هوانس تومانیان
HOVANESS-TOOMANIAN
در سال ۱۸۶۹ میلادی در ارمنستان متولد شد. پدرش کشیشی نیکوکار بود. تحصیلات ابتدایی را نزد پدر و عمویش در روستا آموخت و بعدها در ۲ مرتبه به مدت ۷ سال در مدارس شهر تحصیل نمود و وارد زندگی اجتماعی شد و سراسر عمر به جز یک سفر که به قسطنطنیه رفت در ارمنستان می زیست بالاخره در سال ۱۹۲۳ به مرض سرطان درگذشت.
اشعار او در ۶ جلد منتشر شده است. از او ترجمه های زیاد و تذکره ی شعرا و نویسندگان ارمنی و مقالات زیادی به جای مانده و شهرت فراوانی در نزد ملت ارمنی کسب کرده است. ارامنه او را شاعر ملی خود می دانند و او یکی از ارکان اربعه ی ادبیات ارمنی است و سه نفر دیگر هوانسیان ، ایساهاکیان و دریان می باشند. در این جا نخست ترجمه شعر معروف ( آخ تامار ) شاعر و سپس برگردان آن به شعر فارسی از نظر علاقه مندان می گذرد:
ترجمه فارسی شعر آخ تامار
در دهکده ای کوچک – در کرانه های (وان) – هر شب جوانی پنهانی خود را به امواج دریاچه می سپرد.
**
بی قایق اما با بازوانی ستبر – تا جزیره روبرو – شنا کنان دل امواج را می شکافد.
**
از ظلمت دریچه – نوری درخشان – که همچو آتشی رخشان در راه اوست تا راهش گم نکند او را باز می خواند.
**
شب همه شب (تامار) زیبا – در آن نهان گاه نزدیک آتش می افروزد و بی تاب انتظار می کشد .
**
دریای متلاطم می لرزد – خروشان می غرد – خشمگین می ستیزد و قلب جوان همچنان می تپد .
**
و (تامار) با قلبی لرزان – صدای شکافتن آب را از نزدیک می شنود و تمامی وجودش از عشق می سوزد.
**
در شبی مرموز و آرام – صدایی بر کرانه ی دریای تاریک خاموش می شود و سایه ای تیره و تار فرو می ایستد و آنان همدیگر را باز می یابند
تنها امواج دریاچه (وان) آرام بر کرانه های ساحلی بوسه می زنند و از پس یکدیگر با زمزمه ای وصف ناپذیر دور می شوند.
**
گویی نجوا می کنند – و اختران آسمان – با نگاه تهمت آمیز تامار بی آزرم را می نگرند.
**
در قلب دختر شوری به پا می شود – دیگر بار لحظه وداع باز می رسد آن یک به دریای متلاطم می افتد – و این یک در کرانه دریاچه به دعا می ایستد
**
کیست آن جوان گستاخ – که مست از باده عشق – ترس و بیم از دل رانده است و شبانه از دل امواج می گذرد؟
**
جوان از میان امواج ره می سپرد – (تامار) را می بوسد – او درباره ما چگونه می اندیشد؟ همو که دختری از جزیره ما را ربوده است
**
جوانان گرانجان جزیره – این چنین با خود گفتند – و شبی مشعل افروخته (تامار) را خاموش کردند.
**
نوجوان شیدای شناگر – در دریاچه شب رنگ سرگردان شد و نسیم که باز می آورد – پژواک (آخ تامار) را
**
صدایش نزدیکست در تیرگی ظلمت – در زیر صخره های بلند آن جا که امواج خشمگین می خروشند و بیصدا ناپدید می شوند – گهگاه ناله ای ضعیف به گوش می رسد.
**
صبحگاهان دریاچه خروشان – جسدی را به کرانه باز رساند
جسدی را که پنداشتی بر لبان سرد افسرده اش – به هنگام مردن تنها دو کلمه نقش بسته بود: آخ تامار
**
و از آن رو به یاد او – جزیره شد – جزیره (آخ تامار)
**
آخ تامار
در این آبادی کوچک که آن سو
کنار ساحل (وان) جای دارد
جوان عاشقی پنهان به هر شب
تن خود را به دریا می سپارد
بدون قایق و پارو شناگر
به زور بازوان در شام تیره
شکافد موج دریا را به هر شب
که تا خود را رساند بر جزیره
به تاریکی یکی نوری درخشان
که همچون آتشی رخ می نماید
چنان فانوس دریائیست روشن
شناگر را به سوی خویش خواند
به هر شب در نهان (تامار) زیبا
کنار ساحل آتش برفروزد
پس آنگه در نهانگاهش به صد شوق
دو چشم خود به موج آب دوزد
شکافد موج دریای خروشان
دو بازوی ستبر نوجوانی
ستیزد نوجوان با موج دریا
تپد قلبش برای یار جانی
دل (تامار) هم می لرزد از شوق
کنار ساحل تاریک در شب
صدای موج آب آید به گوشش
زعشق آتشین می سوزد از تب
بدین سان در شبی مرموز و آرام
دو تن در ساحلی تاریک و خاموش
به وصل هم رسند از دور و نزدیک
کنند از شوق درد و غم فراموش
در این حالت زند دریاچه (وان)
به ساحل بوسه های بی سرانجام
خورند امواج این دریاچه در شب
چو بال قو به هم خاموش و آرام
تو گویی طعنه زن امواج دریا
به بی آزرمی (تامار) تا زند
تو گویی اختران آسمانی
به خلوتگاه عاشق دست یازند
شود شوری به پا در قلب دختر
به هنگام وداع یار جانی
یکی بر سینه ی دریا زند تن
دگر کارش دعا و وردخوانی
جوانان گرانجان جزیره
ز خود پرسند این عاشق کجا! کیست؟
چسان دریاچه را در می نوردد
شگفتا! کار سهل و ساده ای نیست
چرا این پر دل گستاخ هر شب
گشاید در دل امواج ره را
که تا (تامار) زیبا را ببوسد
چه می اندیشد او درباره ی ما؟
جوانان گرانجان جزیره
کلام یکدیگر را گوش کردند
به سوی مشعل تامار رفتند
چراغ و شعله را خاموش کردند
شبی دیگر که شیدای شناگر
به دریا تن سپرد از شوق دیدار
به دریا گشت سرگردان و زد بانگ
خدایا آخ تامار آخ تامار
در آن ظلمت ز دریای خروشان
صدایی موج را بشکافت آغوش
خروش موج و بانگ آخ تامار
همی آمد ز راه دور بر گوش
سحرگاهان تنی بی جان ولی گرم
تنی کز عشق یاری ملتهب بود
به ساحل اوفتاد از موج و گویی
کلام (آخ تامار)ش به لب بود
به یاد عاشق شیدای ناکام
که جان داد از حسادت ها به ناچار
به یمن گفته های آخرینش
بشد نام جزیره (آخ تامار)
