Menu

غزل شماره ۳۰۲

298

۱- به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
۲- اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
«به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم*»
۳- چو ذرّه گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
۴- بیار باده که عمریست تا من از سَرِ امن
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
۵- اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
۶- چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
۷- بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم چو خاطرش خَستَم
* به خاکپای عزیزت که عهد نشکستیم
زمن بُریدی و با هیچکس نه پیوستم (سعدی)

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *