Menu

غزل شماره ۲۴۴

242

۱- یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
۲- این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور
۳- دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود
دایماً یکسان نباشد کار دوران غم مخور
۴- گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
۵- ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
۶- هان مشو نومید چون واقف نیی از سِرّ غیب
باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
۷- در بیابان گر ز شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور
۸- گر چه منزل بس خطرناکست و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
۹- حال ما در فُرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور
۱۰- حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار
تا بود وِردَت دعا و درس قرآن غم مخور

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *