ترجمه ی فارسی شعر حکایت
مادربزرگ سالخورده ام در شب های طولانی زمستان می گفت در آن سوی هفت کوه در آن سوی هفت دریا پری زیبایی زندگی می کرد
**
جوانی دلیر و سلحشور بر روی اسب آتشین خود می نشست و می رفت و می رفت تا او را به چنگ آورد.آن پری صاحب کاخ باشکوه، لباس های زرین و موهای طلایی بود با خود می اندیشیدم که من هم روزی سوار بر اسب تیزتک باید بروم و محبوبم را به دست آورم.
**
اما وقتی که بزرگ شدم .دیدم پری رؤیایی دختر همسایه ی ما بود که لباسی ساده از چیت بر تن داشت.
حکایت
به هنگام زمستان دایه ی پیر
به گوشم قصه ها می خواند هر شب
که در آن سوی دریا، پشت آن کوه
پری زادی بود چون ماه نخشب
سلحشوری که از جان دست شوید
بر اسب، آتشین گر جا بگیرد
تواند بگذرد از کوه و دریا
کنار آن پری مأوا بگیرد
پری را بارگاهی با شکوهست
قدش چون سرو و موهایش طلایی
به خود اندیشه می کردم که آیا
شود روزی برم راهی به جایی
رسیدم چون به دوران جوانی
به گوشم داستان دایه ام بود
بدیدم آن پری زاد که می گفت
(پری)آن دختر همسایه ام بود
