Menu

بررسی فرهنگ قومی و نژادی حافظ

بررسی-فرهنگ-قومی-و-نژادی-حافظ

حافظ ایرانی است امّا ایرانی بودن او در همین یک کلمه خلاصه نمی شود. نخست باید قوم ایرانی را شناخت و مسیر تمدّن این ملّت را به دقّت بررسی کرد زیرا پر واضح است که ویژگی های هر ملّت به صورت سرشت و ژِن در افراد آن قوم نهفته و دست توانای معمار کاینات این ژن ها را در ساختار آن ها به ودیعت نهاده و بالنتیجه در سلسله انساب از نسلی به نسل دیگر دست به دست می شود و در اعمال و گفتار و پندار افراد بعدی به منصّه ظهور می پیوندد.

در این مقوله سعی بر این است که به صورت موجز نظری به گذشته نژاد ایرانی یعنی قوم آریایی افکنده و نگاه کاوشگرانه به کوله بار تمدّن موروثی افراد ایرانی که همواره آن را بر روی دوش نسل های خود دارند بیندازیم.

تحقیقات محقّقین اکثراً خارجی ثابت کرده است که گروه آریایی پیش از هزاره دوم قبل از میلاد مسیح در کنار دریاچه آرال و شمال و شرق دریای خزر ساکن بوده و بتدریج به سه شاخه ی بزرگ تقیسم و به شرح زیر در اطراف و اکناف قارّه آسیا و اروپا پراکنده شدند:

 

الف-شاخه ای به سوی مشرق یعنی هندوستان سرازیر شده و بومیان و پاره ای از اقوام زرد شمال آن سرزمین را تحت الشعاع سیطره خود قرار دادند.

ب-شاخه ای به سوی غرب رو آورده و تا اعماق اروپا پیشروی کردند.

ج-شاخه دیگری به سوی جنوب غربی یعنی سرزمین فعلی ایران سرازیر و در آب و هوای متنوّع آن گسترش یافتند و این شاخه اخیر ساکنان و صاحبان ایران زمین و اجداد اولیه ایرانیان به حساب می آیند.

 

آریاها مردمی سپیدپوست و پیش از مهاجرت سه گانه، همه ملتی واحد و دارای وجوه مشترک بودند. صحبت از دو هزار سال قبل از میلاد مسیح است یعنی زمانی که تقریباً هیچ دین توحیدی فراگیر بر روی زمین به منصّه ظهور نرسیده و هیچ تمدنی بر پایه ضوابط و قوانین اصولی و مدوّن پایه گزاری نشده بود. در این مقطع زمانی یعنی پیش از آن که قوم اصلی آریایی به سه شاخه منشعب و به اطراف پراکنده شود بت پرستی و عقاید خرافی بر اجتماع این قوم بزرگ سایه افکنده بود. در این هنگام شخصی به نام: زَرَتوشتَرَه (ZARATHUSHTRA) و با نام و قبیله: اِسپی تاما (SPITIMA) از پدری به نام: پوروش اَسپَه(POURUSH, ASPA)به معنای دارنده اسب خاکستری و مادری به نام: دوغدد هُوَه(DUGHD HAVA)به معنای دوشنده شیر گاو پا به جهان هستی گذاشت. مسقط الرّأس زرتشت سرزمین خوارزم است. او در حدود ۱۷۰۰ سال قبل از میلاد مسیح در میان اقوام اولیه آریایی و قبل از انشعاب ظهور کرده و به تبلیغ عقاید و نظریات خود پرداخت. بنابراین، در طول حیات خود هرگز به سرزمین فعلی ایران سفر نکرده است.

به طور خلاصه چنین می توان نتیجه گرفت که در زمانی که جامعه ابتدایی آریایی بت پرست بوده و در چنگال عقاید خرافی دست و پا می زد و کاهنان و سرکردگان اقوام آریایی قبیله و عشیره خود را در حصار موهومات محصور کرده بودند زرتشت قیام نمود و با آداب و رسوم و شعائر عشیره یی و قبیله یی و کاهنان خرافی به مبارزه برخاست و فصل نوینی در دفتر تاریح حیات مردم آریایی و بشریت گشود.

