| ۱- | ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی |
| لطف کردی سایه یی بر آفتاب انداختی | |
| ۲- | تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت |
| حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی | |
| ۳- | گوی خوبی بردی از خوبانِ خلّخ شاد باش |
| جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی | |
| ۴- | هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت |
| زین میان پروانه را در اضطراب انداختی | |
| ۵- | طاعت من گر چه از مستی خرابم رد مکن |
| کاندرین شغلم به امیّد ثواب انداختی | |
| ۶- | گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما |
| سایه دولت بر این کُنجِ خراب انداختی | |
| ۷- | خواب بیداران ببستی و آنگه از نقش خیال |
| تهمتی بر شبروان خیل خواب انداختی | |
| ۸- | پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه |
| وز حیا حور و پری را در حجاب انداختی | |
| ۹- | از فروغ چشم می گون و دو لعل می پرستت |
| حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی | |
| ۱۰- | وز برای صید دل در گردنم زنجیر زلف |
| چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی | |
| ۱۱- | داور دارا شکوه، ای آن که تاج آفتاب |
| از سر تعظیم بر خاک جناب انداختی | |
| ۱۲- | نصرت الدّین شاه یحیی آن که خصمِ ملک را |
| از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی |
