Menu

چرا حافظ به یزد تبعید شد؟

چرا-حافظ-به-یزد-تبعید-شد

 

پیش از این در مبحث ویژگیهای شاه شجاع و اثرات استیلای مغول به علّت العلل مخالفت حافظ با سرکردگان و متولّیان دروغین مذهبی اشاره کرده گفتیم که در جای خود اثرات این برخورد را که منجر به تبعید حافظ به یزد شد، شرح خواهیم داد. اینک برای روشن تر شدن این مطلب مشروح تر بدان خواهیم پرداخت.

 

زمانی که شمس الدین محمد در زمان کودکی و نوجوانی در مکتب و مدرسه به تحصیل علوم مشغول بود، هم درسی به نام علی شیرازی داشت که با هم در خدمت شمس الدین عبدالله شیرازی تحصیل می کردند. شمس الدین محمد حافظ همانطور که قبلاً اشاره شد مانند شمس تبریزی در نوجوانی به پای وعظ وعاظ مختلف العقیده می نشست و مذاکرات و استدلالات آنها را با گوش هوش شنیده و سره از ناسره جدا کرده در ضمیر خویش محفوظ می داشت. همچنین مانند شمس تبریزی از وعاظ و مدرسین سطحی فاصله گرفته به سوی شخصیت های عمیق گرایشی به سزا داشت و این همه از هوش خدادادی او بود که وی را از بدو امر رهروی منطقی ساخته و در جاده واقع بینی انداخته بود. اجمالاً در زمانی که شمس الدین محمد در مسجد جامع عتیق شیراز با علی شیرازی معاشر و همدرس بود، این همدرس متظاهر و ریاکار خود را کما هُوَ حَقُّه شناخته و با نقاط ضعف اخلاقی او آشنا شده بود و از آنجایی که خود اهل ریا و تظاهر و دورنگی و مردم فریبی نبود سیره رفتار این همدرس را نمی پسندید.

 

از طرف دیگر شمس الدین محمد حافظ از همان ایام نوجوانی در مسجد جامع عتیق با مردی شریف و فاضل و عارفی وارسته آشنا شد که شیخ الشیوخ زمان خود بود و در آن مسجد به کار وعظ و ارشاد مردم اشتغال داشت. این آشنایی پیوسته ادامه داشت تا زمانی که خود شخصیتی مشهور و حافظ زمان خود شد. او همچنان به پای وعظ این مرد که دارای محاسنی سفید و رخساری گلگون داشت و به پیر گلرنگ مشهور و ملقّب شده بود حاضر شده از سخنان و اشارات و ضرب المثلها و اطلاعات عمومی او بهره می برد.

 

زمانی رسید که علی شیرازی آن همدرس سابق حافظ هم مقام مدرّسی مدرسه را اشغال و مجلس وعظ و خطابه یی به راه انداخته عدّه یی عوام الناس را گرد خود جمع کرده و با پیر گلرنگ از در اختلاف و رقابت درآمده بود. شیخ علی شیرازی همیشه جبّه از رق آستین کوتاه می پوشید و دستاری از پارچه مشکی بر سر می بست و از آنجا که در آن زمان به رنگ سیاه کلمه (کُلاه) اطلاق می شد به شیخ علی کلاه مشهور شده بود.

 

خواجه حافظ در این مدت بارها با شیخ علی کلاه از در مباحثه درآمده و با او درگیر مناقشات لفظی شده بود. شیخ علی کلاه مردی فاضل و صاحب نفوذ و دارای مریدان زیاد و خود اهل تسخیر روح و سِحر و چندین چشمه اعمال مردم فریب دیگر بود و کسی نبود که از میدان بحث حافظ به در رود و چون حافظ را طرفدار سخنان و نظریات پیر گلرنگ می دانست از آن شیخ الشیوخ به تحقیر یاد می کرد. حافظ بارها از پیر گلرنگ خواسته بود تا رضایت دهد که با حربه شعر این مرد ریاکار را به جای خود بنشاند که به هیچ وجه مورد موافقت آن پیر فاضل که به صافی قلب مشهور و جبینی از ضیاء پاکیزگی و تقوا پر نور داشت قرار نمی گرفت و او در غزلی در بیتی اشاره به این موضوع دارد:

 

پیر گلرنگ من اندر حق از رق پوشان

رخصت خبث نداد ار نه حکایتها بود

 

آخرالامر حافظ در غزلی با زبان ایهام این همدرس سابق و واعظ لاحق ریاکار را به عارف و عامی می شناساند آنجا که می گوید:

 

صوفی نهاد دام و سر حُقّه باز کرد

بنیاد مکر با فلکِ حُقّه باز کرد

بازیّ چرخ بشکندش بیضه در کلاه

زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

 

تا آنجا که:

 

ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم

ز آنچ آستین کوته و دست دراز کرد

 

درباره این غزل و معنی بیت دوم آن جای آن دارد که سخن به تفصیل گفته شود، زیرا در مدارک منتشره درباره ی حافظ، این ناتوان در جایی اتفاق شکسته شدن بیضه مرغ در کلاه را که سبب شده است تا حافظ به صورت ایهام و اشاره در این شعر بگنجاند ندیده ام و دریغ دارم. آنچه از ضرب المثل بیضه در کلاه شکستن می دانم بازگو نکنم.

 

خوانندگان محترم به خوبی می دانند که تا اوایل مشروطیت دختران را به مدارس و مکاتبی می گذاشتند که منحصراً به آنها قرائت قرآن و خواندن کتاب حافظ و کتب ادعیه آموخته می شد و از نوشتن خبری نبود. مادَرِ این ناتوان نیز در نزد زنی فاضله قرآن و حافظ و کتب ادعیه را از طریق قرائت و روخوانی آموخته و به خوبی غزلهای حافظ را با مشاهده آن از روی کتاب بدون اشتباه می خواند اما نوشتن نمی دانست. او تعداد زیادی از غزلهای حافظ را از بر داشت و در ایامی که من چند ساله بودم، در منزل شاهد غزلخوانی با آواز خوش او بوده و به خوبی به یاد دارم که ساکت و آرام پا به پای او در منزل راه می رفتم و گوشم به ریزه خوانی او بود چنانکه چند بیت از غزل مشهور: (زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست …) را از بس شنیده بودم از حفظ و با زبان کودکی و مخرج غلط (خ) می خواندم و بزرگترها می خندیدند. بعدها در یک روز سرد زمستانی از زبان مرحوم مادرم که از قول معلّمه فاضله خود نقل می کرد شنیدم که:

 

«روزی یکی از همشاگردیهای حافظ با او قرار می گذارد که در خرابه پشت منزل نیمرو درست کرده با هم بخورند! آن همشاگردی به منزل رفته و مقداری روغن در لیفه تنبان و چند تخم مرغ در زیر کلاه خود پنهان کرده همینکه می خواهد از دَرِ منزل بیرون برود با پدرش مواجه می شود. پدر، فرزند نااهل را به درون خانه فراخوانده و دو نفری در اطاقی در کنار منقل آتش ایستاده به نصیحت فرزند مشغول می شود. در این هنگام می بیند که از لیفه تنبان پسرش روغن می چکد و پس از وقوف به امر با دو دست خود محکم به سر فرزندش می کوبد به نحوی که این ضربه باعث شکستن تخم مرغها شده از اطراف سر و صورتش سرازیر و کودک مفتضح با این هیئت پا به فرار گذاشته و در کوچه، حافظ او را به حال آشفته می بیند و از جریان امر مطلع شده بعدها در غزلی به عنوان مثال آن را بازگو می کند.

 

من این داستان را در کودکی از زبان مادرم و به نقل از معلم او شنیده بودم و سالها بعد با مطالعه تذکره میخانه اهدایی دوست بزرگوارم استاد احمد گلچین معانی به شأن نزول این غزل دست یافتم و از آنجا دانستم که آنها که عقیده دارند این غزل را حافظ برای عماد فقیه کرمانی گفته و مسئله گربه عابد را به او نسبت داده اند به راه خطا می روند چه عماد عارفی پاکدل و پاک نهاد و بی تظاهر و با حافظ دوست بوده و مقصود حافظ از گربه عابد هم اشاره به داستانی از کلیله و دمنه است. به علاوه، آوردن کلمه (کلاه) در بیت دوم اشارتی به شیخ علی کلاه نیز می باشد.

 

حافظ در بیت اول این غزل صراحتاً اشاره به حقّه بازی و حیله گری شیخ علی کلاه و در بیت دوم موضوع بیضه در کلاه شکستن ایام کودکی او را که به خاطر داشته و با ایهام (اهل راز) به او تفهیم می کند و می گوید کسی که در مباحثه دو جانبه با من که اهل راز ایام کودکی او هستم طریق مکر و تزویر در پیش گیرد آخرالامر همانطور که به هنگام بیضه در کلاه شکستن مفتضح شد، کارش به رسوایی خواهد کشید. و در بیت پنجم از دست شیخ علی کلاه که همیشه قبای کبود آستین کوتاه می پوشید به خدا پناه می برد.

 

بار دیگر به اصل مطلب علت تبعید حافظ برگشته و اشاره می کنیم که برخورد حافظ با مدعیان دروغین شریعت تنها به همین یک مورد منحصر نمی شود. روحانیون دنیاپرست و متظاهری که از محل درآمد اوقاف روزی خورده و عده ای را گرد خویش جمع می کرده اند کم نبودند. او به حکم غریزه و با پشتوانه دانش دین و قرآن که آموخته احتمالاً دشمنانی نظیر شیخ علی کلاه را فراوان برای خود تهیه کرده و قدرت و نفوذ این متولیان ریاکار در بین مردم و لوطیان محله که آن زمان به نام (کلوها) مشهور بودند چیزی نیست که حافظ را آسوده خاطر بگذارد و همانطور که قبلاً در مبحث امرار معاش حافظ به تفصیل بیان شد ناگزیر به طرف شخصیت های سیاسی کشیده شده به دربار شاه شجاع راه می یابد.

 

شاه شجاع مردی ادب دوست و فاضل و شاعری خوش ذوق و مجلس او محل تجمع شاعران و سخنوران بود و غالباً در مجلس حافظ را بالای دست خود می نشانید و همین امر سبب حسادت اطرافیان می شد. تقرّب حافظ با شاه شجاع علاوه بر دشمنان طریقت و شریعت دشمنان جدیدی هم برای این شاعر آزاده رقم زده بود که غالباً پشت سر او بدگویی می کردند. حافظ در این باره خطاب به شاه شجاع می فرماید:

 

تو خوش می باش با حافظ، برو گو خصم جان میده

چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

 

عاقبت زمانی رسید که در اثر افراط در عیاشی و عدم رعایت شئونات و دستورات شرعی، علماء و برگزیدگان شهر نسبت به شاه شجاع از در مخالفت درآمده نوای اعتراض ساز کردند و نزدیک بود که در اثر این مخالفتها زمام امور از دست شاه به در رود که در اثر اندرز اطرافیان، شاه شجاع متوجه خبط و خطای خود شده و مدتی دست از فسق و فجور برداشته سیاست پدر خود را در پیش می گیرد و مانند پدر خویش ظواهر شرع را رعایت و نسبت به علماء دینی رأفت آورده در اجرای احکام دینی کوشا می شود.

 

در خلال این تغییر سیاست مقرری اطرافیان سابق از قبیل شعرا و موسیقی دانان کسر و به حکم سیاست، روابط فیمابین شاه با حافظ نیز به سردی می گراید. در همین ایام شبی شاه شجاع رو به حافظ نموده می گوید غزلهای شما هر بیت آن دارای معنا و مفاد مستقل بوده و بین معانی ابیات یک غزل ارتباطی مشاهده نمی شود. حافظ در پاسخ می گوید: معذالک این غزلها پس از سرودن تا سر حدّ چین نفوذ می کند و غزلهای دیگر گویندگان از در خانه گوینده بیرون نمی رود. شاه شجاع از این پاسخ ناراحت و آن را خطاب به خود تلقّی کرده و از آنجا که منتظر فرصت مناسبی می گشته تا حافظ را متنبّه و مدتی به منظور دلجویی از علماء متظاهر دینی از خود دور سازد رأساً یا با مشورت وزیران بیتی از غزلی از حافظ را دستاویز قرار داده در دهان مخالفین می اندازد:

 

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

آه اگر از پس امروز بود فردایی

 

شیخ زین الدین علی کلاه و دار و دسته او که در اثر کنایه های حافظ در غزلی مترصّد فرصت بودند حکم تکفیر حافظ را صادر می کنند تا جایی که حافظ مضطرب شده و به خدمت مولانا زین الدین ابوبکر تایبادی که در راه سفر حج به شیراز آمده بود می رسد و شرح حال باز می گوید. مولانا توصیه می کند که از آنجایی که نقل کلمه کفر، کفر نیست بهتر است خواجه بیتی را در ماقبل بیت مورد نظر بگنجاند به نحوی که مفاد بیت مورد نظر به صورت نقل قول ادا شده باشد. حافظ بیت:

 

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت

بر در میکده یی با دف و نی ترسایی

 

را در ماقبل بیت در غزل می گنجاند. معذالک از آنجا که برای دستگیری او اقداماتی از طرف علماء دینی بعمل می آید شاه شجاع با صلاحدید تورانشاه وزیر خود امر تبعید حافظ به یزد را به اجرا می گذارد تا هم دوست دیرین را از دست معاندین برهاند و هم با دور شدن او از شیراز سر و صدای مخالفین خاموش گردد و این سفر تبعید گونه در خلال سالهای ۷۷۰-۷۷۲ صورت عمل به خود می گیرد.

حافظ پیش از رفتن به تبعید برای لغو دستور سفر غزلی برای تورانشاه سروده و اظهار گلایه می کند:

 

روزگاری است که ما را نگران می داری

مخلصان را نه به وضع دگران می داری

گوشه ی چشم رضایی به منت باز نشد

اینچنین عزّت صاحب نظران می داری؟

 

و در بیت سوم به وزارت رسیدن تورانشاه را یادآور و اشاره و گلایه می کند که:

 

تا صبا بر گل و بلبل ورق حسن تو خواند

همه را نعره زنان جامه دران می داری

 

و در بیت پنجم این غزل:

 

ای که در دلق ملمّع طلبی ذوق حضور

چشم سیری عجب از بی خبران می داری

 

حافظ خطاب به تورانشاه می فرماید که ای کسی که به امثال شیخ زین الدین علی کلاه چشم معاضدت و همفکری و همکاری دوخته یی، بیهوده به این افراد بی ارزش امیدوار مباش. و در بیت هشتم:

 

پدر تجربه، ای دل توئی، آخر ز چه روی

طمع مهر و وفا زین پسران می داری

 

خطاب به تورانشاه می گوید تو خود پیرو صاحب تجربه یی و بایستی در جهت رفع تبعید من خود اقدام کنی و بی جهت به امید شاه شجاع وقت تلف نساز. و در بیت نهم:

 

گر چه رندی و خرابی گنه ماست همه

عاشقی گفت که تو بنده بر آن می داری

 

حافظ پا را فراتر نهاده و خطاب به تورانشاه می گوید که هر چند این مطلب صحیح است که من چندان در حفظ شعائر مذهب دقیق نیستم ولی شنیده ام که پشت پرده تو هم در امر تبعید من با شاه هم آوازی و بی میل نیستی و اشاره (آن) در این بیت به سفر تبعید اوست و بالاخره در بیت مقطع غزل:

 

مگذران روز سلامت به ملامت حافظ

چه توقّع ز جهان گذران می داری

 

حافظ خطاب به خود ولی برای تحریک تورانشاه حالت بی نیازی و گردن شقّی خود را نشان می دهد.

بالاخره سفر قطعی می شود. حافظ غزل زیر را خطاب به شاه شجاع می سراید تا هم به عنوان خداحافظی باشد و هم بی اعتنایی و خونسردی خود را نشان دهد:

 

۱-گر ز دست زلف مشکینت خطائی رفت رفت

ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

۲-برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت

جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

۳-گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد

ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

۴-از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی

گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

۵-در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

۶-عشق بازی را تحمّل باید ای دل پای دار

گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

۷-عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه

پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت

 

و در تمام ابیات این غزل حافظ با بی نیازی و سرافرازی و احترام ظاهری به شاه بی تفاوتی خود را ظاهر می سازد و در بیت ماقبل آخر، اشاره به سخن چینان و حسودانی دارد که در آن جلسه ای که شاه از حافظ درباره یکدست نبودن ابیات غزل او اظهارنظر می کند و پاسخ حافظ که سبب کدورت خاطر شاه را فراهم می سازد، حضور داشته و محرّک شاه بوده اند و به عنوان پوزش ولی به حالت بی اعتنایی در مصراع دوم این بیت می فرماید که اگر من پاسخ ناروایی هم دادم گذشت و تمام شد. و بالاخره در مقطع غزل با حالت استغناء و قهر غزل را تمام می کند. در این بیت آخر شاعر به صورت کنایه به تورانشاه نیز اشارتی دارد که ای (واعظ) و ای مشاور شاه نزد شاه بدگویی من مکن و این حالت علوّ طبع او را می رساند زیرا خطاب به وزیر می فرماید پای آزادی را نمی توان بست.

