Menu

ماجرای نگهبانی باغ انگور و دزد زدن باغ

ماجرای-نگهبانی-باغ-انگور-و-دزد-زدن-باغ

خلاصه در دل شب می دویدم

کسی را هم به راه خود ندیدم

دویدم بی هدف تا بامدادان

ز کوچه تا خیابان تا بیابان

چو سر زد آفتاب از سوی خاور

کنار جاده بودم خارج از شهر

نشستم گوشه ای لاحول گفتم

ز فرط خستگی از حال رفتم

صلوة ظهر کردم چشم خود باز

مرا مردی مسِنّ می داد آواز

بگفتا کیستی حالت چسان است

چرا ترسیده ای اشکت روانست

ز جا جستم سلامی گرم کردم

به اشک و آه او را نرم کردم

به او گفتم یتیمی خوار و زارم

کسی را هم در این دنیا ندارم

بدکّانی بدم شاگرد عطّار

کنون گردیده ام از کار بیکار

اگر شاگرد میخواهی و نوکر

ز من هرگز نخواهی یافت بهتر

نه پولی و نه اجری از تو خواهم

بده نان و بشو پشت و پناهم

چنینم داد پاسخ مرد عاقل

که طفلی را تکفّل هست مشکل

ولی چون دستگیری یتیمان

بود نصّ صریح و حکم قرآن

تو را با خود برم در باغ انگور

برای حفظش از گنجشک و زنبور

کنون با من بیا ای طفل نومید

بگو اسمت چه باشد؟ گفتم امّید

به ترک اسب خود بنشاند من را

به آرامی روان شد سوی صحرا

به طول راه هی بر اسب پا زد

نمی دانم چه امّا حرف ها زد

پس از یک ساعتی مرکب نگه داشت

فرود آمد مرا از اسب برداشت

دَرِ باغی گشود و هر دو با هم

برفتیم اندر آن بستان خرّم

درخت میوه در آن بود هر جور

ولیکن بیشتر می بود انگور

به من گفتا تو را این جا گذارم

که از همسایه اطمینان ندارم

تو باید حافظ این باغ باشی

ز دزد حرفه ای و ز دزد ناشی

چو یک ماهی به عنوان زیارت

روم مشهد در این ماه عبادت

دهم پولی که از بقال و نانوا

خری نان و پنیر و جوز و حلوا

ز مشهد چون که برگشتم دگر بار

برایت آورم سوغات بسیار

پس از یک روز و یک شب رفت از آن جا

مرا بگذاشت در آن باغ تنها

تمام روز بودم چون که بیکار

به گرد باغ می گشتم چو پرگار

ز دکان دار نانی و پنیری

خریدم روزها با ظرف شیری

ز بس از میوه می خوردم دمادم

نهار و شام می رفتی ز یادم

بدین سان هفته ای بگذشت آرام

بخورد و خواب روز من شدی شام

پس از یک هفته روزی مرد طوّاف

به حال سرفه کردی سینه را صاف

مرا از دور با نامم صدا کرد

به دستش کاغذی را جا به جا کرد

بگفت ارباب بنوشته برایم

که ظرف چند روزی من بیایم

بچینم هر چه انگور است و کوشم

به توزین دقیق آنگه فروشم

نمی گویم تو هم حمّال باشی

ولی باید کمک احوال باشی

بگفتم چشم کی آیی به چیدن؟

چه موقع باید آن ها را کشیدن؟

جوابم داد بس خوش حال و خندان

که در این هفته گیرد کار پایان

خلاصه صبح روز بعد دیدم

یکی در می زند فوراً دویدم

کلید آورده آن در را گشودم

سلامی کرده و پاسخ شنودم

بدیدم مرد طوّاف و تنی چند

که او را یحتمل فرزند بودند

بگفتند آمدیم از بهر دیدن

پس آنگه از برای میوه چیدن

برفتند این همه بر دار انگور

همی چیدند از هر رنگ و هر جور

به انبان ریختند آن را و بردند

ز آن هم تا توانستند خوردند

چو آن انگورها می بود بسیار

دو روز بعد هم شد کار تکرار

خریداران بسی دل شاد گشتند

درختان لخت مادر زاد گشتند

برفتم روز بعد میوه چینی

خریداری کنم سیب زمینی

به دیدم در همان پایان هفته

دکان را بسته در طوّاف و رفته

شدم مشکوک و بردم رنج بسیار

که آخر چون بود پایان این کار

در این هول و هراس و بیم بودم

که روزی شد بلند از کلّه دودم

که دیدم باز شد در مالک آمد

به چشمش کلّ شیی هالِک آمد

چو دید آن باغ را از میوه خالی

هراسان گشت و شد حالی به حالی

بزد بر سر بگفت امّید امّید

کجایی شد امیدم از تو نومید

کجا رفت این همه انگور بر دار

« خدایا زین معمّا پرده بردار »

بدانستم که هنگام فرار است

اگر این جا بمانم کار زار است

به جای رخت و سوغات و هدایا

دوباره بر لبم ورد خدایا

دوباره کار خود از دست دادن

دوباره سر به صحراها نهادن

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *