شبی تا صبح می رفتم به راهی
بدیدم بامدادان یک سیاهی
سیاهی چون به من نزدیک تر شد
درنگی کرد از او آواز بر شد
بدیدم مردکی با بار سیبی
سیه بختی فقیری سر به جیبی
بگفتا کیستی؟ گفتم یتیمی
تو و این جا چرا؟ گفتم ز بیمی
ز بیم کیست؟ گفتم بیم مالک
چه باشد قصّه؟ گفتم شرح ذالک
دل آن مرد بر احوال من سوخت
ز شفقت چشم در چشمان من دوخت
تبّسم کرد و با سیمای بشّاش
بگفتا ای پسر شاگرد من باش
به جای من به مردم سیب بفروش
همیشه این سخن را دارد در گوش:
خلایق مرد و رند و حقّه بازند
مواظب باش مغبونت نسازند
مده هرگز به مردم نسیه میوه
فروش نقد را می ساز شیوه
از این توفیق اجباری شدم شاد
بگفتم خانه ات ای مرد آباد
به همراهش به سوی شهر رفتم
بره تفصیل کار خویش گفتم
سواد شهر آخر شد هویدا
منارش گر چه بود از دور پیدا
به شهر اندر به میدانی رسیدیم
دوتایی روی سکّویی لمیدیم
بساط سیب ها را پهن کردیم
شروع جاربس خوش لحن کردیم
خریداران چو آن را می چشیدند
به رغبت سیب ها را می خریدند
بر این منوال روزی چند بگذشت
که از من بار دیگر بخت برگشت
حکایت این چنین سر شد که یک روز
زنی زیبا لوندی خانمانسوز
خرید از من به رغبت یک منی سیب
پس آنگه دست خود را کرد در جیب
نبودش پول و گفتا شرمسارم
ولی در خانه ی خود پول دارم
من این نوزاد شیر نازدانه
نهم این جا و برگردم به خانه
پس از یک ربع ساعت آورم پول
بگیرم طفل خود را باز در کول
من نادان پذیرفتم به ناچار
به دادم سیب و گفتم بچّه بگذار
به شد این ربع ساعت چند ساعت
پس آنگه روز هم آمد به غایت
به گوشم شیون نوزاد یک سو
به جانم ترس از استاد یک سو
که ناگه سر رسید استادم از راه
به شد واقف به کارم خواه ناخواه
بِزَد در گوش من از خشم سیلی
که شد رخساره ام از آن ضربه نیلی
بگفتا از تو و این طفل نوزاد
تمام آبرویم رفت بر باد
سپس در کوچه های شهر گردید
بسی از هر کسی احوال پرسید
نشد پیدا کس از اقوام نوزاد
کنون بیچاره من بیچاره استاد
شبی بگذشت با اندوه و زاری
همه شب کار ما شد بچّه داری
سحر استاد با من گفت برخیز
به جوشان شیر و در این شیردان ریز
بکن زین شیر این نوزاد را سیر
بپوشانش، سپس او را بغل گیر
به مسجد بَر وِرا اما بپرهیز
گذارش بر زمین آن جا و بگریز
من آن قنداقه را در آن سحرگاه
نهادم جنب مسجد پای درگاه
ز بخت بد فغان از بچه برخاست
که ناگه خادم آمد سوی من راست
چو غافلگیر گردیدم به ناچار
شدم در دست آن خادم گرفتار
مرا بگرفت و گفت ای تخم شیطان
تو را آخر به دست آوردم آسان
دو روز پیش هم طِفل فِگاری
همین جا هِشتی و گشتی فراری
پس آنگه زد به فرق و پشت من کفش
که افتادم به روی خاک چون نعش
چنین می گفت ای ملعون بدکار
بگو از این معمّا پرده بردار
به دستور چه کَس ای طفل گمراه
دو بچّه را نهادی بر سر راه ؟
من از ترس لگد بر پشت خفتم
تمام قصّه را با گریه گفتم
نکرد آن گفته ها را باور آن مرد
برفت و بچه ای دیگر بیاورد
به من گفتا ز جا برخیز ای هیز
از این جا هر دو را بردار و بگریز
خدایا این چه کاری بود کردم
چرا این گونه افزون گشت دردم
نمی دانم چه راهی را بجویم
چو برگردم به استادم چه گویم؟
به ناچار از سر تشویش و اِکراه
گرفتم هر دو را ز آن مرد بدخواه
کشیدم در برو افتان و خیزان
شدم از خادم و مسجد گریزان
چو خورشید از افق سر زد زدم در
در آورد اوستاد از لای در سر
به محض این که چشمش بر من افتاد
رخش شد زرد و لرزش بر تن افتاد
صدا برداشت این دیگر چه باشد
کجا بود؟ این دگر مال که باشد؟
تو ای تخم حرام از من چه خواهی
چرا برداشتی این طفل راهی؟
تو را گفتم برو یک بچّه بگذار
نگفتم دیگری از راه بردار
بگو آخر چه شد ای طفل شیطان
و گرنه می برم گوش تو الان
در آن حالی که می زد خوار و زارم
قسم خوردم که تقصیری ندارم
به دستورت عمل کردم ولیکن
رسید از راه خادم همچنان جنّ
مرا بگرفت و زد با کفش و با چوب
بگفت آخر گرفتم من تو را خوب
تویی آن عامل بی رحم مرموز
که نوزادی رها کردی پریروز
نهاد آن هر دو را در پیش دستم
گرفتم آمدم از جور رستم
چو استادم شنید این داستان را
گزید از خشم با دندان زبان را
به من گفتا مگو این قصّه با کس
بشو مخفی درون خانه زین پس
چو حل کار مشکل شد برایم
به باید فکر نیکویی نمایم
اگر این بار بازی را نبازم
علاج هر دو را یک بار سازم