 

در دنیایی که ما امروز بر روی آن زندگانی می کنیم برای اولین دفعه، این زرتشت بود که مهر باطل بر روی خدایان متعدّد و جور و واجور زد و همه آن ها را به نامه (دیو) باطل ساخت. این او بود که برای اولین مرتبه اعلام کرد آفریننده همه جهان و جهانیان یک قدرت فائقه ناپیداست که برای شناختن آن باید به راستی و نیکی گروید و از دروغ و بدی پرهیز کرد. او نه تنها کردار و گفتار و اندیشه نیک و راه راستی و پرهیز از دروغ را سرلوحه تبلیغ خود قرار داد بلکه اعلام کرد برای شناختن آفریدگار بزرگ احتیاج به قبول ادّعاهای باطل کاهن های ساحر نیست و بدین طریق راه شناسایی آفریدگار را امری تحقیقی آن هم در مجرای راستی و نیکوکاری دانست.

 

این مانیفست اولین تجلّی فکر توحیدی و عرفانی بشریت است و ما سخنی به گزاف نگفته ایم اگر او را هم نخستین پیامبر توحیدی و هم اولین عارف اشراقی دنیای بشر متفکّر دانسته و اوستای او را اولین تجلّیگاه فکر توحیدی و عرفانی بشریّت بخوانیم و اینهمه بدان سبب گفته شد تا از یک تیر دو نشان حاصل آید: یکی حداقل آشنایی جوانان و آنان که در خود حوصله و یا امکان مطالعه تاریخ تمدّن گذشته خود را ندارند به این امر مهم و دیگری توجّه همگان به عواملی که زمینه ساز اصلی و ساختار شخصیت توحیدی شاعر بزرگ تاریخ ما یعنی خواجه حافظ شیرازی است، شاعر بلند نظری که با متولّیان قشری دین در زمان خود بر سر حکمت بالغه دین عمری در معارضه بود.

اجمالاً مانیفست زرتشت به مانند آتش در پنبه کهنه های افکار موهوم و خرافی مردم آن زمان افتاد و بیش از همه در شاخه آریایی که بعد از او به طرف ایران سرازیر شدند رخنه و نفوذ کرد و این اجداد ما ایرانیان بودند که پیش و بیش از همه اقوام دیگر آریایی طرفدار و پیرو فلسفه زرتشت شدند، فلسفه ای که در بدو امر به هیچ وجه جنبه و نام مذهب نداشت. بنابراین می توان به جرأت و در کمال افتخار و سربلندی ادّعا کرد که قبل از آن که بر روی این کره خاکی ادیان توحیدی فراگیر به منصّه ظهور پیوندد، ایرانیان موحّد بودند و به راه کمال یعنی راه راستی و پرهیز از دروغگویی روی آوردند، زمانی که هنوز مدنیّت تشکّل نگرفته و طبقه بندی اجتماعی در مردم صورت نیافته بود.

 

گفته های زرتشت بنابر تحقیقات وسیع انجام شده در اصل در ۷۲ فصل خلاصه می شده که از این میان ۱۶ فصل آن به نام (گاتاها) مشهورند. در گاتاها این زرتشت است که سخن می گوید و سخنان او که دارای مطالب عمیق و پرمغزی است تقریبا به صورت کلام موزون و شعر سروده شده است. و جای افتخار بزرگ دیگری برای ما ایرانیان است که با سربلندی تمام ادّعا کنیم که زبان فارسی در اصل و ریشه زبان شعر و تبلیغ و رسانه گویایی برای ارسال پیام صلح و دوستی برای اقوام بشر بوده و خواهد بود. زبانی که در قرن هشتم هجری حافظ معجزه گر عملا این ادعا را با شعر خود به اثبات رسانید.

 

بحث در مسئله بررسی فرهنگ قومی و نژادی حافظ هنوز به پایان خود نرسیده و در نیمه راه خود از زمان ظهور زرتشت تا قرن هشتم هستیم و از این به بعد با شتاب بیشتری این مسیر را می پیماییم. شاخه آریایی ساکن ایران زمین در اثر تماس و برخورد با فرهنگ اقوام باستانی بین النهرین و عیلام، در مسیر تمدن راه تکامل را با سرعت هر چه تمام تر می پیماید. تاریخ مادها و پارس ها و فرمانروایی آن ها مدون است و هر خواننده کنجکاوی می تواند با مراجعه  آن ها سیر تحول و تطوّر قوم ایرانی را در طول ده ها قرن به خوبی دریابد. در این فاصله زمانی که ایران توسط حکومت های مرکزی و متشکّل و تقریبا زیر نفوذ و تأثیر تعلیمات زرتشت اداره می شد دو  دین توحیدی فراگیر دیگر بوسیله دو پیامبر: حضرت موسی (ع) و حضرت عیسی (ع) در جهان به ظهور پیوست. کتاب مقدس تورات کوروش کبیر را ناجی امت یهود و برپا کننده ی مجدّد معابد خراب شده آن ها می داند. این مسئله از لحاظ بررسی و دریافت عمق فرهنگ و برتری فلسفه دینی و اعتقادی ایرانیان آن زمان بسیار قابل اهمیت است و ثابت می کند که ملتی که با پرورش در مکتب توحیدی سالیانی دراز بر سرزمینی بزرگ حاکم بوده است چگونه به کمک و یاری قوم دیگری که با فرعون و فرعونیان جنگیده و خدای یکتا را تبلیغ می کند بر می خیزد. همچنین پذیرایی از کشیش های مسیحی در خلال تاریخ در سرزمین ایران و آزادی عمل آن ها در امر تبلیغ نیز دلیل دیگری بر علوّ شأن و مقام فرهنگ و دین ایرانیان باستان است.

 

فلسفه زرتشت بتدریج که به صورت دین رسمی در ایران جلوه گر می شد سبب تشکیل طبقه ای از موبدان و روحانیان مبلّغ دین و تسلّط و پیشوایی آن ها بر توده مردم و سبب تقویت مادی و نفوذ معنوی خود آن ها در دستگاه هیئت حاکمه شد، چنانکه این نفوذ در مراکز قدرت حکومت ایران عامل تعیین کننده یی به شمار می رفت. سلسله ساسانیان در واقع بوسیله روحانیان تأسیس و سلاطین آن همگی زیر نفوذ موبدان بودند. بتدریج در اثر سوء سیاست و فشار مداومی که از این طبقه روحانی به توده کشاورز یعنی اکثریت مردم ایران وارد آمد، آن ها را دچار ناخشنودی و آماده انقلاب می کرد که ظهور مانی و مزدک و طرفداری عدّه کثیری از مردم در مدّت زمانی کوتاه از آن ها، نمونه ای از آن به شمار می رود. امّا درست در این هنگام که مردم ناراضی ایران در جستجوی راهی برای رهایی از قید و بند و فشار موبدان بودند و حکومت دستخوش آشفتگی بود واقعه ای بزرگ و جهانی در شبه جزیره عربستان بوقوع می پیوندد. این واقعه همان ظهور دین مبین اسلام است.

جزئیات ظهور دین مبین اسلام و جنگ های اعراب با ایرانیان و شکست ایرانیان و انتشار سریع آیین جدید به تفصیل در تواریخ ضبط و همگی کم و بیش از آن آگاهی داریم. آنچه شایسته بحث و مطالعه در اینجاست برداشت ایرانیان از اسلام و اعراب از روز نخست تا به امروز است که هر چند مدّت یکبار سبب قیام مردان بزرگی در مسیر تاریخ ما شده و آثار برجسته ای را از شعرا و گویندگان نام آوری چون فردوسی به منصه ظهور رسانیده است.

 

شکست یزدگرد سوم یک علت اساسی داشت و آن اینکه او پی به اهمیت مرام جدید و تحوّلی که دین اسلام در اعراب بوجود آورده بود نبرده و نمی دانست همان علتی که باعث شد تا در اندک مدتی اسلام در بین اعراب پا برهنه دارای این همه نفوذ معنوی گردد در ایران زمین با شدت بیشتری موجود است. آن هایی که در حجاز نخست به اسلام گرویدند همه از پابرهنگان و بردگان و طبقات زحمتکش و فقیر جامعه و تشنگان عدالت و مساوات و خواستاران حقّ حیات در زیر لوای قانون بودند. آن ها بودند که اکثریت توده محروم عرب را تشکیل می دادند نه بزرگان و سرکردگان قوم و معدود ثروتمندان صاحب آلاف و الوف. دعوت رسول خدا به دین اسلام و اعمال دقیق حقّ و عدالت و عدم تبعیض بین برده و مولی و سیاه و سفید سبب انتشار نور اسلام در صحرای تاریک عربستان بود اما چشم یزدگرد آن را ندید. او گمان می کرد یک مشت اعراب گرسنه مانند آنچه سابقا بارها اتفاق افتاده بود، بار دیگر قصد تهاجم به منظور چپاول را دارند و آن ها را که با نیروی ایمان مجهّز بودند دست کم گرفت لذا شد آنچه شد و سربازان اسلام با دستی به قبضه شمشیر و دستی دیگر به قرآن، فاتح ایران و مبلّغ دین اسلام شده مردم را مخیّر به انتخاب سه راه کردند:

 

۱-یا اسلام بیاورند و با آن ها در کلیّه حقوق یکسان گردند.

۲-یا جزیه بدهند و زیر لوای حکومت اسلام به دین آباء و اجدادی خود باقی بمانند.

۳-یا آماده برای جنگ و عواقب آن باشند.

