Menu

غزل شماره ۲۶۹

265

۱- چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
۲- کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم
که دل چه می کشد از روزگار هجرانش
۳- برید صبح وفا نامه یی که برد به دوست
زخون دیده ما بود مهر عنوانش
۴- زمانه از ورق گل مثال روی تو ساخت
ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
۵- بسی شدیم و نشد عشق را کرانه پدید
تبارک الله ازین ره که نیست پایانش
۶- جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد
که جان زنده دلان سوخت در بیابانش
۷- بدین شکسته بیت الحزن که میآرد
نشان یوسف دل از چه زنخدانش
۸- بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم
که سوخت حافظ بیدل ز مکر و دستانش

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *