Menu

غزل

غزل-ساقی-نامه

چه شب ها به یادش سحر می کنم

به یادش به دامان گهر می کنم

 

چه شب ها که بی روی چون ماه او

به ماه و به پروین نظر می کنم

 

چه شب ها که با خاطرات خوشش

به دنیای دیگر سفر می کنم

 

چه شب ها که از ناله و آه خویش

سماواتیان را خبر می کنم

 

چه بسیار گویند همسایگان

مکن ناله و بیشتر می کنم

 

چه بسیار شب ها که در کوی او

چو شبگرد تا صبح سر می کنم

 

اگر سنگ بارد بسر می روم

سر خویشتن را سپر می کنم

 

سحر باز گردم به ماتمسرای

سر از ماتمش زیر پر می کنم

 

دگر بار با شوق روز دگر

پیامی بدان عشوه گر می کنم

 

مهیّا به امید دیدار او

می و نقل و شیر و شکر می کنم

 

**

 

در این خانه هر چیز آماده است

سبو چون خُمّ می پر از باده است

 

بود پسته ی لب باز و خندان و شور

شکر خند نقل است با پسته جور

 

نبات است با قهوه و چای سبز

قطاب است و آجیل و بادام مغز

 

بلورین بود جام و پیمانه ها

دهان باز و لب پر ز افسانه ها

 

اگر جام هایم زبان داشتند

ز اسرار من پرده برداشتند

 

چه لب ها که شد بر لب آن قرین

چنان لعل و آن حلقه دور نگین

 

چه سرخی که از لعل هر دلکشی

به پیمانه جا ماند چون آتشی

 

به مستی چه بسیار بد مست ها

فشردند پیمانه در دست ها

 

چه بسیار پیمانه بالا فتاد

به هم خورد و خوردیم با قلب شاد

 

چه بسیار پیمانه از دست مست

بیفتاد و در زیر پاها شکست

 

چه بسیار پیمانه از دست یار

به هنگام بوسیدن آن نگار

 

بیفتاد و بشکست و بشکسته زود

گرفتم ز جا تا بود یادبود

 

مرا جام بشکسته باشد زیاد

که با هر یکی قصّه ای هست و یاد

 

چو در موزه بشکسته پیمانه ها

کنم حفظ در یاد جانانه ها

 

بیایید و بینید در آن اطاق

یکی تکیه گاهیست نامش رواق

 

در آنجای گلدانی از خاک پُر

نهاده است و هست از گِلِ پاک پُر

 

در اول نظر هر کسی دیده است

ز رَمزِ گل و خاک پرسیده است

 

بهر کس که پرسیده ز آن گفته ام

به مژگان، من این خاک را رُفته ام

 

که این خاک پای عزیزان بُوَد

معطّر بود مشک بیزان بود

 

به مژگان سزد رویم آن خاک را

نگهدارم آن گوهر پاک را

 

به همراه این خاک بس نام هاست

گِلِ زیر پای گُلَندام هاست

 

ولی رمز بوی خوشِ خاکِ من

بود از می و دختر تاکِ من

 

که رسم است اگر خورده کس شیر پاک

ز می جرعه ای را فشاند به خاک

 

چنین است و این رسم و راه من است

ره و رسم میعادگاه من است

 

از این ریزش جُرعه ها گاه گاه

در اطراف گلدان می افتاده راه

 

همیشه بود خاک این ظرف خیس

ز محصول میخانه پاکدیس

 

**

 

بیایید یاران کنیم اتّفاق

علیرغم غم ها و دور از نفاق

 

نشینیم و با هر شرابی زنیم

به سوز دل خویش آبی زنیم

 

ببریم از هر چه غیر از شراب

به جز پسته و نقل و نان و کباب

 

بگردد اگر چشم در کاسه ها

چه بهتر که افتد به رقاصه ها

 

در آندم که از می بیفتیم ما

هم از روی به روی بیفتیم ما

 

بیفتیم و از عقده خالی شویم

بیفتیم و حالی به حالی شویم

 

**

 

«جلالی» به یاد جوانی خویش

شبی با دلی زار و قلبی پریش

 

به دفتر نوشته است با خامه ای

به خلوت به ساقی یکی نامه ای

 

به پندار سر رشته را یافتم

به گفتار هر رشته را بافتم

 

نکرده گنه گفته را عار نیست

«دو صد گفته چون نیم کردار نیست»

 

یزد سه شنبه ۱۳۶۵/۱۲/۲۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *