واهان تکیان
V.TEKEYAN
در سال ۱۸۷۸ در قسطنطنیه چشم به جهان گشود و در تفلیس به تحصیل پرداخت و کشورهای زیادی را سیاحت نمود و چندین نشریه از جمله (آینده) در پاریس و (خورشید) در مصر را پایه گذاری کرد و خود سردبیری مجله ی خورشید را تا پایان عمر به عهده داشت.در زمان قتل عام ارمنستان خارج از ترکیه به سر می برد و جان به سلامت برد و عاقبت در سال ۱۹۴۵ میلادی در قاهره بدرود حیات گفت.واهان تکیان شاعری انسان دوست و اکثر اشعار چهار مجموعه منتشر شده او بازگویی از قتل عام وحشتناک ارامنه و مرثیه ملت مظلوم شاعر است.
ترجمه ی فارسی شعر کاروان
کاروان از افق دور دست رخ می نماید، چشم در راهم.
کاروان همچنان با گام های آهسته پیش می آید. افسارهای سیمین کاروان زیر انوار خورشید می درخشد.
نمای آن کم کم بزرگ تر و روشن تر می شود، چشم در راهم.
**
این راه پیمایان:عطش روحم را که به بیابان بی آب و علف چشم دوخته است فرو می نشاند.
هم زمان با این شور و هیجان قرص خورشید در آن سوی بیابان ناپدید می شود.
و من غوغای این دریای متحرک را هماهنگ با آوای جرس اشتران می شنوم.
**
فریادهای شادی بخش که قلوب کودکان و زنان نغمه گر را از شادی مالامال می کند به گوش می رسد.
اما دیدگان من در تاریکی سرشک می بارد چرا که یارای آن را ندارد…
تا در میان آنان موجودی را باز شناسد…
که زمانی از کفم رفت و هرگز باز نخواهد گشت
کاروان
کاروان می خورد از دور به چشم
در رهش دوخته ام چشم امید
کاروان چهره نماید آرام
زیر زرینه فروغ خورشید
با همه دورنمایی روشن
دیده ی منتظرم گشت سپید
کاروانی که در این تنگ غروب
می کند هلهله و شور و شعف
عطش روح مرا بنشاند
در دل وادی بی آب و علف
قرص خورشید در این جوش و خروش
گم شود کم شودش گرمی و تف
گوش من می شنود از نزدیک
بانگ زنگ شتر و نغمه ی دف
بشنوم نغمه ی شادی بخشی
که شود شاد دل از آن آواز
دیده می گرید و امیدی نیست
با همه حسرت و با سوز و گداز
تا دگر بار به حیرت نگرد
در رخ آن صنم روح نواز
آن که روزی ز برم رفت به ناز
آن که دیگر ببرم ناید باز