 

غزل دیگری که پیش از رفتن به تبعید حافظ خطاب به شاه شجاع سروده این است:

 

۱-روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم

در لباس فقر کار اهل دولت می کنم

۲-تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوشخرام

در کمینم و انتظار وقت فرصت می کنم

۳-واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن

در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم

۴-با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست

وز رفیقان ره استمداد همّت می کنم

۵-خاک کویت زحمت ما بر نتابد بیش از این

لطفها کردی بتا تخفیف زحمت می کنم

۶-زلف دلبر دام راه و غمزه اش تیر بلاست

یاد دار ایدل که چندینت نصیحت می کنم

۷-دیده بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش

زین دلیریها که من در کنج خلوت می کنم

۸-حافظم در مجلسی، دُردی کَشم در محفلی

بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم

**

 

حافظ برداشت کلام را به یادآوری دوستیهای گذشته خود شروع کرده و در بیت دوم می گوید که برای آنکه آب رفته را به جو بازگردانم پیوسته اوقات منتظر فرصت مناسب هستم و در بیت سوم با آوردن کلمه (واعظ) اشاره به تورانشاه دارد که شاه را برای بهبود اوضاع و احوال سیاسی کشور وعظ کرده پند و اندرز می دهد که به شریعت و علماء عنایت بیشتر داشته باشد و می گوید که من به این قضیه آگاهم که تورانشاه بوئی از حقّ و حقیقت نبرده و بر علیه من اقداماتی کرده و این غیبت او نیست. من این مطلب را با خود او هم در میان خواهم گذاشت. در بیت چهارم از آنجا که متوقّع کمک مادی برای سفر بوده و خبری از طرف دولت نشده به حالت اعتراض می گوید تا شهر یزد و خدمت شاه یحیی به هر طریقی که باشد خواهم رفت و از دوستان خود کمک می گیرم. در بیت پنجم بعنوان لطیفه و کنایه می فرماید شهر شیراز بیش از این تاب و توان نگهداری مرا نداشت و شما در این مدت که من آنجا بودم در حق من لطفها روا داشتی! و دیگر وقت آن است که زحمت کم کرده از این دیار بروم. در بیت ششم حالت قهر و اعتراض به خود گرفته و به خویشتن می گوید ای دل حواست جمع باشد که تقرّب به شاه و درک فیض حضور او چیزی جز بلا و زحمت نیست و بلافاصله در بیت هفتم برای آنکه از حدّت مطلب بالا بکاهد از شاه می خواهد که این مطلب را حمل بر بدبینی نکرده و از اینکه در کنج خلوت و در قالب شعر زبان به گلایه می گشاید تلویحاً پوزش می طلبد و در بیت مقطع یک مطلب اصولی و اساسی را که نشان دهنده حالات و روحیات و شیوه زندگانی خود اوست بیان کرده و می فرماید که به بین من چگونه با خلق خدا در هر لباس که باشند سازگاری دارم.

*

 

غزل دیگری که قبل از رفتن به تبعید و خطاب به شاه شجاع سروده شده این است:

 

۱-می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این

بر در میکده می کن گذری بهتر از این

۲-در حق من لبت این لطف که می فرماید

سخت خوبست و لیکن قدری بهتر از این

۳-آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید

گو در این کار بفرما نظری بهتر از این

۴-ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

برو ای خواجه عاقل! هنری بهتر از این

۵-دل بدان رود گرامی چکنم گر ندهم

مادر دهر ندارد پسری بهتر از این

۶-من چه گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس

بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این

۷-کلک حافظ شکرین میوه نباتیست بچین

که در این باغ نه بینی ثمری بهتر از این

*

 

از مفاد کنایه آمیز و ایهامات نهفته در ابیات این غزل چنین برمی آید که احتمالاً شاه شجاع در این بُرهه از زمانی که حافظ در کار تبعید شدن بوده است در جایی از او به نیکی یاد می کند و این مطلب به گوش حافظ رسیده و انگیزه سرودن این غزل شده و انتخاب ردیف غزل و مفاد بیت دوم که باعث امیدواری حافظ شده و چشم داشت بیش از این را دارد بر چنین امری گواهی می دهد. در بیت سوم از آنجا که  سخن در غزل با شاه شجاع است توسط شاه به تورانشاه پیغام داده و خطاب به شاه می فرماید به وزیرت بگو که بهتر از این در گره گشایی امور و مشکلات تو اقدام کرده و چاره همه دردها را در تبعید من خلاصه نکند. بیت چهارم شاه بیت غزل است که به خوبی با این ردیف و قافیه جا افتاده و ضرب المثل گشته است. بیت پنجم در تعریف شاه شجاع است که حافظ همیشه او را فرزند خود خطاب می کرد و در بیت ششم علی رغم تصمیمات متّخذه برای مراعات شرع مقدس او را به قدح نوشی و عیش و عشرت گذشته باز می خواند و بالاخره در مقطع غزل به شاه می گوید که بدانکه گوش تو هرگز اندرزی بهتر از گفته های حافظ را نخواهد شنید!

*

 

غزل زیر نیز در همین فاصله زمانی و قبل از رفتن به تبعید سروده شده است:

 

۱-روی بنما و وجود خودم از یاد ببر

خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

۲-ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

۳-زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات

ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر

۴-سینه گو شعله آتشکده فارس بکش

دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر

۵-دولت پیر مغان باد که باقی سهل است

دیگری گو برو و نام من از یاد ببر

۶- سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر

۷-روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وآنگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

۸-دوش می گفت به مژگان درازت بکشم

یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

۹-حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار

برو از درگهش، این ناله و فریاد ببر

*

 

در این غزل حافظ با برداشت فکری (هرچه باداباد) مطلع و بیت دوم غزل را سروده و در بیت سوم خود را مخاطب ساخته به خود می گوید اینقدر در فکر شاه شجاع و اینکه پس از تو چه کسانی گرد او جمع خواهند شد مباش و گذشته را فراموش کن و در بیت چهارم از دل خود می خواهد که خاطره شهر شیراز را از صفحه ضمیر خود بزداید و در بیت پنجم از آنجا که خیال رفتن به یزد را دارد به یاد خانقاه معروف شیخ محمد دادا می افتد و می گوید از خداوند می خواهم که این درگاه همیشه باز باشد و دربار شاه و خاطرات خوش آن چه بهتر که از یاد برود. توضیحاً شیخ محمد دادا عارفی پاک نهاد و روشن ضمیر و مقیم یزد بوده که صیت شهرتش به اطراف و اکناف رفته و در زمان حاضر در یزد محله ای به نام محله شیخ داد وجود دارد که در آن تربت پاک آن عارف محفوظ و محل خانقاهش موجود و معلوم است. این عارف نامی قبل از تولد حافظ در سال ۷۰۰ هجری مقارت با سال تولد امیر مبارزالدین در یزد دنیا را بدرود گفته و در زمان حافظ خانقاه او توسط یکی از فرزندانش اداره می شده است.

 

شاه بیت غزل یا بیت ششم به نحوی سروده شده که علی الظّاهر معنا و مفاد مستقلی را ارائه می دهد و به همین دلیل به صورت ضرب المثل درآمده لیکن در پرده ایهام مقصود باطنی شاعر از ذکر کلمه (در این راه) این است که ای دل هرگاه سعی و کوشش پیمودن این راه و رسیدن به یزد و خانقاه (دادا) را بر خود هموار نسازی کاری از پیش نخواهی برد و تلویحاً خود را مطیع این عارف بزرگ می خواند. بیت هفتم در تجلیل مقام معنوی شیخ داداست که شاعر آرزو دارد به هنگام ارتحال از فیض دیدار معنوی و توجه باطنی این بزرگوار برخوردار باشد. بیت هشتم ظاهراً اشاره به تأکیدی دارد که شاه شجاع برای سرعت بخشیدن به مسافرت حافظ و به صورت تهدید انجام گرفته و حافظ را مصمّم به رفتن می کند همچنانکه این مطلب در بیت مقطع به خوبی منعکس شده و شاعر به خود می گوید: از اصرار و درخواست شاه اندیشه کن و از این شهر و درگاه او دوری گزین و این همه ناله و زاری و غزلسرایی را کنار بگذار.

و بالاخره مشهورترین غزلی که حافظ در مدح شاه یحیی حاکم یزد سرود و در آن زبان به مدح شاه یزد و یزدیان می گشاید غزل معروف:

۱-ای فروغ ماه حسن از روی خندان شما

آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

۲-عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

باز گردد یا برآید چیست فرمان شما

۳-کس بدور نرگست طرفی نبست از عافیت

به که نفروشند مستوری به مستان شما

۴-بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر

ز آنکه زد بر دیده آبی رو رخشان شما

۵-با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته ای

بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

۶-عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم

گرچه جام ما نشد پر می به دوران شما

۷-دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید

زینهار ای دوستان جان من و جان شما

۸-کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند

خاطر مجموع ما زلف پریشان شما

۹-دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری

کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما

۱۰-می کند حافظ دعائی بشنو، آمینی بگو

روزی ما باد لعل شکّر افشان شما

*

۱۱-ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو

کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

۱۲-گرچه دوریم از بساط قرب، همّت دور نیست

بنده شاه شمائیم و ثناخوان شما

۱۳-ای شهنشاه بلند اختر خدا را همّتی

تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما

*

 

این یکی از غزلهای مشهور حافظ است که در نسخه های متعدد تعداد ابیات آن متفاوت و تا سیزده بیت ذکر و ویژگیهای زیر در آن به چشم می خورد و در واقع این غزل نمونه بارز از غزلهایی است که بصورت ظاهر با مضامین عاشقانه و در باطن با سیزده مورد صنعت ایهام مفاد دیگری را به مخاطب منتقل می کند و می توان گفت (صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی) و از آنجایی که مخاطب و زمان سرودن آن معلوم است و بطور واضح این غزل را شاعر برای شاه یحیی پادشاه یزد سروده و به حکم مفاد بیت دوم آن آمدن قریب الوقوع خود را به اطلاع شاه می رساند بنابراین می توان با اندک تأمّل در ایهامات پی به روحیه واقعی شاعر برد و همین نکات ایهامی است که دریچه چشم ما را به سوی خلقیّات این شاعر بزرگ می گشاید. اینک به ایهامات توجه کنیم:

بیت اول – مطلغ غزل و جنبه تعریف و تعارف شاه یحیی را دارد.

بیت دوم – به شاه یحیی اول خبر اعزام قطعی و لایَتَغیّر خود را که قریب الوقوع است داده و بعداً در مصراع دوم بعنوان تعارف کسب اجازه می کند

بیت سوم و چهارم – صراحتاً شاعر به شاه می گوید که هر چند در زمان حکومت تو کسی از عافیت طرف برنبسته و بهتر است که در تعریف و تمجید شما سخنی گفته نشود اما از آنجایی که ما در این موقعیت خطیر ناگزیر دل به مساعدت شما بسته ایم این امیدواری در من پیدا شده که کار بخت خفته و برگشته ما دیگر بار به بیداری و شکوفایی بیانجامد. در ایندو بیت قدرت انسجام کلام و نهفتن ایهام در یک مضمون به ظاهر عاشقانه بی نظیر است.

در بیت پنجم و ششم – از شاه می خواهد اکنون که او عازم یزد است شخصیت با مقامی را برای استقبال او بفرستد و اضافه می کند که هر چند ما در زمان شما حاکمان آل مظفر چندان دلخوش و راحت نزیسته ایم با وجود این از خداوند طول عمر و تحصیل مراد برای شما مسئلت دارم. در این دو بیت درخواست آمرانه و توأم با گله و شکایت و امیدواری به استعانت بصورت زهر و پادزهر در هم آمیخته است.

در بیت هفتم و هشتم – به ظاهر اشتیاق ملاقات و انتظار زمان دیدار دارد اما از آنجا که در ابیات بالا شاعر در پوشش ایهام پا از جاده نزاکت فراتر نهاده به عنوان ترمیم خاطر شاه، خطاب به دوستان مشترک خود و شاه یحیی، از آنها می خواهد که به شاه تفهیم کنید که من از دل خرابی و جور ایام و رنج تبعید چندان حواس و حال عادی ندارم! باشد که در زیر سایه لطف شما از راحتی خیال و آسایش بهره مند گردم. در این دو بیت شاعر سیاست بر نعل و میخ زدن را پیش گرفته و همین می رساند که حافظ در دل برای شاه یحیی و امثال او احترام چندانی قائل نیست.

در بیت نهم و دهم – حافظ از شاه یحیی می خواهد که به هنگام ملاقات با او سخت گیر نبوده و از خویشتن داری او برخوردار گردد و از خدا می خواهد که برخورد او با شاه و اظهارات فیمابین با خلق و خوی خوش و شیرین و در زمینه رفق و ملایمت برگزار گردد.

در ابیات یازدهم و دوازدهم – شاعر از اهالی یزد (مقصود باطنی شاعر یزدیان کارگزار اطراف شاه یحیی است) غافل نمانده و تعارفی مشترکانه به شاه یحیی و مردم یزد تحویل داده است. و بالاخره

در بیت سیزدهم یا مقطع غزل نخست با آوردن نام شاه و پس از آن نام خدا به حکم ظاهر ضرورت شعری! حرف آخر را در پرده ایهام با شاه در میان نهاده و بسیار ماهرانه در یک کلمه (همّت) همه مقصود خود را گنجانیده و از او خرج سفر تقاضا کرده است به این معنی که در واقع شاعر می گوید ای شاه (همّتی) تا بتوانم به حضورت شرفیاب شده به دست بوسی نائل آیم و این تقدّم عبارت شهنشاه بلند اختر! کلید ایهامی است که حافظ این استاد هنر ایهام در قفل کلمه (همّت) زده و مقصود باطنی خود را بدون اینکه درخواست واضحی برای گرفتن پول خرج سفر کرده باشد به طرف مقابل مشروط بر آنکه استعداد درک آن را داشته باشد می فهماند و از طرف دیگر این درخواست مساعدت از ذهن و درک مردم عادی به دور می ماند.

ایهاماتی چنین در عباراتی چنان، این عنوان و افتخار را به حافظ می دهد که اذعان کنیم نه قبل و نه بعد از او کسی به چنین پایه مهارت در بکارگیری صنعت ایهام و محسنات کلام در زبان فارسی نرسیده و در قالب شعر عاشقانه و عارفانه نگنجانیده است.

*

 

غزل دیگری که حافظ در همین موضوع برای شاه یحیی ارسال داشته و به نظر نویسنده این سطور پس از ارسال غزل بالا و ملاحظه بی تفاوتی و بی اعتنایی شاه یحیی، در لسانی ساده تر سروده تا شاید منشاء اثر شود غزل زیر است:

 

۱-صبا ز منزل جانان نظر دریغ مدار

وَزوُ به عاشق بیدل خبر دریغ مدار

۲-به شکر آنکه شکفتی به کام بخت ای گل

نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار

۳-حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی

کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار

۴-جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است

ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار

۵-کنون که چشمه قند است لعل نوشینت

سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار

۶-مکارم تو به آفاق می برد شاعر

از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار

۷-چو ذکر خیر طلب می کنی سخن اینست

که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار

۸-غبار غم برود حال خوش شود حافظ

تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار

*

 

در بیت اول حافظ از باد صبا می خواهد که پیام او را به یحیی رسانیده و خبر باز رساند.

در بیت دوم چشم استعانت و کمک دارد.

در بیت سوم به یادآوری خاطرات گذشته و دوران نوجوانی شاه یحیی و روابط فیمابین در شیراز پرداخته و تقاضای التفات دارد.

در بیت چهام مال و منال دنیا را ناقابل دانسته و برای این مال ناقابل التماس دعا دارد!

در بیت پنجم از آنجایی که با سرودن و ارسال غزل پیشین از شاه یحیی پاسخ و عکس العملی دریافت نکرده است از او می خواهد که لااقل پاسخی به او داده شود.

