شعر زیر به ضمیمه ی نامه مورخه ۱۳۶۳/۲/۲۳ که آقای باقرزاده (بقا) از امریکا فرستاده اند واصل شده است:
بر سر از فقر افسری دارم
در میان سران سری دارم
از محبت سرای سینه ی خویش
به بهشت برین دری دارم
وز قناعت در آشیانه ی تنگ
باغ پر بار و پر بری دارم
از تغافل، ز بردباری ها
همره خویش لشکری دارم
نیستم در هوای جاه و جلال
آرزوهای برتری دارم
حسب حالم ز خط چهره بخوان
سر گذشت مصوری دارم
شکرلله در آسمان خیال
دلبر ماه منظری دارم
آنچه گوید پذیرم از دل و جان
خاطر زودباوری دارم
با نگاهی به اشک بنشیند
دیده ی نازپروری دارم
هستی خود نثار دوست کنم
دل و دست توانگری دارم
گر چه بر سر نشست خاکستر
در دل خویش آذری دارم
چون بگیرم قلم در انگشتان
چیره دست فسونگری دارم
زندگی بخش همچو آب (بقا)
غزل تازه و تری دارم
پاسخی از شعر خود شاعر به دوست
در پاسخ شعر بالا با تغییر ضمیر ردیف و به کار گرفتن عین مصرع های دوم بقا در هر بیت پاسخ زیر تهیه و برای دوست عزیزم ارسال شد.
ای (بقا) زوری و زری داری
«در میان سران سری داری »
خلق خوش داری و از این معبر
«به بهشت برین دری داری »
(خان حاکم) نموده ای آباد
«باغ پر بار و پر بری داری »
زیردستان همه مرید تواند
«همره خویش لشکری داری »
از کشاورزی و تجارت و کسب
«آرزوهای برتری داری »
بر دل توست نقش گشت و گذار
«سر گذشت مصوری داری »
دور از مشهد و ز چشم عیال
«دلبر ماه منظری داری »
به گمانت کسی نمی داند
«خاطر زودباوری داری »
دلبران نور دیدگان تواند
«دیده ی نازپروری داری »
دست و دلبازی و توانایی
«دل و دست توانگری داری»
چون تنوری ز عشق مه رویان
«در دل خویش آذری داری »
شاعری شاعر خوش اقبالی
«چیره دست فسونگری داری»
به (جلالی) (بقا) تو نیز بگو
«غزل تازه و تری داری »
پنج شنبه ۱۳۶۳/۳/۱۰
نامه ی دیگری که بقا از امریکا فرستاده و شرح عظمت رودخانه و پل رودخانه ی می سی سی پی را داده بودند انگیزه ی سرودن شعر زیر گردید.
شنیده ام که رفیق سمین بنده (بقا)
روانه شد ز خراسان سوی آمریکا
ز رود می سی سی پی ز روی پل بگذشت
پلی ز آهن و مانند کوه پابرجا
فتاد لرزه در اندام پل ز هیبت وی
برفت سجده که سبحان ربّی الاعلی
دهان گشود پل رفت آبروی و بگفت
که اندر آب شکستم کمر ز بار بلا
(بقا) به حشر نلرزد، خدا کند که به حشر
پل صراط نلرزد به زیر پای بقا
یزد شنبه ۱۳۶۳/۴/۲۳
پاسخی منظوم به نامه ی دوست فاضل و کثیرالسفر (بقا) واصله از آمریکا در تاریخ ۱۳۶۴/۵/۱۰که در آن شرح مفصلی از فساد لوس آنجلس داده بودند.
دوباره شیخ کثیرالسفر جناب بقا
گشود بهر سفر بال و بست بند قبا
ببست با همه پهنی اش کمر به سفر
نشست با همه سنگینی اش به بال هما
فکند رحل اقامت به سانفرانسیسکو
بهین ایالت سرسبز خاک آمریکا
بگشت روز و شب آن خطّه را وجب به وجب
نماز واجب به گذشته را نمود قضا
تجاربی به کف آورد در دیار فرنگ
نوشت مجملی از آن به چند تن رفقا
چنین نگاشت که هستند صد هزار نفر
در این ایالت هم جنس باز و اهل قفا
که شکل و ظاهر خود را چو زن بیارایند
ز موی و روی و سر و سینه و همه اعضا
سپس به صورت زن های خانه دار نجیب
کمین کنند سر راه مردمان خدا
مسافران و غریبان ساده لوح دیار
شوند شیفته ی این زنان ماه لقا
هر آن که عزم کند جزم و پای پیش نهد
شود موفق و فاتح بدون استثنا
ولی به گاه عمل کار می شود وارون!
