Menu

ضرب المثل ها

 

 

اِگَه اَطْلَس کَنی کِمْخا بیپوشی/ هَمون سَبَدْ سَرِ ماسورَه فُروشی

[egE:-ætlæs-kæ:ni-kemxa-bipuSi-hæmuN-sæbædsE:re-masurE:-furuSi]

[پ ۱: ۴۲۸]

به هر جایی برسی و هر مال و مکنت داشته باشی، همان آدم پیشین هستی و اصل و نسبت از بین نمی رود، به افرادی اطلاق می شود که به جایی رسیده اند و خود را گم کرده اند [م.ت].

 

اِقَّدَر هَه سَگِ لاس/ که جا ما نیس رو پِلاس

[eqqæ:dær- hE:-sE:g-e-la:s-ke-dZa-ma-nis-ru-pela:s]

[پ ۱: ۴۲۲]

آن قدر افراد دغل باز هستند که جایی برای ما نیست، در مواقعی به کار می رود که افراد دغل باز کارها را به دست گرفته اند و اجازۀ کار به دیگران نمی دهند [م.ت].

 

بی گُدارْ وَر اُوْ زَدَن

[bigodar-vær-ow-zEdæN]

 

[پ ۱: ۴۱۶]

بی گدار به آب زدن، ریسک کردن، خطر کردن بدون برنامه ریزی و تدبیر اندیشی [م.ت].

 

پا تُوَهِ [-] هِنْد وا شُدَن

[pa-towwE-[-]-heN-va-SodæN]

 

[پ ۱: ۴۱۷]

رحل اقامت در هند افکندن، کنایه از تحمل درد و مشقت بسیار [ع.ج].

 

پَش تو کُلاهِ [-] نَبودَن

[pæS-tu-kolah-e-[-]-nEbudæN]

 

[پ ۴: ۱۲۲]

بی عرضه بودن [ح.م]/ ادعاهایش دروغ است، توانایی کاری را نداشتن [م.ت].

 

تو جَهَنَّم بازیِ جَنَّت مَکونی کِرْدَن

[tu-dZæhænnæm-bazi-e-dZænnæt-mEkuni-kerdæN]

[پ ۲: ۲۳۸]

در وضعیّت و مکان نامناسب، ادّعای خوب بودن اوضاع را کردن، اظهار راحتی در ناراحتی کردن [م.ت].

 

چُسِ مُزّی دادَن

[tSo:s-e-mozzi-dadæN]

 

[پ ۲: ۲۳۵]

کار بیهوده ولی با دستمزد انجام دادن، کم کاری کردن و مزد ستاندن [م.ت].

 

[-] را مِثِّ چوریِ زیرِ قُپَّه بار اُردَن

[[-]-ra-mess-e-tSuri-e-zir-e-qoppE-bar-ordæN]

[پ ۱: ۴۱۵]

پر و بال ندادن، میدان ندادن، بها ندادن، اگر به کسی فرصت داده نشود که خود را نشان دهد و از قابلیّت های خود استفاده کند، این ضرب المثل را در مورد او به کار می برند [م.ت].

 

رَفتَم بِکَشَم وَسْمَه به اَبرو چَشَه کور شُد

[ræftæm-bekESæm-væsmE-be-æbru-tSESE-kur-Sod]

[پ ۱: ۴۱۴]

(= خواست ابرویش را بسازد، چشمش را کور کرد) خواست کاری را انجام دهد و اصلاح کند و کلّی کار را خراب کرد [م.ت].

 

زیرِ جُف پا [-] را روفتَن

[zir-e-dZof-pa-e-[-]-ra-ræftæN]

 

[پ ۱: ۴۱۰]

طرد کردن، بیرون کردن [م.ت]

 

کارِ تِجِنْگْ بودَن

[ka:r-e-tedZeŋg-budæN]

 

[پ ۲: ۲۳۶]

کنایه از شکننده و نازک بودن [ع.ج].

 

یا ارْدَه به طاسُم کُن/ یا بُکُش خَلاصُم کُن

[ja-ærdE-be-tasom-koN-ja-bokoS-xælasom-koN]

[پ ۱: ۴۳۴]

تکلیف مرا معلوم کن [ح.م].

 

یَه سَنْگ و دو چوغور شُد

[jæ:-sæŋg-o-do-tSuFur-Sod]

 

[پ ۱: ۴۱۴]

(= با یک تیر دو نشان زدن) [م.ت].

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *