Menu

این عمر عاریت که …

این-عمر-عاریت-که-...

چنــان دان که از اول و دیـــرباز

بــه فــرمانِ دادار دانــای راز

نخستین نَفَس کَش که سَــر کرد، بَر

یکـی چــارپا بـــود، بـا نام خَــر

خـــداوند فــرمود بــا آن سِتُــرگ!

که معـــنای نام تو باشـد: بزرگ

به هرچیــز نامت شـــود پیشونــد

به معـنا بزرگست بی چون و چند

چو خَربوزه ـ خَروار ـ خَرمن و یا :

چو خرگوش و خر مُهره، خرپول ها

نداری تو چون شاخ، خُرد و دُرشت

گــذارند بــار گِــرانت بـه پُشـت

ببایــد کَشــتی بار، پنجـــاه سال

که سَــر را در اَفســار داری و یال

چنین داد پاسخ، خَرِ خوش نَفَس

مــرا بیست سالست زین عمر بَس

بــرآورد ایـــن آرزو را خـــدا

به شکـــرانه کرد او به عرعر، صدا

***

پس از خَر، خداوند سگ آفرید

که اَنــدَر وفـــا تالیش کــس ندید

بگفتش : به سی سال ای پاسدار

تــو را استـخــوانست شـام و نـهار

چوسگ این سخن را ز یزدان شِنُفت

بِجنباند دُم را به عَــوعَــو بگــفت:

گــرت قصــدِ رَحــم و تلافـی بود

مــرا پانـــزده سـال کافـی بُــوَد

ز اصــرار آن بــا وفــای خجـــول

خــــداوند هـم کرد آن را قبـول

***

سپــس ذات خـلّاقِ فَــردِ وَدود

پس از خلقِ سگ خَلقِ میمون نمود

بگفتا بـــدو، عُمــر و فــنّ آوری

تو را بیست سالسـت و بازیـگــری

که یکدفعه میمون به یک خیز وجست

بگفتا که ده سال من را بس است

چو یک عمر باید کُنم جست و خیز

شــود پنجـه ام خسته و ریز ریز

تمنّا کنان گفت با جیــغ و ویـــغ

مکن ای خــدا لطفت از من دریغ

خــداوند هــم استـعانت نمــود

به ده سال بــودن رضایـت نمــود

***

در آخـــر خــداوند (جان آفرین)

(حکیــم سخــن در زبان آفرین)

دو جنس دو پا را به روی زمین

بیاورد و گفــتا بــه آن ها چنین:

چـو با جانتان عقل کردم عجین

از اینرو شـــدم اَحسَــنُ الخالقین

شما نازنیــن بندگانید و نیست

ولــی عُمرِ هر یک فزونتر ز بیست

نکرده خــدا حرف خـود را تمام

ز حِـــرصش نیاورد انســـان دَوام

بگفتا که میمون و سگ و با حِمار

ز عمر آنچـــه دادند پَس، بَر شمار

به من بخش بی منّت و درد و رنج

که گــردد مـرا عمـر هفـتاد و پنج

ز اصــرارِ انـسانِ گــولِ عجــول

خــداوند هــم کرد آنــرا قبــول

***

کنون بین که این بنده نازنین!

سَرِ خود چــه آرد به روی زمیـن!

کُند زندگانی بشــر بیست سال

از اول به شــادی بــدون خیــال

پس از آن کند با یکــی ازدواج

بیفتد به خــرج و کَشَــد لاعلاج

به ناچار ســی سال مانند خــر

بَــرَد بارِ ادبار، بـی حــدّ و مـــرّ

چو سی سال بگذشت و اهل و عیال

رسیــدنــد در رُتبـتتِ اعتـــدال

نماید چو سگ پانزده سال و بیش

حراست ز املاک و اموال خویش

شــود پیـر آنــگاه و بوزینــه وار

از آن پس به یکــجا نگیــرد قرار

گهی می رود سوی بیت پســر

در آن خانه نَنشسته آیـــد به دَر

سوی بیت دختـــر رود با شتاب

حدیــث جوانیـــش با آب و تاب

به داماد خود می کند بازگـــوی

که گفته ست صدبار او مو به موی

دوباره چو میمـون ز جا مـی پَرَد

رود تا سخــن را بـه یارَش بَـرَد

بـرای دکـانـدارِ بـی مشتـری

که باشــد ز پُـرگویــی از او بـری

چو میمون وچون کلب وخر سرکُند

نهـــد نامِ آن عمـر و بــاور کنـد

***

زِیند این چنین خلق از خاص و عام

در ایــن دارِ دنیـای دون وَالسّلام

یزد ـ ۱۳۸۸/۴/۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *