Menu

مُغَنّي نامه

 

سَـرِ فـتـنــه دارد دگــر روزگــار

مـن و مـستـي و فتـنـه چشم يـار

همـي دارم از دور گردون شگـفـت

ولي نيسـت بـر وي مجـال گرفـت

يـكـي را قـلـمـزن كـنــد روزگـار

يـكـي را دهــد تـيــغ در كــارزار

فريب جهـان قـصـّه روشـن اسـت

سحر تا چه زايد شب آبستن اسـت

اگــر زَنْـدِ مُـغ آتـشـي مـي زنــد

نـدانـم چــراغ كـه بـَـر مـي كنـد

دلا بــر جـهـان دل منـه زينـهـار

كـه كـس بـر سرِ پـل نگـيرد قـرار

همان مرحله ست اين بيـابـان دور

كه گم شد درو ايـرج و سلم و تـور

همان منزل است اين جهان خراب

كـه ديـده سـت ايـوان افـراسيـاب

كـجـا راي پـيـرانِ لشـكـركشـش

كجا شيدهِ تُـرك خـنـجـر كشـش

نه تنها شد ايـوان و كاخش به بـاد

كه كس دَخمه اش را ندارد به يـاد

بسي در جهان ديـده گـردون پيـر

سـرافـراز شـاهـان صـاحـب سـرير

كه  اكنون بـسي در بسيـط جهـان

نيايد بـه جـز نـام از ايشـان نشـان

چه خوش‌گفت‌جمشيد با تاج‌ وگنج

كه يكـجـو نـيـرزد سـراي سپـنـج

٭٭٭

مغنّي كجايـي بـه گـلـبـانـگِ رود

بـه يـاد آور آن خـسـروانـي سـرود

به مستانْ نـويـد سـرودي فـرسـت

بـه يـاران رفـتــه درودي فـرسـت

٭

مغـنّــي بـزن چـنـگ در ارغــنون

بـبــر از دلـم فـكـر دنـيــاي دون

مـگـر خـاطـرم  يـابـد آسـايـشـي

چـو نـبـود ز غـم بــا وي آلايـشي

٭

مغـنّــي بـزن خـسـرواني ســرود

بـگـو بــا حـريـفــان بــه آواز رود

كه از آسمان مـژده فـرصـت اسـت

مرا بر عـدو عـاقبـت نـصـرت است

٭

مـغـنّــي نـواي طـرب سـاز كــن

بـه قـول و غـزل قـصـّه آغـاز كـن

كه بار غمـم بـر زمين دوخت پـاي

بـه ضـربِ اصـولـم بـرآور ز جــاي

٭

مـغـنـّي ازيـن پـرده نـقـشـي برار

ببين تا چه گـفت از حَرَم پـرده دار

چنان بركـش آهـنـگِ ايـن داوري

كـه نـاهيدِ چـنگي به رقـص آوري

٭

مـغـنـّي دف و چــنـگ را ساز ده

بـه يــارانِ خـوش نـغـمـه، آواز ده

رهي زن كـه صـوفي  به حالت رود

بـه مـستيِّ وصـلـش حـوالـت رود

٭

مـغـنـّي اگر با منت جـنگ نيست

كـفي بـر دفي زن اگر چنگ نيست

شـنـيـدم كه چون غم رساند گزند

خـروشـيـدنِ دف  بــود سـودمـند

٭

مـغـنـّي كجايي كه وقت گل است

ز بـلـبـل چمن ها پر از غلغل است

هـمان بِه كه خونم به جوش آوري

دمـي چـنـگ را  در خـروش آوري

٭

مـغـنـّي بــيــا عــود را سـاز كن

نـو آيـيـن نــواي نــو آغــاز كــن

بـه يـك نـغمه درد مـرا چـاره ساز

دلم نيز چون خـرقه صد پـاره سـاز

٭

مـغـنـّي كـجــايي كه لطفي كني

ز نــِي در دلــم  آتـشـي افـكـنـي

بـرون آري  از فـكـر خـود يكـدَمَم

بـه هـم بـرزني كــار و بـار غـمـم

٭

مـغـنـّي كــجــايي نــوايي بــزن

بـه مــا بـي نـوايـان صـلايي بـزن

چـو خـواهد شـدن عالم از ما تهي

گـدايـي بسي  به ز شـاهـنـشـهـي

٭

مـغـنـّي بـگـو قــول و بـردار ساز

كـه بيچـارگـان را تـويي چاره ساز

تـو بـنـمـاي راه عــراقـم  بـه رود

كـه بـگـشـايي از ديده ام زنده رود

٭

مـغـنـّي بـيـا بـشـنـو و كــاربـند

ز  قـول مـن ايـن پـنـد دانـا پسند

چو غـم لـشـكـر آرد بـيـارا صـفي

ز چـنـگ و  ربــاب و زنـاي و دفي

٭

مـغـنـّي تـو سـرّ مــرا  مـحـرمـي

زمــاني بـه نـي زن دَمِ هـمـدمـي

به مي دوركن در دلت ‌گر غمي‌ست

دَمي در نئي دَم، كه عالم دَمي‌است

٭

مـغـنـّي ز اشـعـار مـن يـك غـزل

بـه آهـنـگ چـنـگ آور اندر عـمل

كه تــا  وجـد را كــارسـازي كـنم

به رقـص آيم و خـرقه بـازي كـنـم

٭

بـه اقـبـال داراي ديـهـيـم و تخت

بـهـيـن مـيوه خـسروانـي درخـت

خـديــو زمـين پــادشـاه جـهـان

مــه بــرج دولــت شـه كــامـران

خديـو جـهـان شـاه  مـنـصور بـاد

غــبــار غـم از خـاطـرش دور بـاد

بـحـمـدالله اي خـسرو جـم نـگين

شجـاعي بـه مـيـدان دنـيـا و دين

بـه مـنصوريت شـد در آفــاق نـام

كـه مـنصور بـودي بـر اعـدا مـدام

فـــروغ دل  و ديــده مــُقـبــلان

ولـي نـعـمـت جـانِ صـاحـبـدلان

كـه تـمكين او رنگ شاهي ز تست

تـن آسـايـش مرغ و ماهي ز تُست

الا  اي هــمــاي هـمـايــون نـظر

خـجـسـتـه سـروش مـبـارك خبر

فلك را گهر درصدف‌چون تو نيست

فريدون و جم را خلف‌چون‌تو نيست

بـه جـاي سـكـنـدر بـمـان سالـها

بـدانـا  دلـي كـشـف كـن حـالـهـا

و پس از ۱۸ بيت ديگر

چـو دريـاي  وصـفت نـدارد كـنـار

نـثــارا كـنـم بـر دعــا اخـتـصـار

ز نـظـم نـظـامي كـه چـرخِ كـهن

نــدارد چـو او هـيـچ زيـبـا سخـن

بيارم بـه تضمين دو بـيت مـتـيـن

كــه نـزد خـرد بـِه ز دُرِّ ثـمـيـن:

« از آن  پيشتر كـاوري در ضـمـير

ولايـت ستـان  بـاش و آفـاق گير»

« زمـان تـا زمـان از سـپـهـر بلند

بــه  فـتـحي دگر باش فيروزمند»

از آنمي كه جان داروي هوش باد

مـرا شربـت  و شـاه را نــوش بــاد

*

مغنّي نامه و ساقي نامه را حافظ در تقليد از نظامي ساخته است. نظامي در ستايش از اتابك نصرت الدين در پايان كتاب شرفنامه (اسكندرنامه) چنين فرمايد:

بيا ساقي آن جام روشن چو ماه

به من ده به ياد زمين بوس شاه

كه تا مهد در پشت پروين كنم

به ياد شه آن جام زرين كنم

و دو بيت تضمين نيز در پايان اين داستان در شرفنامه عيناً آمده است. نظامي در شرفنامه در سرفصل هر موضوع نخست دو بيت (ساقي نامه) به عنوان حسن مطلع مي آورد. با دقت در مضامين و محسنات كلام نظامي به خوبي در ميابيم كه كلام حافظ در سرودن مثنوي هرگز به پاي سخن نظامي نمي رسد و بدين سبب شاعر شيرين سخن ما كه در غزلسرايي اعجوبه روزگار است خود درباره نظامي مي فرمايد:

ز نظم نظامي كه چرخ كهن

ندارد چو او هيچ زيبا سخن

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *