Menu

غصّه غم گستر

غصّه-غم-گستر

دوستان شرح ملال آورِ من گوش کنید

قصه، غصّه غم گستر من گوش کنید

 

به پیام دلِ خوش باور من گوش کنید

که چه آورده دلم بر سر من گوش کنید

 

سُفره شِکوَهِ دل مائدهِ رنگینی ست

درد جانسوزِ دلم ناله آهنگینی ست

 

یک زمان عاشق یک دختر ماهی بودم

عاشق دخترک چشم سیاهی بودم

 

تا به وصلش برسم در پیِ راهی بودم

همدم اشکی و همراهی آهی بودم

 

کس چو من عاشق محرومِ دل افگار نبود

در همه شهر یکی همچو من انگار نبود

 

دختری بود ز گُل بهتر و مانند نداشت

خنده رو لیک لَبَش حالت لبخند نداشت

 

لب چون برگ گلش گرچه شکرخند نداشت

داشت شهدی که بجرأت شکرو قند نداشت

 

هرچه گویم ز قد و قامت او کم گفتم

از وقار وی و شخصیت او کم گفتم

 

به جز از حس خداداد در او دیده ندید

زین سبب دل متحوّل شد و در سینه تپید

 

گُلبنِ میل شکوفا شد و شد عشق پدید

عشق هم رنگ جنون یافت چو گردید شدید

 

گرچه از دوری و مهجوری او دل خون بود

وصف آن ماه جبین کارِ منِ مجنون بود

 

بی سبب در همه جا حامی او من بودم

باعث حُرمت و خوشنامی او من بودم

 

شارح حُسن و دلارایی او من بودم

غرق تعریف خوش اندامی او من بودم

 

وصف زیبایی او حالت تحریف نداشت

او خبر زینهمه دلسوزی و تعریف نداشت

 

حیف و صد حیف که آن یار وفادار نبود

عَمَلش موقع کردار چو گفتار نبود

 

دین و دل را که ز من بُرد نگهدار نبود

یار بدقول و دو دل بود و فداکار نبود

 

هرچه گویم من از این عهدشکن باز کم است

از فراوانی اندوه و محن باز کم است

 

هرچه کردم نکند بَهرِ دلم ناز نشد

نکند قهر و شود همدم و دَمساز، نشد

 

هرچه کردم نکنم سُفِرهِ دل باز، نشد

نکــند یادی از آن دلبر طنّاز، نشد

 

نشد این کار، مرا طعن و شماتت نکنید

هم طرفداری آن خوش قد و قامت نکنید

 

تازد این رهزنِ دل تیشه به بنیاد دلم

پاک، ویرانه شد این خانهِ آبادِ دلم

 

حال این رهزن دل نیست دگر یاد دلم

نرسد هرچه زنم داد به فریاد دلم

 

نیست فریادرسی تا که شوم شاکی او

شاکی گوش کَری دادن و اِمساکی او

 

هرچه تاحال از این یار کشیدم کافی ست

هرچه ازصبر ز دل کارکشیدم کافی ست

 

زحمت و محنت و ادبار کشیدم کافی ست

رنج تحقیر ز اغیار کشیدم کافی ست

 

وقت آنست که ساز دگری ساز کنم

تا به روی دل خود، باز، دَری باز کنم

 

چاره آنست که یک دلبر دیگر گیرم

چشم امید از این رهزن دل، برگیرم

 

همچو شاهین به دیار دگری پر گیرم

تا به یار دگری عشق خود از سر گیرم

 

تا مگر این دل آزرده ام آرام شود

یا که آن یار کند درک و به من رام شود

 

آه ، نی نی که به لب ذکرش و نامش دارم

گوش دل باز به امیّد پیامش دارم

 

چون کبوتر هوس گوشه بامش دارم

هوس پاسخ یکبار سلامش دارم

 

نتوانم که دل و دیده از او برگیرم

بی وفایی کنم و با دگری سر گیرم

 

دوستان بهر خدا راه نشانم بدهید

راه بهبودی از این آفت جانم بدهید

 

ره نشان تا رَهَم از رنج نهانم، بدهید

باید ار صبر کنم صبر و توانم بدهید

 

تا چو (وحشی) دگر آن یار ز خاطر نرود

یا (جلالی)ش، از آن خاطر عاطر نرود

 

یزد ـ ۱۳۸۹/۲/۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *