پس از یک هفته با تحقیق بسیار
به شد آگاه یک استاد معمار
به مشهد رفته با اهل و عیالش
به عنوان زیارت خوش به حالش
کند کلفت به منزل خانه داری
زنی پیر است و با حال فِگاری
زنی پیر است و بی فرزند و خوش قلب
از این رو پروراند گربه و کَلب
به من دستور داد استاد فرساد
به یک قنداقه بندم هر دو نوزاد
دهم قنداقه این هر دو را جای
به یک صندوق و ظرف خالی چای
برم در خانه ی استاد معمار
بگویم داده این را شیخ عطار
من این دستور را از روی دقت
نمودم مو به مو اجرا – اطاعت
چو با کلفت بگفتم آن چه باید
بگفتا ای خدا پیرت نماید
ببر صندوق را در کنج سرداب
بنه آن جا کنار ظرف دوشاب
سوی سرداب رفتم شاد و خندان
به خود گفتم که شد این مشکل آسان
هنوز اندر ته سرداب بودم
که دقّ الباب منزل را شنودم
بگفتا کیستی در میزنی هان
یکی گفتا منم من آسیابان
بر آن گشتم که بگریزم ز سرداب
شدند آن بچه ها بیدار از خواب
صدای گریه از صندوق برخاست
از آن صندوق تا عیّوق برخاست
از آن سو آسیابان بود با بار
روان در پله، کلفت هم جلودار
نه راهی بود تا از آن گریزم
نه چاهی تافتم از جان گریزم
در آن حالت نکردم دست و پا گم
شدم مخفی شتابان در یکی خم
شنیدم کلفت از آواز نوزاد
بزد بر سر بگفت ای داد و بی داد
که بود این بچه؟ از این جا کجا رفت
مرا می جست و سوی پله ها رفت
که تا پیدا کند من را به خانه
که ناگه بد بتر شد این میانه
جوال آرد کج شد بر سر من
به شد در آرد گم پا و سر و تن
در آن موقع تنفس بود مشکل
چو خر در آرد بودم پای در گل
شدم خم سر گرفتم در دو دستم
فضایی باز کردم چشم بستم
فضای بین انگشتان من بود
که اکسیر نجات جان من بود
شنیدم گفت مرد آسیابان
چرا خم پر شد و شد نیمه انبان؟
که این انبان و خم هم حجم بودند
کدامین یک به حجم خود فزودند؟
برای آن که در خمّ سفالی
بیابد آسیابان جای خالی
کمک بگرفت از چوب قپانی
بزد بر فرق من آنسان که دانی
سرم بشکافت از بس چوب خوردم
بگفتم یا علی از درد مردم
ز ضرب چوب و از جنبیدن من
ترک برداشت خم از پا به گردن
درید از هم سفال و گشتم آزاد
ز ترسش آسیابان هم پس افتاد
رخم از خون سر گردید گلگون
تو گفتی آرد پاشیدند بر خون
بدین حالت شدم ز آن جا فراری
به سوی کوچه با صد آه و زاری
در آن حالی که گریان می دویدم
ز سر بر خاک ره خون می چکیدم
خدایا ای خدایا ای خدا گوی
نهادم بر در استاد خود روی
چو باز استاد چشمش بر من افتاد
ز وحشت باز لرزش بر تن افتاد
نشاند و شست خون از موی و رویم
بگفتا شرح حال خویش گویم
چو گفتم ماجرا از جای برخاست
سوی آبادی خود رفت یکراست
برفت و روی خود از من نهان کرد
مرا دنبال بخت خود روان کرد
شدم ویلان و سرگردان دوباره
چه شد؟ بیچاره ای شد هیچکاره
