Menu

نی نواز اول (شعر)

نی-نواز-اول-(شعر)

شد یکی نی از نیستانی جدا

جان زجسمی، جسمی از جانی جدا

 

آن جدا افتاده را یک دردمند

مفصلش ببرید و کردش بند بند

 

بندی از آن خامه و بندی دگر

نی شد اندر پنجه صاحب هنر

 

آن که نی شد چون به لب دم ساز شد

ناله کرد و عقده هایش باز شد

 

شد لب خشکش به یک لب آشنا

پیکرش شد با تف تب آشنا

 

آتشی سوزان به جانش شعله زد

درگرفت و در زبانش شعله زد

 

ناله نی ناقل اسرار بود

نی نوازی عامل این نار بود

 

خامه آن بند دگر در بند دست

زان نوای نی سراپا گشت مست

 

ثبت دفتر کرد و با رقص و سماع

دیگران کردند آن را استماع

 

حال بشنو این سخن از رهروی

شرح شورانگیز شمس و مولوی

 

مولوی آن نی که از مفصل جداست

شمس حقّ، آن دردمند آشناست

 

شمس حقّ آن نی نواز اوّل است

کز نوایش بر لب نی تاول است

 

شمس نی زن می دمد در نای نی

مولوی مومی است اندر دست وی

 

شمس آن ساحر که زیر و بم زن است

مولوی، مسحور و دفتر هم زن است

 

شمس از اسرار حقّ آگاه بود

این همه آوازه ها ز آن شاه بود

 

«جلالی»

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *