم
تا زنم آب دَرِ میکده یک بار دگر
۳- معرفت نیست درین قوم خدایا سببی
تا بَرم گوهر خود را به خریدار دگر
۴- یار اگر رفت و حقّ صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر
۵- گر مُساعد شودم دایره چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
۶- عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طرّهِ طَرّار دگر
۷- راز سربسته ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
۸- هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر
۹- باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر

 

معانی لغات غزل (۲۴۲)

 

رِندان:جمع رند،منکر که انکار او از زیرکی باشد نه از جهل و حماقت و آنکه کار خود ، فراست کند و آنکه ظاهر خود را در ملامت نماید و در باطن آراسته باشد و کسی که بر هیچ قید مقید نباشد بجز الله و از شیخی و مریدی بیزار باشد. ( كشّاف )

تا زنم آب در میکده : تا در میکده را آب پاشی و شست وشو و تمیز کنم.

معرفت:شناسایی، و در اصطلاح صوفیه:۱) ادراک مطلق است اعم از تصور و تصدیق که تصور تنها را معرفت نامند و تصدیق را علم . ۲) ادارك بسيط است اعمّ از تصوّر و تصديق و بنابراین تعریف، ادراک کلّی را علم گویند. معرفت یا شهودی است که همان برهان صدیقان است یا کشفی که در آن تمامت شکوک و ابهامات از پیش سالک حق بر خیزد. ( فرهنگ عرفانی دکتر سجادی) . ومنظور شاعر از به کار بردن این کلمه در این بیت و غزل همان شناسایی و قدر شناسی و قائل شدن ارزش برای خاصان و عارفان است که شاعر در غربت ، اهالی یزد را فاقد آن می داند .

حاش لله : (شبه جمله) پناه بر خدا، دور باد از من ، حاشاکه.

دایره چرخ کبود: گردش این آسمان نیلوفری.

پرگار: مکر وحیله ، تدبیروافسون( در اینجا این معنا را افاده می کند).

عافیت: . سلامت ، صحت.

خاطر: دل ، قلب.

غمزه شوخ: کرشمه گستاخ ، ناز و ادای دلربا.

طره طرار: زلف راهزن.

دگر: دیگربار، بار دیگر.

دستان: ترانه ،نغمه ، آواز ، سرود.

دف: دایره ، اَرَبانه.

قصد: آهنگ

ریش: زخم ، مجروح .

باز گویم: دوباره به خود می گویم. .

واقعه: حادثه ، رویداد.

غرقه گشتند:غرق شدند.

غرقه گشتند در این بادیه: در این صحرای بی آب و علف زیر شن دفن شدند.

 

معانی ابیات غزل (۲۴۲)

 

(۱) اگر عمری باقی باشد بار دیگر خود را به میخانه ( شیراز ) می رسانم و غیر از خدمت به آزادگان زیرک کار دیگری نخواهم کرد.

(۲) خوشا آنروزی که با دیده گریان ( از یزد ) بروم تا یکبار دیگر با اشک چشم خود در میکده را آب پاشی کنم.

(۳) در این گروه مردم ( یزد) دانش وشناختی نیست . برای خاطرخدا اسبابی فراهم کنید تا گوهر هنر خود را نزد خریدار دیگری ببرم .

(۴) اگر محبوب رفت و حق دوستی گذشته را مراعات نکرد از من دور باد که به دنبال محبوب دیگری بروم.

(۵) اگر گردش این آسمان نیلوفری با من همراهی کند باز هم با نقشه وتدبیر دیگری اورا به دست خواهم آورد!

(۶) دلم خواستار ایمنی و آسودگی است اگر ناز و غمزه گستاخانه و زلف راهزن دلربایش بگذراند.

(۷) راز نهان و پوشیده ما را ببین که هر چند یکبار بر سر بازاری با ساز و آواز بر ملا کردند.

(۸) پیوسته اوقات از درد می نالم زیرا این چرخ هر ساعت به یك نحوی در صدد آزردن دل مجروح من است….

(۹) دوباره به خود می گویم که حافظ در این واقعه سخت، تنها نیست و در این صحرای بی آب و علف ( یزد) چه بسیار کسان دیگر که زیر شنهای روان آن مدفون شدند.