 

شرط چهارمی نداشت اما عده ای از ایرانیان عملا راه چهارمی پیدا و برگزیدند. آن ها که اسلام آوردند به کار و زندگی مشغول و تسلیم دستورات و قواعد مرام جدید شدند و آن ها که حاضر به قبول جزیه شده و بر دین و عقاید خود باقی ماندند بتدریج زیر فشار عاملین حکومت جدید و سخت گیری های آن ها از یکطرف و اختلافات عقیدتی با هم کیشان سابق خود از طرف دیگر درهم شکسته و تحلیل رفتند و آن ها که جنگیدند مانند عده ای از اهالی یزد النّهایه تقریبا همگی کشته شدند. اما در این میان عده ای وفادار به دین آباء و اجدادی خویش شروط سه گانه بالا را نپذیرفته و دست به مهاجرت زده و رخت به سرزمین هندوستان کشیده و با سایر هم کیشان خود در آن دیار جماعت پارسیان هند را تشکیل دادند.

این گروه، کتاب ها و دستورات دینی زرتشت و مدارک ملّی خود را با خود به هندوستان برده در حفظ و حراست آن به جان کوشیدند. طرفداران طریقه چهارم همگی موّفق به مهاجرت نشده و به ناچار در میان طبقه اول یعنی ایرانیان جدیدالاسلام ابتدا به صورت تقیّه و ستون پنجم و بتدریج بصورت مسلمانان معترض به حکّام و تبعیضات آن ها درآمدند. این گروه نسبتاً کثیر، اکثراً از نخبگان و باسوادان و مردمی با فرهنگ بالاتر از عوام النّاس بودند و در نزد آن ها مدارک و اسناد و کتب دینی فراوان موجود بود و همیشه منتظر فرصت مناسبی بودند که دست به قیام بر علیه حکومت خلفا بزنند. بزرگترین خطر و لطمه ای که از طرف حاکمان و والیان خلفاء به ایرانیان وارد می شد تحمیل تدریجی زبان عربی بود. این سیاست بر باد دهنده فرهنگ ایرانی، بزرگان و نجباء و معترضین را در ایران به هم نزدیک ساخته بر آن داشت تا در مقام و صدد مقابله و خنثی ساختن این خطر برآمده و کاری کنند که توده مردم و نسل های بعد از آن همچنان ریشه در آب زلال زبان فارسی دری داشته و جاودان بمانند.

 

یکی از معترضین همان بزرگ مردی است که مدارک و اسناد ملی خود را در اختیار حکیم ابوالقاسم فردوسی قرار می دهد تا به صورت ظاهر در نظم داستانی کوشا و به صورت باطن، این داستان حماسه، نگهدارنده زبان فارسی در قرون و اعصار باشد. این کار امری اتفاقی نبوده که بعضی گمان کنند داستانسرایی کتابی را ساخته و پرداخته و برحسب اتفاق این کتاب زنده کننده زبان فارسی شده است. چنین چیزی نیست. فردوسی یک شاعر یا ناظم معمولی نبوده که برحسب اتفاق به پیشنهاد دوستی دست از کار و زندگی بشوید و سی سال عمر و سرمایه صرف سرودن شاهنامه نماید. بدون شک ناراضیان و معترضینی که در بالا از آن ها یاد شد دارای تشکیلات زیرزمینی وسیعی بوده و در راه نجات وطن و رهایی از سلطه اعراب و تقویت مذهب جعفری دست اتحاد به هم داده و در این راه کوشا بوده اند. فردوسی هم شاعری ضعیف و دنباله رو و متملّق و مال اندوز نبود. کسی که در سرودن شعر و آفریدن آیات معجزآسایی به زبان فارسی مانند نمونه های شعر زیر، دست قوی دارد می توانست این قدرت خود را مانند عنصری و عسجدی و غیره در تهیه دیوانی پر از غزل و مدح سلطان حاکم به کار گیرد و از نقره و طلا دیکدان و آلات خوان بسازد اما چنین نکرد و سی سال از کیسه و ملک موروثی خود خورد و آنچه را که در راستای عقیده باطنی خویش مفید به حال جامعه ایرانی می دید به رشته نظم درآورد. آری او بزرگ مردی با هدف عالی بود که می دانست مشغول چه کاری است.