در بیت ششم و هفتم شاعر از در معامله با شاه درآمده و چون می داند شاه یحیی چندان مورد توجه و استقبال اهالی یزد قرار نگرفته و همگان به نقطه ضعف اصلی او یعنی خسّت و بخیلی اش پی برده و از او به نیکی یاد نمی کنند و او تشنه شهرت و ذکر خیر است صراحتاً به او می گوید که خرج سفر را بده تا به یزد بیایم و سپس سر کیسه را شُل کن تا من مکارم تو را به آفاق برسانم و بالاخره در مقطع غزل شاعر با حالت امیدواری به خود تلقین می کند که عجالتاً با این وضعی که داری دست از خواهش و تقاضا بر ندار، کارها روبراه خواهد شد. همانطور که در شرح غزل قبل گفته شد با اندک دقت در ایهامات، می توان پی به عمق روحیه شاعر در زمانی که برای او مشکلی اساسی در زندگانی پیش آمده برد و با تقاضاهای شاعر معتقد شد که او در سلک هیچ یک از فرق متصوّفه محصور نبوده و برای پیش برد مقاصد خود به حربه کاری شعر و صنعت ایهام مجهّز است.

 

حافظ به یزد می آید

 

نزول حافظ در یزد، در خانقاه شیخ تقی الدین محمد دادا عارف کامل و بزرگ مشایخ زمان خود بوده که پس از رحلتش توسط یکی از فرزندان او اداره می شده است و همانطور که قبلا گفته شد او همان کسی است که تا به امروز محله ای که در آن می زیسته در یزد معمور و بنام محله شیخ داد نام او را زنده و جاوید و تربت او را در پناه خود محفوظ می دارد. حافظ در وصف خانقاه شیخ دادا و برخورد اولیه او با فرزند عارف آن مرحوم در خانقاه غزلی به شرح زیر دارد:

 

۱-در سرای مغان رُفته بود و آب زده

نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

۲-سبو کشان همه در بندگیش بسته کمر

ولی ز ترکِ کله چتر بر سحاب زده

۳-شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده

عذار مغبچگان راه آفتاب زده

۴-عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز

شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده

۵-ز شور و عربده شاهدان شیرین کار

شکر شکسته سمن ریخته رباب زده

۶-سلام کردم و با من به روی خندان گفت

که ای خمارکش مفلس شراب زده

۷-که این کند که تو کردی به ضعف همّت و رای

ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

۸-وصال دولت بیدار ترسمت ندهند

که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده

۹-بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

هزار صف ز دعاهای مستجاب زده

*

۱۰-فلک جبینه کش شاه نصرت الدین است

بیا ببین ملکش دست در رکاب زده

۱۱-خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف

ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده

*

 

پیش ازآنکه به شرح ایهامات این غزل پرداخته شود لازم به توضیح است که یک رسم نیکو از قدیم الایام از زرتشتیان یزد در این شهرستان باقی مانده که هنوز هم در محله زرتشتیان و محله های قدیمی شهر رایج است و آن اینکه کدبانوی خانه هر صبح قبل از آفتاب فرجه کوچه جلوی در ورودی منزل خود را آب و جاروب می کند و بدون شکّ اولین چیزی که نظر حافظ را به محض ورود به کوچه خانقاه شیخ دادا جلب نموده همین موضوع بوده و به همین سبب حافظ غزل خود را با این مطلب شروع می کند. دیگر اینکه کلمات و اصطلاحات سرای مغان – خانقاه – میخانه – خرابات از ابزار و مصالح کار ساختمان شعر حافظ است و کسی که از بدو زندگانی به حکم عقیده و ایمان مبارزه خود را با ظاهرسازان و مردم فریبانی که در لباس شرع به جان و مال مردم افتاده اند شروع کرده و عمری درگیر این مبارزه بوده است راهی جز سخن در پرده ایهام گفتن ندارد و لازمه اینکار هم خلق و استعمال اصطلاحاتی است که بتوان در مواقع ضروری بهر نحو که صلاح باشد آن را تعبیر و تفسیر نمود. بنابراین در غزل بالا حافظ برای خانقاه به جای اصل کلمه خانقاه، به لحاظ اینکه می خواهد سخن در پرده گفته شود تا دست شاعر به هنگام ارائه آن باز باشد کلمه سرای مغان را به کار می گیرد. شاعر در این غزل که در اصل در نه بیت ساخته و بعداً برای ارائه به شاه یحیی دو بیت دیگر بدنبال آن ضمیمه می کند در واقع این غزل را، هم در وصف خانقاه شیخ دادا و گفتگوی فیمابین و هم برای شاه یحیی اختصاص می دهد و در واقع آنچه را که درباره ی خانقاه گفته به حساب دارالحکومه شاه می گذارد و همانطور که می دانیم شاه یحیی در آن زمان به علل جوّ سیاسی التفات چندانی به شاعر نداشت لذا حافظ مدت دو سال و کسری در خانقاه معاشر ارباب فضل و ادب آن زمان بوده و روزگار سختی را بدون عیش و عشرت و شراب و ساقی می گذراند.

 

اجمالاً شاعر در شش بیت اول به مدح خانقاه و رئیس آن می پردازد که معانی تحت اللّفظی و ظاهری آن در فصل دوم و  در زیر همین غزل خواهد آمد و در چهار بیت بعد یک مطلب جدّی و اساسی را بازگو می کند که برای پی بردن به وقایع آن زمان بسیار جالب است. حافظ می گوید: به خانقاه شیخ دادا رفتم و پیر را در آنجا مقیم دیدم و پس از ذکر مشهودات خود و شرح کارگزاران آن چنین ادامه می دهد: پیش رفتم و سلام کردم و پیر خانقاه با رویی خندان به من گفت: ای مفلس بدبخت! چه کس دیگری این کار اشتباهی را که تو در اثر ضعف تدبیر انجام داده و از گنج خانه شیراز به درآمده و در خرابه یزد رحل اقامت افکنده ای انجام داده است که تو کردی!؟ ترس من این است که شاه یحیی به تو اجازه ملاقات ندهد زیرا تو از بخت بد مغضوب شاه شجاع واقع شده یی. بنابراین به تو نصیحت می کنم که چشم امید از الطاف و مساعدت این ممسک بپوش و در همین خانقاه مسکن گزین تا من به موقع مقتضی خواسته های تو را لباس اجابت بپوشانم.

باید گفت این مطلب را که شیخ دادا با حافظ در میان نهاده بدون شکّ صحیح و منطبق با واقعیت بوده است اما چنانچه از مفاد سایر غزلهای حافظ نیز استنباط می شود شاعر این اندرز را نپذیرفته و همانطور که گفته شد با اضافه کردن دو بیت بدنبال غزل خود آن را برای شاه یحیی فرستاده یا به حضور رسیده و قرائت کرده و بدبختانه به خواسته های خود هم دسترسی نیافته است.

به غزل دیگری که حافظ در یزد سروده و برای شیخ دادا نیز قرائت کرده و مفاد ایهامی آن دلالت بر گلایه از روزگار و امید به دستگاه شاه یحیی دارد اینست:

 

۱-گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

همچنان چشم گشاد از کرمش می دارم

۲-به طرب حمل نکن سرخی رویم که چو جام

خون دل عکس برون می دهد از رخسارم

۳-پرده مطربم از دست برون خواهد برد

آه اگر ز آنکه در این پرده نباشد بارم

۴-پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

۵-به صد امید نهادیم در این بادیه پای

ای دلیل دل گمگشته فرو مگذارم

۶-منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

از نی کلک همه قند و شکر می بارم

۷-دیده بخت به افسانه او شد در خواب

کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم

۸-چون ترا در گذر، ای یار نمی یارم دید

با که گویم که بگوید سخنی با یارم

۹- دوش می گفت که حافظ همه روی است و ریا

به جز از خاکِ درش با که بود بازارم

*

 

در این غزل حافظ خطاب به شیخ دادا می گوید هر چند شاه شجاع مرا تبعید کرده است اما من هنوز چشمم به لطف و بخشش اوست و در بیت دوم حافظ بصورت کنایه به رئیس خانقاه شیخ دادا می فهماند که به وضع ظاهری من نگاه مکن که من با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشته ام و باید دانست که حافظ همیشه چه در فراخی معیشت و چه در ایام تنگدستی وضع ظاهر خود را آراسته می داشته است چنانکه در جای دیگر در همین مطلب اشارتی دارد:

 

طراز پیرهن زرکشم مبین چو شمع

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

 

در بیت سوم نگرانی خود را از اینکه اگر به او اجازت ملاقات با شاه یحیی داده نشود ابراز می دارد.

در بیت چهارم تشبیه زیبایی گویای این مطلب است که همه شبها مواظب دل خود هستم که جز به اندیشه ملاقات با شاه یحیی به فکر و ذکر دیگری مشغول نشود.

در بیت پنجم صراحتاً می گوید که به امید تو ای شاه یحیی در این بادیه یزد پای اقامت نهاده ام مرا فراموش مکن.