 

شرح ابیات غزل (۲۴۲)

 

وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

بحر غزل : رمل مثمّن مخبون محذوف

 

*

 

سعدی : ( با قافیه دیگر )

هر شب اندیشه دیگرکنم ورای دگر

که من از دست تو فردا بروم جای دگر

عبید زاکانی( با قافیه دیگر ):

می پزد باز سرم بیهده سودای دگر

(( که من ازدست تو فردا بروم جای دگر))

*

این غزل در فرجه تبعید ۲ ساله یی که حافظ در زندان اسکندر یعنی یزد به سر می برده و در اواخر این ایام سروده شده است و ما به منظور احتراز از اطاله کلام در مبحث ( چرا حافظ به یزد تبعیدشد) از آن سخنی به میان نیاوردیم .

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم از پی جانان بروم

و یا در غزل:

نـماز شام غریبان چه گریه آغازم

بـه مویه های غریبانه قصّه پردازم

که هر دو غزل رادر ایام سختی و تبعید سروده به ترتیب می فرماید .

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی

تا دَرِ میکده شادان وغزلخوان بروم

و:

خدای را مددی ای رفیق ره تا من

به کوی میکده دیگر عَلَم برافرازم

و اینکه در بیت دوم این غزل می فرماید خوشا به حال روزی که از این شهر با چشم گریان بروم تا در میکده را با اشک چشم آب پاشی کنم. به این دلیل است که حافظ در بدو ورود به یزد وارد خانقاه شیخ تقی الدین دادا شد و چشمش به کوچه هایی افتاد که تمامی آب وجاروشده وتمیز بود واین برای او تازگی داشت و در غزل :

در سرای مغان رُفته بود و آب زده

نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

 

این رويداد را بازگو می کند و این آب و جارو کردن کوچه ها از رسوم زرتشتیان و از قدیم الایام تا به امروز باقی است و هر کدبانوی خانه قبل از آفتاب ، فرجه جلوی منزل خود را آب و جارو می کند. و اما اینکه در بیت سوم می فرماید:معرفت نيست در این قوم … کاملاً ذیحق بوده و این سخن منصفانه است. مردم ديار یزد به سبب بی رحمی طبیعت یعنی کم آبی و طوفانهای شن و هوای نامناسب مجبورند تمام ساعات روز و ماه سال به کار پرداخته و با طبیعت مبارزه کنند ووقت و مجالی برای رفتن به سبزه وصحرایی که ندارند ، ندارند و به گفته حافظ ، این (قوم)، کسی را که حرفه اش صرفاً شاعری باشد به نام آدم بیکاره شناخته و برای او چندان اعتباری قائل نیستند و این ناتوان که عمری را با همشهریان به سر برده ، تا سالیان درازی طبع موزون خود را از آنها پنهان نگاه می داشت و گرنه با این اظهار نظر مواجه می شدکه كسی که سرو دلش به دنبال شعر وشاعری است نمی تواند یک مختصص آزمایشگاهی و فنی خوبی باشد و بحمدالله ! در این دوره اخیر ، که در اثر تدابیر حکومت! آن پشتکار و فداکاریهای سابق ! از میان رفته ومردم متدرجاً کم کار می شوند! به شعر و ادب اظهار تمایل نسبی پیدا کرده اند!

 

منظور شاعر در بیت چهارم از کلمه یار، همان شاه شجاع است که در بیت پنجم ، شاعر، باطن رند خود را می نمایاند و می گوید : اگر اوضاع مناسب شود دوباره او را با نیرنگ و حیله وتدبیر دیگری با خود موافق خواهم کرد و این طبع رندانه و هوش وفراست شاعر را می رساند.

شاعر در پایان غزل می گوید پیوسته اوقات از بخت بد خود نالانم اما باز با خود می گویم هزاران نفر در این بیابان بی آب و علف یزد ، زیر شنها روان مدفون شدند منهم یکی از آنها! و این موقعیت بد آبادیهای یزد را می رساند که تا این اواخر پیوسته در معرض تهاجم شنهای روان و طوفانهای سهمناک بود و امروزه به سبب مهار شدن بیابانها اثری از آنها موجود نیست .

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *