ترجمه ی فارسی شعر همزاد
پیری مجرد، با موهایی سپید، و لبهایی سوخته و دیدگانی تهی مرا از آیینه می نگرد.و در انگشتان استخوانیش انگشتری زمردین است.
**
چونان رؤیایی دیرین او را به یاد می آورم که با دیدگان تهی از درون آیینه مرا می نگرد.و من انگشتر زمردین گمشده ام را باز می شناسم.
همزاد
پیری سپید موی، سیه لب، تهی نظر
از پشت جام آینه بر من کند نگاه
انگشت استخوانی این پیرمرد زار
بگرفته در زمرد انگشتری پناه
آمد به پیش چشم من این پیر آشنا
با دیده ی تهی چو به آیینه تاختم
چشم چو خیره گشت بر انگشت دست او
انگشتری قیمتی خود شناختم
