بگفت آن مرد رند ای جان فرزند
کمر از بهر دیگر کار بربند
برو امشب بخواب و صبح برخیز
تو مردی ترس را از دل فرو ریز
غروب آفتاب روز دیگر
به من دستور داد آن غول پیکر
بگفت آن از خدای خویش غافل
شوی از راه آب خانه داخل
نشینی بیصدا اندر رواقی
در آن جا خواهد افتاد اتفاقی!
نمی گویم چه خواهد شد هم اکنون
که آگه خواهی امشب شد ز افسون
چو دیدی اتفاقی شد پدیدار
کلید خانه را برخیز و بردار
بکن در باز تا از در در آیم
ببینی بعد از آن تدبیر و رایم
ز حس کنجکاوی موقع شام
شدم داخل ز راه آب آرام
به لطف و رحمت حق دل ببستم
برفتم گوشه ای تنها نشستم
پس از یک ساعتی آن هفت عیار
یکایک می شدند از در پدیدار
یکی ز آن ها که کوری خوش سخن بود
نشسته نسبتاً نزدیک من بود
بگفتا ای رفیقان ای شفیقان
همه هستید بر من شام مهمان
غذای امشب از مردی است مشهور
که کرده نذر افلیج و کر و کور
مرا در کوچه مردی کرد آگاه
غذایی می دهند اندر گذرگاه
به همراهش برفتم چند گامی
که تا برگیرم از آن شام کامی
هم او مجموعه ی شام فراوان
که گر ده تن خورد کم ناید از آن
به من داد و بگفت آغوش وا کن
بگیر آن را و بهر من دعا کن
بیایید ای رفیقان شام گرم است
کباب و شامی اش بسیار نرم است
همه بنشسته با هم شام خوردند
نمی دانم چه شد هر هفت مردند!
به پیش چشم من هر هفت تن کور
به یک دم جملگی مردند یک جور
ز حیرت لرزه بر اندامم افتاد
هراسی سخت اندر جانم افتاد
به یادم آمد از دستور آن مرد
که با اصرار اندر گوش من کرد:
« چو دیدی اتفاقی شد پدیدار
کلید خانه را برخیز و بردار
بکن در باز تا از در در آیم
ببینی بعد از آن تدبیر و رایم »
لذا تا زین مکان آزاد گردم
ز جا برخاستم این کار کردم
برون کردم کلید از گردن کور
زدم بر قفل در با ضرب و با زور
نمودم باز از هم قفل و شب بند
گشودم در بر آن ارباب ترفند
بگفت این هفت کور از زهر مردند
به عزرائیل جان خود سپردند
کنون باید برای دفن هر هفت
سراغ مردک دیوانه ای رفت
که قبلاً گورکن بودست و امروز
بود دیوانه ای بس خانمانسوز
برفت و با یکی دیوانه برگشت
به شد آن هفت ما با این یکی هشت
بدو گفتا تویی آن گورپرداز
که شد از شهرتت کشور پر آواز
چنان تو مرده شویی با مروّت
ندیدم تا کنون در زور و قوّت
مرا یک مشکل و یک راز باشد
به آن گویم که او دمساز باشد
تویی آن محرم و دمساز جانی
بیا من را کمک ده گر توانی
در این جا مرد کور ساحری بود
که ظاهر چون گدای سامری بود
شبی مرد و پس از دفن شبانه
ز گور آمد دوباره سوی خانه
دوباره برده در خاکش سپردیم
چو برگشتیم او را باز دیدیم
ز بس بگریخته است این کور از گور
شده اوضاع من مغشوش و ناجور
چنین گویند ساحرهای دیگر
که گر خواهی رها گشتن از این شر
به یک شب هفت بارش می کنی خاک
سپارد دل به خاک این کور چالاک
من اکنون از تو می خواهم که او را
سپاری خاک و برگردی به این جا
اگر برگشته باشد باز پس بر
دوباره در لحد بر خاک بسپر
به هنگامی که دیگر باز ناید
تو را مزدی دهم آن سان که باید
شنید آن گورکن این را و خندید
نگاهی کرد و آن جا یک جسد دید
کمان وارش خم آن قد چوزه کرد
میان چادرش بست و گره کرد
چو رفت آن گورکن، مرد خطاکار
به من گفتا که ای فرزند هشیار
بباید مرده ای تا وقت داریم
به جای مرده ی اول گذاریم
چنین کردیم و چون دیوانه آمد
گمانش مرده سوی خانه آمد
دوباره جمع و جورش کرد و برداشت
بسان بسته ای بر دوش بگذاشت
برفت و کار او تکرار گردید
بر این منوال تا شش بار گردید
به هفتم بار هنگام سحر شد
هوا روشن شد و تکبیر بر شد
به من گفتا که دیگر وقت تنگ است
کمک کن بچه نی جای درنگ است
بیا با من که در این بار هفتم
کنیمش گور تا شاید شود گم
چو ترسیدم که باشم در کنارش
به پشت سر برفتم سایه وارش
که نانوای جوان زیر بازار
به شد از دور چون سایه پدیدار
چو دید آن سایه را دیوانه ترسید
همان دم چاهی اندر راه خود دید
کنار کوچه چاهی بود پر آب
که بود آن چاه روشنگاه پایاب
به سر آن مرده را انداخت در چاه
که در آن لحظه بود این بهترین راه
بدین نیت که چون نانوا شود دور
ز پایابش کشاند جانب گور
کنون بنگر که از بخت بد من
امام مسجد آن کوی و برزن
پی غسل و وضو در حوض پایاب
ببودی لخت مادرزاد در آب
بیفتاد آن جسد در پیش پایش
گره شد در گلو آن دم صدایش
به حال لخت از آن پایاب بگریخت
که جست آن گورکن در جانش آویخت
همی می زد به فرقش مشت و میگفت
چنین مگریز باید در لحد خفت
تو را شش بار امشب کرده ام خاک
دوباره باز گشتی چست و چالاک
چنانت بشکنم پا و سر و دست
که نتوانی دگر از گور خود رست
سحر چون مردمان بر حسب عادت
ز جا خیزند از بهر عبادت
در آن جنگ و جدال از قیل و از قال
بشد اطراف ما آن لحظه جنجال
از آن ها چند تن افراد حاجی
به تاریکی در این دعوا میانجی
امام خویش را دیدند عریان
به زیر مشت آن دیوانه گریان
چنان داروی بعد از مرگ سهراب
رهانیدندش از مجنون ناباب
به حال نزع بود آن شیخ و ناچار
بمرد از ضرب و شتم و جور بسیار
خلایق جملگی لاحول گفتند
من و دیوانه را با هم گرفتند
مرا بردند اول شهربانی
به زندانی پر از افراد جانی
سپس کردند از من بازجویی
که باید هر چه دانی باز گویی
من آن جا تا رهانم جسم و جان را
بگفتم شرح حال و داستان را
پس از یک چند ظلم و جور و تعذیب
ببردندم سوی زندان تأدیب
جنون گور کن می بود معلوم
نه حرفی زد نه چیزی گشت مفهوم
همان شب برکشیدندش ز بالین
ببردندش سوی دارالمجانین
خبر در شهر چون زین شور و شر رفت
جنایتکار اصلی هم به در رفت
در این غوغا چو در رفتند رندان
من بیچاره ماندم کنج زندان
