Menu

غزل شماره ۲۵۸

255

۱- درد عشقی کشیده ام که مُپرس
زهر هجری چشیده ام که مُپرس
۲- گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مُپرس
۳- آن چنان در هوای خاک درش
میرود آب دیده ام که مُپرس
۴- من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مُپرس
۵- سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مُپرس
۶- بی تو در کلبه گدایی خویش
رنجهایی کشیده ام که مُپرس
۷- همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مُپرس