چنان که من نتوانم کنم صریح ادا
مقام فاعل و مفعول می شود تعویض
خورد به سینه ی صیاد تیر صید قضا!
پس آنگه از رفقا خواست تا به گاه سفر
درنگ کرده نگردند گرد این زن ها
روند اگر که جوانند و زور و زر دارند
و نیز اهرم خیبرگشای قلعه گشا
به باشگاه جوانان اهل شور و نشاط
به پایگاه پری پیکران مه سیما
به سوی دخترکانی که شور و شر دارند
گره گشوده و سهل الحصول و اهل سخا
خلاصه نامه ی این دوست دوش واصل شد
یکی دو بار بخواندم ز شوق سر تا پا
به متن نامه بکردم مرور تا دانم
سرش نرفته کُله یا اگر که رفته چرا؟
مرا عقیده بر این شد که این رفیق شفیق
زیاد تجربه اندوخته است در دنیا
چنین کلاه برای سرش! گشاد بود!
که در زمانه بسی خورده است او تیپا
مرا عقیده بر این شد نبرده دست نیاز
به سوی غیر و نکرده ست دست و پای خطا
ولی تأسف و حسرت خورد که نتواند
در آورد چو جوانی دگر دلی ز عزا
بر آن شدم که نویسم برای او شرحی
به نظم و قطره فرستم به جانب دریا
ببین رفیق عزیزم من و تو پیر شدیم
به زیر بار زمان کرده ایم پشت دو تا
به جای سردمزاجی و صورت پرچین
اگر که بود دلی گرم و صورتی زیبا
به جای سرفه و این صوت انکرالاصوات
اگر که بود به حلقوم ما دو دانگ صدا
به جای موی سفید و به جای کله ی طاس
اگر که بود سیه مو بدون رنگ و حنا
به جای گنبد دوّار دل، به زیر شکم
منار کج شده جنبنده بود و بر سر پا!
به جای ضعف و سرافکندی اگر می داشت
هویچ نفس چو دور شباب سر بالا!
به جای منحنی دسته ی عصا گر بود
به ره عصا کش ما آن عمود نابینا!
من و تو نیز چنان روزگار و دور شباب
نداشتیم از این کارها درنگ و اِبا
گذشت و ما ز گذشت زمانه پیر شدیم
ببند دفتر و لاحول گوی و صلّی علی
بقای عزت و عمر تو از خدا خواهم
تو نیز بهر (جلالی) زبان گشا به دعا
در نامه ای که جناب آقای باقرزاده از مشهد به تاریخ ۱۳۶۴/۵/۲۴ نوشته و قطعه شعری را که در بالای دیوار چین پس از دیدن وضع ناهنجار مردی که با عیال خود در آن راه کوهستانی ناهموار سفر می کرد سروده بودند مرقوم داشته که عین شعر ایشان و پاسخ داده شده در زیر درج می گردد.
قطعه
به بالای دیوار چین در پکن
مرا گفت فرزانه ای مؤتمن
اگر خواهی آسودگی در سفر
مبر همره خویش فرزند و زن
راه چاره
به هنگام دیدار دیوار چین
(بقا) گفت منظومه ای دل نشین
به معنا و مفهوم شعری بلند
که ملهم بود زآن مکان و مکین
به مضمون دیگر به بیتی رسا
چنین گفت آن شاعر راستین
مبر زن به همراه خود در سفر
مکن سرکه مخلوط با انگبین
سماور سوی چای خانه مبر
مبر زیره را سوی کرمان زمین
من این نکته را گر چه دارم قبول
ولی نکته ای می فزایم بر این
قبول است اما نه در هر زمان
نه در هر مکان و نه هر سرزمین
اگر پیرمردی زنت را ببر
اگر نوجوانی مکن این چنین
که در شهر غربت به غیر از عیال
نگیرد کسی دست مرد عنین
دگر نکته ای گویمت گوش دار
شنیدم که اندر بهشت برین
شرابست و همخوابه های جوان
سبیل است بر هر کسی حور عین
ولی پیر را ره نباشد در آن
که این خود حدیثی است نصّ مبین
بود حکمتش این که مردان پیر
نباشند در خورد مسند نشین
که آن ها ندارند شور و نشاط
نه طبعی و نه شهوتی آتشین
لذا بهر این دسته افراد پیر
در آرد خدا دستی از آستین
جوانشان کند باز اما چه سود
جوان هم شود همسر نازنین !
دوباره همان آش و آن کاسه است
که یک عمر می بود روی زمین
پس ای یار من چاره در این بود
نصیحت شنو از من کمترین
دهیم از سر عقل زن را طلاق
ببرّیم از همسران امین
که در دار دنیا و در آخرت
شود قسمت ما هم آن و هم این
یزد دوشنبه ۱۳۶۴/۵/۲۸