در بیت ششم در تعریف خود و تحریک شاه سخن می گوید و در بیت هفتم خطاب به شاه یحیی می فرماید: روزگار من در راه امیال و آمال (او) یعنی شاه شجاع به باد و فرشته بخت و اقبال من با افسانه او به خواب غفلت بیدار کند. در بیت هشتم خطاب به شیخ دادا می گوید از آنجا که بر من معلوم شد که تو بر شاه یحیی مجالست و معاشرت نداری و از او دوری می گزینی نمی دانم برای ارتباط با او به که متوسّل شوم؟ و در بیت مقطع اشاره به اظهارنظر شاه شجاع درباره ی حافظ و در غیاب اوست که گفته بود حافظ اهل ریاست و در دوستی یکرنگ نیست و این سخن به گوش او رسیده و در پاسخ او و دفاع از خود می فرماید من خادم درگاه او بودم و به غیر از او با چه کس دیگری در کار معامله دوستی بوده ام و این نظریه را ردّ می کند.

**

 

غزل دیگری که حافظ در یزد در یکی از شبهای اندوهبار که از غریبی و تنهایی خود به جان آمده بوده است سروده چنین است:

 

۱-نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه های غریبانه قصّه پردازم

۲-به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

۳-من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مُهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

۴-خدای را مددی ای رفیق ره تا من

به کوی میکده، دیگر علم برافرازم

۵-خرد ز پیری من کی حساب برگیرد

که باز با صنمی طفل، عشق می بازم

۶-به جز صبا و شمالم نمی شناسد کس

عزیز من که به جز باد نیست دمسازم

۷-هوای منزل یار آب زندگانی ماست

صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم

۸-سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی

شکایت از که کنم خانگیست غمّازم

۹-ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت

غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم

*

 

در این غزل چنانکه بیت بیت آن صراحت دارد شاعر از غم تنهایی و دلتنگی در غریبی ناله سر داده و در تنهایی به یاد دوستان و رفیقان قدیمی خود در شهر شیراز افتاده و از خدا کمک می طلبد تا به شیراز باز گردد و بطوریکه مفاد بیت چهارم دلالت دارد حافظ در یزد دسترسی به مجالس عیش و عشرت و شراب نداشته و بر او سخت گذشته است. در واقع این یکی از غزلهایی است که حافظ بدون رعایت صنعت ایهام صمیمانه شرح درد غریبی و بی نوایی خود را داده است اما در غزل زیر:

 

۱-خرّم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

۲-گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

۳-دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

۴-چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم

۵-در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

با دل زخم کش و دیده گریان بروم

۶-نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میکده شادان و غزلخوان بروم

۷-به هواداری او ذرّه صفت رقص کنان

تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

۸-تازیان را غم احوال گرانباران نیست

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

۹-ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون

همره کوکبه آصف دوران بروم

*

 

در این غزل در هفت بیت اول شاعر به وضوح آرزوی رفتن و فرار از یزد را دارد و از بیت چهارم چنین مستفاد می شود که در خلال ماندن در یزد بیمار و بی طاقت شده و آرزو می کند از زندان اسکندر به ملک سلیمان یعنی از یزد به شیراز منتقل شود. درباره مفاد و معنای بیت هشتم این غزل تقریباً اکثر حافظ شناسان دچار گیجی شده اند زیرا هیچکدام اهل یزد نبوده و به سوابق و مشخصات این شهر در آن زمان واقف نبوده اند مگر مرحوم دکتر قاسم غنی رحمه الله علیه که در این باره در کتاب: (یادداشتهای دکتر قاسم غنی در حواشی دیوان حافظ) در شرح این بیت نوشته اند: «آیا کنایه به اعراب و شیرازیها! است؟ باید تحقیق شود» و اضافه می کنند «در یزد محله و میدان و بازاری به نام تازیان موسوم می باشد و چنین معروف است که وقتی لشکر عرب در فهرج از بزرگان یزدی شکست خوردند و سران سپاه آنها در محلی که اکنون شهداء فهرج نام دارد کشته شدند لشکری از خراسان برای جنگ با فهرجیان اعزام گردید و در خارج شهر یزد منزل گزیدند و آن محل تاکنون به همان اسم تازیان نامیده می شود» و در تاریخ یزد تألیف عبدالحسین آیتی درباره ی جنگ لشکریان عرب که در جستجوی یزدگرد بودند و اهالی فهرج شرح مفصّلی دارد.

 

اینک که زمینه موضوع روشن شد برای شرح بیت بالا اضافه می شود در زمان حافظ در یزد دو محله بزرگ یکی به نام محله پارسیان و دیگری به نام محله ی تازیان وجود داشته که ساکنین محله پارسیان تمامی زرتشتیان بودند و آن محله که بسیار بزرگ بود اکنون به واسطه احداث خیابان سلمان فارسی به دو قسمت شده و به نام محله زرتشتیان موسوم است که در کنار آن و در جوار خیابان کاشانی آتشکده چند هزار ساله آنها هنوز دایر است. محله تازیان همانطور که در تاریخ ضبط است محله یی بوده که اعراب مهاجم در آن سکنی گزیدند و هنوز به نام لَردِ تازیان پابرجاست. البته در آن موقع محله های کوچکتر دیگری هم بوده اند که یکی به نام محله فهادان و دیگری محله خراباتیان نام داشته و این محله اخیر بعدها به نام محله پشت باغ موسوم شده است. محله تازیان در پشت آرامگاه امامزاده جعفر (ع) واقع شده که در زمان صدر اسلام خارج شهر و در زمان حافظ محله آبادی بوده و ساکنین آن اعراب و قبیله های عربی بودند که از صدر اسلام در یزد متوطّن شده بودند. در کنار این لَردِ تازیان یک دکان آهنگری وجود داشت که تا ایام نوجوانی نویسنده این سطور دایر و مشهور بود که امامزاده جعفر از نوادگان امام هفتم موقعی که به یزد می آید در محله تازیان به طور ناشناس مدتی می زیسته و روزها در دکان آهنگری لرد تازیان به کار مشغول بوده تا اینکه حاکم وقت یزد در خواب می بیند که یکی از فرزندان حضرت رسول اکرم (ص) در آنجاست و پس از تحقیق او را می شناسد و شجره نامه این سیّد جلیل القدر که در مشربه او مخفی بوده به دست حاکم وقت می افتد و در نتیجه به دامادی حاکم درآمده پس از چندی رحلت کرده در کنار همان محله تازیان مدفون می شود که حرم و بارگاه او هم اکنون در کنار لرد تازیان موجود است.

 

حافظ در این بیت ضمن گلایه و شکوه می گوید: چون اهالی محله تازیان مسلمان به من اعتنایی نمی کنند ای پارسیان یعنی ای زرتشتیان شما به من کمک کنید تا از این شهر به راحتی به دیار خود بروم و ضرورت شعری کلمه پارسیان را در شعر به پارسایان مبدّل ساخته که خود موجد ایهام است. در تعریف زرتشتیان و در تأیید این لقب پارسایان که حافظ برای پارسیان انتخاب کرده است باید بگویم این لقب به حق شایسته مردمی است که در تمام مدت زندگانی هزار ساله آنها در یزد هیچ مسلمانی از این قوم شریف اعمال قبیح از قبیل دزدی – بی ناموسی – دروغگویی – تقلّب – تجاوز و حرام کاری ندیده و متجاوز از شصت سال آن را این نویسنده گواهی دارم و شرمنده ام که بگویم از جانب ما مسلمانان این قوم شریف همیشه در مضیقه و فشار بوده اند.

 

غزل دیگری مشابه غزل یاد شده اخیر در همان زمان سروده شده که دارای ایهاماتی است:

 

۱-گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

۲-زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم

نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

۳-تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک

به در صومعه با بربط و پیمانه روم

۴-آشنایان ره عشق گرم خون بخورند

ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

۵-بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار

چند و چند از پی کام دل دیوانه روم

۶-گر به بینم خم ابروی چو محرابش باز

سجده شکر کنم وز پی شکرانه روم

۷-خرّم آن دم که چو حافظ به تولّای وزیر

سر خوش از میکده با دوست به کاشانه روم

 

در این غزل نیز حافظ از غربت و تنهایی شکایت داشته و آرزومند است به وطن خود بازگشته سری به میخانه ها بزند و تلاف محرومیت دوره تبعید را درآورد و در بیت مقطع دل خود را به دوستی و استعانت تورانشاه وزیر خوش می دارد و بطوریکه از مفاد اشعار این غزل برمی آید باز در دل آرزوی دیدار و مصاحبت شاه شجاع را می پروراند.

**

 

غزل زیر را نیز حافظ در یزد و برای شاه یحیی سروده است:

 

۱-ای که در کوی خرابات مقامی داری

جم وقت خودی ار دست به جامی داری

۲-ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز

فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

۳-ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

گر از آن یار سفر کرده پیامی داری

۴-خال سر سبز تو خوش دانه عیشی ست ولی

بر کنار چمنش وه که چه دامی داری

۵-بوی جان از لب خندان قدح می شنوم

بشنو ای خواجه اگر ز آنکه مشامی داری

۶-چون به هنگام وفا هیچ ثباتت نبود

می کنم شکر که بر جور دوامی داری

۷-نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود

توئی امروز درین شهر که نامی داری

۸-بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود

تو که چون حافظ شب خیز غلامی داری

*

 

در یزد عمارات و باغات زیادی توسط شاه یحیی ساخته و پرداخته شده و مشروح آنها در تاریخ ضبط است. احتمالاً قصر نشیمن او در محله ای به نام کوی خرابات یا محله پشت باغ فعلی بوده که تا این اواخر آب قنات مداوم از باغات و منازل آن می گذشت. در این غزل حافظ به شاه یحیی تلویحاً از عیش و نوش و مستی شبانه روزی او یاد کرده و حسرت آن را می خورد و این خود یک نوع ایهام خود دعوتی شاعرانه است. در بیت سوم حافظ انتظار شاه شجاع را می کشد و از شاه یحیی استفسار حال شاه شجاع را که به کرمان سفر کرده بود می کند. در بیت چهارم از خال موروثی بر صورت شاه یحیی به طنز یاد کرده و صحبت از دام می کند. در بیت پنجم حافظ به پیشگویی متوسل شده و می گوید که استنباط من این است که شاه شجاع در جنگ کرمان فاتح بیرون خواهد آمد. باید دانست حافظ در آن زمان در یزد دل به عنایات و عفو شاه شجاع به استعانت تورانشاه بسته بوده و امیدوار بوده است که شاه فاتحانه از کرمان از طریق یزد به سوی شیراز معاودت کند و او را با خود به شیراز ببرد و در ابیات بعدی چنانکه شیوه حافظ است درخواست خود را در لباس طنز و در کمال بی اعتنایی مطرح و او را از دعای سحری خود آگاه می کند.

**

 

غزلی دیگر از حافظ که در یزد و به یاد شاه شجاع سروده شده این است:

 

۱-به تیغم گر کُشَد دستش نگیرم

وگر تبرم زند منّت پذیرم

۲-کمان ابرویت را گو بزن تیر

که پیش دست و بازویت بمیرم

۳-غم گیتی گر از پایم در آرد

بجز ساغر که باشد دستگیرم؟

۴-برآی ای آفتاب صبح امید

که در دست شب هجران اسیرم

۵-به فریادم رس ای پیر خرابات

به یک جرعه جوانم کن که پیرم

۶-به گیسوی تو خوردم دوش سوگند

که من از پای تو سر بر نگیرم

۷-بسوز این خرقه تقوا تو حافظ

که گر آتش شوم در وی نگیرم

 

حافظ در این غزل اشتیاق دیدار شاه شجاع را ابراز داشته و در مطلع غزل اظهار می دارد اگر او از این به بعد مرا هم بکشد هیچ اعتراض و شکایت و گله ای نخواهم کرد و در بیت چهارم آرزوی ورود او را از کرمان به یزد بیان می کند.

بالاخره انتظار حافظ به سر آمده و شاه شجاع همانطور که در همایون نامه شهاب الدین منشی آمده است نامه ای برای حافظ نوشته و او را به شیراز دعوت می کند. حافظ غزل زیر را در یزد بعنوان پاسخ به شاه شجاع می سراید:

 

۱-چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت

حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت

۲-به نوک خامه رقم کرده ای سلام مرا

که کارخانه دوران مباد بی رقمت

۳-نگویم از من بیدل به سهو کردی یاد

که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت

۴-مرا ذلیل مگردان به شکر این توفیق

که داشت دولت سرمد عزیز و محترمت

۵-بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد

که گر سرم برود بر ندارم از قدمت

۶-ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی

که لاله بر دمد از خاک کُشتگان غمت

۷-روان تشنه ما را به جُرعه ای دریاب

چو می دهند زلال خضر ز جام جمت

۸-همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد

که جان حافظ دل خسته زنده شد به دمت

*

 

همانطور که لحن کلام در مطلع غزل گواهی می دهد حافظ ضمن گلایه، خود را در نزد شاه حقیر جلوه نداده و برنده بازی می شمارد و در بیت دوم از اینکه شاه او را سلام رسانیده تشکّر و در ابیات بعد آرزوی تجدید دیدار و عرض ارادت کرده در مقطع غزل شاه را به سبب ارسال نامه دعا می کند.

 

توضیح: هر چند اعتقاد و اعتماد نویسنده این سطور به دیوان حافظ قزوینی – غنی به حدّی است که منحصراً آن را مبنای تألیف این دفتر قرار داده لیکن ابیاتی در جای جای غزلها، در نسخه های دیگر به چشم می خورد که بعضاً به مانند شاه بیت غزل عمل کرده و در ایهامات آن دخالت تامّه دارد و این می رساند که شخص حافظ بعلت احتیاط خود آن را حذف و یا در پاره ای موارد آن را اصلاح کرده و تغییر معنا داده است. این تغییرات اکثراً در غزلهایی که ایهامات سیاسی و رویدادی دارد بیشتر مشهود است بنابراین در اینجا به بیت زیر که در حافظ خانلری و انجوی و … موجود و در حافظ قزوینی – غنی مفقود است پرداخته و به ایهام آن اشاره می شود:

 

صبا ز زلف تو با هر گلی حدیثی راند

رقیب کی ره غمّاز داد در حرمت؟

 

همانطور که قبلاً در شرح غزلهای سروده شده در تبعید اشاره شد برحسب آنکه روی سخن در غزل به چه کسی باشد، شاه شجاع یا تورانشاه یا شاه یحیی و غیره حافظ در نزد شاه شجاع از تورانشاه و نزد تورانشاه و شاه یحیی از شاه شجاع تلویحاً گله می کند. به تورانشاه می گوید که تو می توانستی جلوی کار تبعید مرا بگیری و در جای دیگر به شاه شجاع می گوید گوش به اندرز (واعظ) یعنی تورانشاه داده ای و این خود اقوی دلیل روانشناسی برای آنهایی است که می خواهند پی به حالات و روحیات این شاعر بزرگ و مستأصل در زمان تبعید برده و تصویری از او در آینه ضمیر خود ثبت نمایند.

 

در این بیت هم شاعر به کنایه خطاب به شاه می گوید: که باد صبا به هر گلی که رسید از زلف تو تعریف و تمجید می کرد و من نمی دانم رقیب یعنی تورانشاه چگونه اجازه داده است که غمّاز و سخن چینی مانند باد صبا در حرم تو راه یابد؟ و این اشاره ای است به نزدیکی تورانشاه با شاه شجاع و امر تصمیم گیری تغییر سیاست کشورداری او و نیز کنترلی که تورانشاه بر روی اطرافیان شاه شجاع داشته و بطور خلاصه شاعر می خواهد به صورت گلایه بگوید که چرا تورانشاه به مخالفین من اجازه داده تا در نزد تو از من بدگویی و خاطر ترا مشوّش سازند و باز در این بیت گناه تبعید خود را غیر مستقیم به گردن تورانشاه می اندازد. آنها که در کار شعر و شاعری دست دارند از مفاد ظاهری و ترکیب زیبا و تشبیهات روح پرور این بیت از یکطرف و معنا و ایهام نهفته در باطن آن در شگفت مانده و پی به قدرت و تسلّط و مقام والای حافظ در سخن پردازی برده و به این نکته مؤمن می شوند که دیگر مادر دهر از زادن چنین فرزندی عاجز و درمانده شده است.

*

 

در خلال همین ایام که نامه شاه شجاع به منظور استمالت به دست حافظ می رسد از طرف تورانشاه وزیر نیز به حافظ خبر می دهند که در غیاب او کارهای محکمه اصلاح و او تبرئه شده است. حافظ غزل زیر را خطاب به شاه شجاع می سراید:

 

۱-هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم

۲-شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همّت خود کامران شدم

۳-ای گُلبن جوان بر دولت بخور که من

در سایه تو بلبل باغ جهان شدم

۴-اول ز تخت و فوق وجودم خبر نبود

در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم

۵-قسمت حوالتم به خرابات می کند

هر چند کاینچنین شدم و آنچنان شدم

۶-آن روز بر دلم در معنی گشوده شد

کز ساکنان درگه پیر مغان شدم

۷-در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت

با جام می به کام دل دوستان شدم

۸-از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید

ایمن ز شرّ فتنه آخر زمان شدم

۹-من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست

بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم

۱۰-دوشم نوید داد عنایت که حافظا

بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم

*

 

و مطلع غزل را به نام شاه شجاع باز کرده و در بیت دوم و سوم شکر خدا را به جا می آورد که بحمدالله به آرزوی خود رسیدم و صراحتاً اقرار می کند که ای شاه پاینده باشی که من (در سایه تو بلبل باغ جهان شدم). در بیت چهارم به شاه می گوید پیش از تبعید و این مسافرت خودم را به درستی نمی شناختم و در اثر این تبعید بود که چنین پخته و کامل شدم و خوانندگان محترم با اندک تأمّلی می توانند به قدرت شاعر در برگردانیدن محور کلام از گلایه های سابق به وضع حاضر پی برده و تسلّط او را بر مضمون و سلیقه او را در پوزش و معذرتی که به دهان شاه می گذارد تا نتیجه تبعید خود از طرف او را ثمربخش قلمداد و شاه را بی گناه و مصلحت اندیش بنمایاند آگاه شوند.

 

در بیت پنجم شاعر می گوید با همه سختی ها و بدبختیهایی که در این مدت تبعید کشیدم قسمت و بخت و طالع من این بود که به شیراز شهر عیش و نوش باز گردم.

در بیت ششم به یادآوری نصایح فرزند شیخ دادا در خانقاه او پرداخته و صادقانه اذعان می کند که در خلال این مدت دَرِ معنی بر روی من گشوده شد و چیزهایی دانستم که قبلاً نمی دانستم.

 

در ابیات هفتم، هشتم و نهم به تعریف و تمجید سلطان پرداخته و در بیت مقطع به شاه شجاع می گوید که از طرف تورانشاه وزیر هم پیغامی به من رسیده است که او ضامن گناهان من شده و اجازه بازگشت به من می دهد. و بالاخره در پایان، شاعر خوشحال و امیدوار این آخرین غزل دوره تبعید را در یزد می سراید و در آن از تصمیمات و خطّ مشی آینده خود یاد می کند که غزلی صادقانه و بس متنبّهانه است:

 

۱-چرا نه در پی عزم دیار خود باشم

چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

۲-غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم

۳-ز محرمان سراپرده وصال شوم

ز بندگان خداوندگار خود باشم

۴-چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی

که روز واقعه پیش نگار خود باشم

۵-ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان

گرم بود گله ای رازدار خود باشم

۶-همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

۷-بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

*

 

ابیات این غزل در کمال سادگی و صراحت سروده شده و تنها در بیت سوم آرزوی ورود مجدّد خود را در بارگاه سلطان می کند و از مفاد بیت چهارم چنین برمی آید که تا آن زمان یعنی سال ۷۷۲، همسر دلبند حافظ در قید حیات بوده و این شاعر دلسوخته در آرزوی دیدار آن یار نازنین دقیقه شماری می کرده است. همچنین در کمال پشیمانی با خود عهد می کند که از این پس دست از عاشقی و رندی برداشته و سرش به کار خود مشغول و زبان از گلایه و مشاجرات ناروا درکشیده و از کسی شکایت و گله نکند و بیت مقطع این غزل توبه نامه مانند تعهدی است که حافظ در سایه لطف یزدان با خود نموده و از عواقب شکستن این عهد خود را بر حذر می دارد.

 

در پایان این مقوله از آنجایی که اکثر محقّقین و حافظ شناسان محترم درباره ی طول مدّت تبعید حافظ به یزد دارای وحدت نظر نبوده و بعضاً در این باره با عبارت (حافظ سفر کوتاهی هم به یزد و اصفهان کرده) یاد می کنند نظر خوانندگان محترم را به این قطعه زیر و مفاد بیت دوم آن جلب می نماید:

حافظ در این قطعه که پس از بازگشت از یزد به شیراز سروده با زبانی ساده از زبان دوستی شرح می دهد که این دوست به من پیغام فرستاد که بعد از دوسال دوری از وطن حال که بخت با تو یاری کرده و به شیراز برگشته ای چرا در خانه خواجه … بست نشسته و آفتابی نمی شوی؟

پر واضح است که این اشاره دو سال به همان مسافرت تبعیدی او به یزد بوده و شاعر در ضمن شمّه ای از وضع مالی و معیشت پس از سفر خود را نیز بیان کرده و معلوم می دارد که این شاعر آزاده در بیشتر ایام زندگانی دچار تنگدستی و مشکلات مادی بوده است.

 

به من سلام فرستاد دوستی امروز

که این نتیجه کلکت سواد بینایی

پس از دو سال که بختت به خانه باز آورد

چرا ز خانه خواجه به در نمی آیی

جواب دادم و گفتم بدار معذورم

که این طریقه نه خودکامی است و خودرایی

وکیل قاضیم اندر گذر کمین کرده ست

به کف قباله دعوی، چو مار شیبایی

که گر برون نهم از آستان خواجه قدم

بگیردم سوی زندان برد به رسوایی

جناب خواجه حصار من است گر اینجا

کسی نفس زند از حجّت تقاضایی

به عون قوّت بازوی بندگان وزیر

به سیلیش بشکافم دماغ سودایی

همیشه باد جهانش به کام وز سر صدق

کمر به بندگیش بسته چرخ مینایی

۴ دیدگاه

  1. اگر شاه شجاع از وي دعوت كرده كه به شيراز بر گردد. ديگر پنهان شدن او از بيم

    دستگيري چرا؟

    من فكر مي كنم اين شعر مربوط به سال ٧٥٤ به بعد است كه امير مبارزالدين آمده

    بود و اطرافيان ابو اسحاق بيم جان داشتند.

    مطالب شما بسيار جالب است از زحمات شما سپاسگذاريم

    • صحبت عیاشیِّ حافظ در بیان نیست بلکه عیاشیِّ شاه شجاع بوده است. علما و برگزیدگان شهر بر علیه او تبلیغ کردند و در این حال مقررّی شعراء و موسیقی دانان هم کسر شد در این زمان بود که در یک جلسه به ریاست شاه شجاع که حافظ هم همیشه به عنوان فرد اوّل شاعران حضور داشت .
      شاه شجاع به حافظ گفت غزلهای شما به نحوی است که میان ابیات و معانی غزلها ارتباطی به هم دیده نمی شود یعنی در مکتب وقوع نیست.حافظ فرمود معذالک این غزلها به محض سرودن نفوذ می کند.شعر دیگر شاعران از دَرِ خانه گوینده بیرون نمی رود .
      شاه شجاع این پاسخ حافظ را خطاب به خود تلقی کرد و چون منتظر فرصت بود که برای دلجویی علماء و بزرگان شهر حافظ را از خود دور سازد و با مشورت وزیران این بیت حافظ را :

      گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
      آه اگر از پی امروز بود فردایی

      مستمسک نمود و تبعید حافظ به اجرا گذاشته می شود و این تبعید بین سالهای ۷۷۰-۷۷۲ واقع شد.
      بنابراین تبعید حافظ جنبه سیاسی داشت و شاه شجاع می خواست از طریق آن موقعیت خود را در شیراز مستحکم نماید.
      لطفا به جلد اول شرح جلالی بر حافظ صفحات ۶۰-۷۰ مراجعه فرمایید.

      جلالی

  2. سلام و خسته نباشيد عرض ميكنم
    بارها در خصوص مقامات انسانهاى خوب نزد پروردگار سخن ها شنيده ايم ،در خصوص خواجه حافظ شيرازى، بعضى از شنيده ها حكايت از علو درجات عرفانى ايشان دارد ، برخى او را تا حد مقامات عاليه بسان كسانى چون مولانا بالا برده اند و ،،، امروز با خواندن اين داستانها كه حكايت از خلقيات او قبل ، در حين و بعد از تبعيد دارد و نوع كلامى كه خطاب به پادشاهان بيان ميدارد ، بى ترديد درجات معنوى او خدشه دار ميشود ، بسيارى از حافظ دوستان كه از تاريخ زندگى وى اطلاع چندانى ندارند ، اين اشعار را تماماً در مدح و در خطاب با خالق مى انگارند.

پاسخ دادن به مدیر لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *