Menu

ماجرای همکاری با یک نفر شیاد و تعقیب هفت کور

ماجرای-همکاری-با-یک-نفر-شیاد-و-تعقیب-هفت-کور

دو روزی راه می رفتم چپ و راست

مرتب بود کارم خفت و برخاست

که روزی مرد رند کله طاسی

بکرد از من به دقت حال پرسی

نشست از هر دری داد سخن داد

به گفتارش دل و جرأت به من داد

چنین می گفت در دنیای امروز

نباید با ضرر شب کرد یک روز

ز نادانی بود زحمت کشیدن

جفا و جور از استاد دیدن

تو گر با من شوی همدست و یاور

رهی از دست استاد ستمگر

لباس و پول و خورد و خواب راحت

تو را باشد مهیا تا نهایت

از آن جایی که من بیکار بودم

به همدستی او تمکین نمودم

به همراهش به هر جا رفت رفتم

تمام شهر زیر پا گرفتم

کنار مسجد و حمام و میدان

نشانم داد روزی هفت کوران

که این ها هفت کور شهر بودند

تمامی مرد و رند دهر بودند

نشسته هر یکی دیدم به جایی

همه مشغول بر شغل گدایی

بگفت این هفت کوری را که بینی

به ظاهر شکل مدّاحان دینی!

به ظاهر گر چه باشد کارشان ذکر

همه همکار و همدستند و هم فکر

تمامی کهنه رند و حقه بازند

برای مرد و زن ها کارسازند

صدور ذکر صیغه کار آن هاست

از آن ها قصه ها ورد زبان هاست

به یک منزل که در بیرون شهر است

سه ضلعش کوچه و یک ضلع نهر است

در آن جا هر یکی دارد اتاقی

کنار هر اتاقی هم رواقی

چو آن ها ثروت بسیار دارند

به مخفی کردنش اصرار دارند

یقیناً پول آن ها زیر خاک است

که صاحب پول را از دزد باک است

همه کوران که اندر این رباطند

فزون از وصف اهل احتیاطند

کلیدی هست هر یک را به گردن

که باشد ویژه ی در باز کردن

به هر روزی یکی زین هفت عیار

در این خانه بود خانه نگه دار

چو کوری با کلیدش در کند باز

ز پشت در دهد این کور آواز

بپرسد اسم رمز روز و گر گفت

ز پشت در برویش بگسلد چفت

بلی این خانه را این وصف حال است

به ظاهر هم ورود آن محال است

ولی اشخاص باتدبیر و هشیار

همی یابند راه و چاره  کار

سرایی را که در آن هفت گنج است

ورودش کار مرد نکته سنج است

کنون باید به دستورم دهی گوش

که تا این بار را بردارم از دوش

تو را ای طفل هشیار سبکبار

نمودم انتخاب از بهر این کار

که دست آریم با هم گنج ها را

زدائیم از تن و جان رنج ها را

به خود گفتم خدایا یار من باش

مدد احوال من در کار من باش

نمی دانم چه پیش آید در این کار

تو من را از مصیبت ها نگه دار

پس آنگه گفتمش با ناله ای سرد

چه کار از دست من بر آید ای مرد

بگفتا جوی آبی هست باریک

بود مجرای آن بس تنگ و تاریک

که این جو منشعب از نهر باشد

روان زین خانه سوی شهر باشد

تو از بس نازک اندامی و پرفن

توانی داخل از این راه رفتن

چو رفتی داخل ای فرزند باهوش

نشینی گوشه ای آرام و خاموش

کشی زیر نظر هر هفت تن را

بگیری گوش ز ایشان هر سخن را

خصوصاً نام رمز روز دیگر

شنو آن را و اندر مغز بسپر

نگه کن تا ببینی هفت کوران

کجا سازند پول خویش پنهان

به خاطر جای آن گنجینه بسپار

که کشف گنج دارد رنج بسیار

دگر شب چون همه رفتند در خواب

درآی از راه تنگ مخرج آب

شب دیگر به هنگام سحر بود

که چون موشی ز راه مدخل رود

برفتم داخل آن بیت مرموز

نشستم گوشه ای تا موقع روز

چو سر زد آفتاب از سوی خاور

به گوش غول شب زد سوزن زر

هوا روشن شد و دیدم در آن جای

نهاد از هر دری کوری برون پای

به آب جوی دست و روی شستند

پس آن هر هفت دور هم نشستند

به طور مشترک صبحانه خوردند

یکی صبحانه ی جانانه خوردند

پس از صرف غذا و میوه و نان

کشیدی هر یکی بر دوش انبان

به گاه رفتن آن ها ز منزل

شنیدم گفت کوری: (روزه باطل)

همه این رمز را ده بار گفتند

به هم گفتند و هم آن را شنفتند

به منزل ماند آن گوینده ی رمز

شدند آن شش نفر خارج از آن مرز

برفتن هر یکی را مطلبی گفت

پس آنگه بست محکم پشت در چفت

کنون من بودم و آن کور مرموز

به خلوت بی صدا تا شب شود روز

به شب هنگام هر کور پلیدی

به قفل در زد از گردن کلیدی

چو برمی خاست بانگ قفل یکراست

از او کور محافظ رمز می خواست

به سوراخی که در بالای در بود

کلام رمز می گفتند و بشنود

بشد با دست او شب بند در باز

به روی مرد هم پیمان همساز

به جای خویش می رفتند آرام

برای شست و شوی و خوردن شام

در آخر باز با هم شام خوردند

سخن ها گفته و از هم شنفتند

به گاه خواب هر یک زین میانه

بشد سوی اتاق خود روانه

از این ساعت نهادم پیش پا را

که دانم جای گنج کورها را

به پشت شیشه ی درها نشستم

گرفتم دور چشمم هر دو دستم

بدانستم که اندر هر اتاقی

کنار و گوشه ی هر سقف و طاقی

و یا زیر نشیمنگاه کوران

کجا باشد مکان و گنج آنان

چو جای گنج ها هر هفت شد فاش

فراغت یافتم از رنج و کنکاش

شدم ناراحت از کاری که کردم

ز جاسوسی فزون می گشت دردم

به خود گفتم نباشد شرط انصاف

که سازم پیش پای دزد را صاف

نشان جای مال هفت تن کور

به دزدی گفتن از مردی بود دور

همان بهتر که گویم پول آنان

بود در کیسه ای در لیف تنبان

بر این تصمیم آن شب با تب و تاب

شدم بیرون ز راه مخرج آب

همان چیزی که وجدان گفت گفتم

ز دل گرد ملال و رنج رفتم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *