Menu

غزل شماره ۳۰۱

297

۱- دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم
۲- عشق من با لب شیرین تو امروزی نیست
دیرگاه است کزین جام هلالی مستم
۳- از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
۴- عافیت چشم مدار از من میخانه نشین
که دم از خدمت رندان زده ام تا هستم
۵- در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم
۶- بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حَسود
چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم
۷- بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم
۸- رُتبتِ دانش حافظ به فلک بَرشده بود
کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم
۹- صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت
آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *