سفر کردم با سپانی پس از طّی مراحل ها
زبانم باز شد در وصف مهرویان ساحل ها
کنار ساحل آرام و جان بخش و فرح افزا
به هم بسته ست چتر سایبان مانند محمل ها
ز خیل خوبرویان جای پایی نیست در ساحل
به راه خویش دارم بر لب دریا چه مشکل ها
بر آن تن ها نه تنها آبشار گیسوان جاری
که بر آن حوله ها افتاده مانند حمایل ها
حجاب زلف را هر دم نسیمی می برد یک سو
برای چشم ما این حوله ها گردیده حایل ها
تو پنداری که وصف شعر موزونست گر گویم
ز نا همواری اندام مهرویان ساحل ها
بلور سینه ی برجسته ای چون جام وارونی
به دور از دسترس خوناب حسرت ریخت در دل ها
ز جایش پشت و رو شد در گل ساحل گل اندامی
به سر خاکم ز جای سینه های رفته در گِل ها
ز جا برخیز و با جام بلور سینه های خود
« اَلا یا اَیّها السّاقی اَدِرکأساً و ناولها»
جلالی خاک اسپانی نباشد نی غلط گفتم
نگارستان چین است این ز بس دارد شمایل ها
ساحل ماربیا-اسپانیا ۱۳۶۳/۶/۱۸