 

به چند نمونه از ابیات این پیامبر زبان فارسی به دقّت بنگرید:

در توحید

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه بر نگذرد

در آفرینش انسان

نخستین فطرت پسین شمار

توئی، خویشتن را به بازی مدار

نگه کن سرانجام خود را به بین

چو کاری بیابی بهی برگزین

در وصف شب و آرایش سخنان سهل و ممتنع

شبی چون شبه روی شسته به قیر

نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

دگرگونه آرایشی کرد ماه

بسیج گذر کرد بر پیشگاه

شب تیره اندر سرای درنگ

میان کرده باریک و دل کرده تنگ

ز تاجش سه بهره شده لاجورد

سپرده هوا را به زنگار گرد

سپاه شب تیره بر دشت و باغ

یکی فرش گسترده از پر زاغ

فرومانده گردون گردان به جای

شده سست خورشید را دست و پای

سپهر اندر آن چادر قیرگون

تو گفتی شدستی به خواب اندرون

مقصود کلام این است که شاعری با این قدرت بیان و معرفت و عزّت نفس که جای شبهه یی در ایرانی بودن و ایران دوستی او به هیچوجه نیست و چشم دیدن دشمنان وطن خود را ندارد ناگزیر همانطور که خود گفته است:

نگه کن سرانجام خود را به بین

چو کاری بیابی بهی برگزین

دست به کاری بهی زد و سند مالکیت وطن خود را تنظیم و به پیراست و زبان مادری را چنان در قالب شعر بیاراست که به قول خود:

بیفکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

این بزرگمرد همانطور که خود خرد را ستوده خردمندی بی بدیل است. او می داند که روزی جان به جان آفرین می سپارد پس چه بهتر که میراثی از خود به جای گذارد که تا ابد میان فرزندان این مرز و بوم تقسیم شده همگان از آن بهره برگیرند. او چنین کرد و چنین شد، اما کجای این کارها به کار حافظ ارتباط دارد؟

 

حافظ همان فردوسی است که چند قرن بعد از او با همان طرز فکر، از میان جامعه ایرانی و با نام دیگر ظهور کرده است. او نیز مانند فردوسی ایرانی و مسلمان و حکیمی است که چشم دیدن قشریون به ظاهر مسلمانی که در محراب و منبر بصورتی جلوه و در خلوت آن کار دیگر را می کنند ندارد. این شاعر بزرگ اولین شاعر خردمندی است که پس از گذشت قریب به هشت قرن از ظهور اسلام محزّبین شریعت را شناسایی و کمر به معارضه با متولّیان ریاکار آیین خویش می بندد و به صورت علانیه در مجالس و محافل در برابر متشرّعین قشری که مشروعیت مقام خود را از راه پشتیبانی حکّام جابر و در پناه بابا شمل های محلّه تحصیل کرده اند قد علم می کند و در سخن های دو پهلوی خود و به کمک صنعت ایهام بدانها می تازد که در جای خود در این باره به تفضیل سخن خواهیم گفت.

 

نتیجه ای که از این فصل به صورت فشرده کلام منظور نظر ما بوده در چند عبارت زیر خلاصه می شود:

۱-سابقه تمدن و فرهنگ درازمدت ایرانی سرمایه ای است که بصورت توارث از نسلی به نسلی دست به دست می شود تا در مسیر تاریخ، زمان مناسب فرا رسد آنگاه این ویژگی های نهفته آشکار شده سبب تحوّل و انقلاب و اعتلای ایران و ایرانی خواهد شد.

۲-یک قوم توحیدی چند هزار ساله با فلسفه و اندیشه عمیق، در قالب محدود افکار قوم عرب و قشریون مقلّد و دست نشاندگان حکومتی آن ها که سابقه شرک و توحّش چند هزار ساله دارند مستحیل نمی شود ایرانی موحّد اسلام را می پذیرد امّا زیر بار حکومت عرب نمی رود.

 

۳-فردوسی و حافظ دو متفکّر ایرانی مسلمان اند که در دو زمان مختلف با پایه عقیدت ملی و مذهبی واحدی ظهور کرده و با اندیشه واحدی به منظور اعتلای ملت شریف ایران و بنا به اقتضای زمان هر یکی شعر خود را در لفافه ایهام پیچیده و ارائه داده اند. ایهام شعر فردوسی همان پوشش قصه و داستان است که ساده لوحان حاکم وقت را غافل و دل مشغول کرده و راز و رمز نهاده شده در این دفتر شریف را از چشم ظاهربین آن ها دور نگهداشته و نسل های آینده ایرانی را با شیره درونی کلام خود می پروراند و رسالت او در همین است و ایهام شعر حافظ به مانند عاملی مؤثر و خودکار و نامرئی است که برای همیشه تیغ فضیلت و اعتلای اندیشه و افکار آزادانه ایرانی را تیز و برّان و کارا نگهداشته و رجحان این ملت بزرگ را در دایره تمدّن مدلّل می دارد.

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *