Menu

ملاقات با مولانا مولوی

ملاقات-با-مولانا-مولوی

اکنون شمس در سن شصت سالگی با کوله باری از دانش و عرفان به قونیه رسیده است. او در پی گمشده یی می گردد تا باز، هم بفهمد و هم بفهماند. و این شهری است که مولانا جلال الدّین محمّد بلخی مشهور به مولوی در آن، روزگار خود را با عزّت و حرمت هر چه تمام تر می گذراند.
از آنجایی که برخورد شمس و مولانا و تحوّلات روحی ناشی از این ملاقات یکی از بزرگ ترین پدیده های تاریخ ادبیّات و فرهنگ و عرفان ایران بلکه جهان است و همانند آن کم تر به وقوع پیوسته است، شایسته است نخست هر چند به طور اختصار سابقه زندگانی مولوی این شاعر و عارف بزرگ زمان را از مدّنظر بگذرانیم تا بهتر پی به اهمّیت این تحوّل و عظمت قدر شمس ببریم: (۱)
مولوی در روز ششم ربیع الاوّل سال ۶۰۴ هجری قمری در شهر بلخ از ایالت خراسان بزرگ به دنیا آمد پدرش سلطان العلماء شیخ بهاءالدّین محمّد ولد فرزند حسین بن احمد خطیبی است که به اختصار به سلطان العلماء مشهور است که خود از اعاظم علماء و مشایخ متصّوفه است.
آباء و اجداد مولوی همه از اهالی بلخ و از اکابر و بزرگان آن دیار بوده اند. پدر مولوی در سال ۶۱۴ هجری با پسر ۱۳ خود به همراهی جماعتی از خدم و حشم از بلخ خارج می شود تا به زیارت خانه خدا برود و این درست زمانی است که شایعه حمله مغول در بلخ به گوش می رسد.
یک سال بعد یعنی در سال ۶۱۷ هجری این کاروان پس از زیارت حج به آسیای صغیر و بلاد روم می رسد در آن زمان سلطان علاءالدّین کیقُباد سلجوقی (۶۱۶-۶۳۴) در آن بلاد سلطنت می کرد و وزیری دانشمند به نام معین الدّین سلیمان دیلمی مشهور به پروانه (متوفّی ۶۷۵ هجری) داشت.
این سلطان و وزیر فرهنگ دوست، مقدم سلطان العلماء و فرزندش جلال الدّین را گرامی داشتند و در عزّت و حرمت و بزرگداشت آن ها از هیچ راهی فرو گذار نکردند.
ورود آن ها به قونیه درست مصادف است با حمله مغول به بلخ و این خانواده ابتدا در شهر لارنده در حدود ده فرسنگی جنوب شرقی شهر قونیه و اندکی بعد به عاصمیّه قونیه در حدود ۴۵ کیلومتری جنوب شرقی استامبول فعلی منتقل می شوند که در آن زمان استامبول پایتخت سلاجقه روم بود.
پدر مولوی در سال ۶۲۸ هجری در سال ۸۵ سالگی هجری قمری در می گذرد و با عزّت و حرمت هر چه تمام تر در قونیه به خاک سپرده می شود و از آن به بعد جلال الدّین جانشین مقام روحانی پدر می گردد لازم به تذکّر است که جلال الدّین محمّد مولوی از آن جا که مورد عنایت معین الدّین پروانه از مریدان پدر خود بود و خود دستگاهی عظیم از خدم و حشم و مرید داشت پیوسته مورد حسادت سایر علماء دینی وقت بود و این تنگ نظری ها در زمانی که در اثر ملاقات شمس تحوّلی در افکار او به وجود آمد مشکلاتی را پیش آورد که بیشتر به ضرر شمس تبریزی و نفی بلد او تمام شد.

اکنون باز گردیم به ملاقات مولانا و شمس:
قبلاً گفته شد که شمس تبریزی در سن شصت سالگی در بامداد روز ۲۶ جمادی الآخر سال ۶۴۲ هجری وارد قونیه شد و مولانا در این شهر، یک روحانی ۳۸ ساله بزرگ و مشهوری بود، شمس تبریزی این عارف سالک تنها و گمنام سفر می کرد و کسی او را نمی شناخت و ویژگی های اخلاقی او به نحوی بود که میل به اشتهار و دنیاداری و راحت طلبی در او به هیچ وجه وجود نداشت معذالک …
به گفته افلاکی در این مورد توجّه کنیم:
(… هر جا که رفتی در خان فرود آمدی… در سفر قونیه نیز به عادت همیشگی در خان شکر فروشان نزول کرده حجره یی بگرفت و بر در حجره اش دو سه دیناری با قفل بر در می نهاد و مفتاح بر گوشه دستارچه قسمتی بسته بر دوش می انداخت تا خلق را گمان آید که او تاجری بزرگ است [امّا] خود در حجره غیر از حصیری کهنه و شکسته کوزه یی و بالشی از خشت خام نبودی. در ده پانزده روزی، خشک پاره یی (نان) را در آب پاچه ترید کرده افطار می فرمود) (افلاکی ۱۰/۳)
روایات مختلفی در مورد ملاقات اوّلیه مولانا و شمس در قونیه در دست است امّا از آن جا که بنا به عقیده ی استاد فروزانفر همگی ساخته و پرداخته ارباب مناقب و تذکره نویسان است و عقل سلیم نیز آن ها را قبول نمی کند، از ذکر آن ها خودداری می شود.
هم چنین لازم به توضیح است که سلطان ولد فرزند مولانا جلال الدّین در مثنوی خود که به ولد نامه شهرت دارد به هیچ یک از این روایات اشاره یی ندارد و دیدار این دو اَبَر مَرد را به صورت عادی در مثنوی خود شرح داده است و این حقیقتی است که به حکم جاذبه طرفین و این که هر دو طرف طالب کشف حقایق بودند، در بین آن ها مؤانست برقرار می شود. چنان که مولانا جز مصاحبت با شمس به امور دیگری نمی پردازد و این خود سبب می شود که پاره یی از اطرافیان مولانا شگفت زده و متحیّر و برخی عصبانی و نسبت به شمس بدبین گردند.
در این مطلب شکّی نیست که تأثیر شمس در ملاقات های خصوصی بر روی مولانا به حدّی بود که فقیهی بزرگ و مدرِّسی مشهور را متحوّل ساخت چنان که یکباره جلسات درس را تعطیل و از ملاقات و مصاحبت با همگنان تبرّا جسته اظهار بی میلی می کند و به جای امامت مسجد و حضور در نماز جماعت بسماع می نشیند و گوش به نوای موسیقی می دهد.
شمس الدّین افلاکی در این باره گوید:
( … سه ماه تمام [شمس و مولوی] در حجره خلوت … نشستند که اصلاً بیرون نیامدند و به کلّی حضرت مولانا از تدریس … و تذکیر فارغ گشته به تقدیس قدیس اعظم (شمس) مشغول شد، و تمامت اکابر و علمای قونیه به جوش و خروش عظیم در آمدند که : این چه حال است؟ و این شخص چه کس است؟
-و کیست و از کجاست که او را از دوستان قدیم … بریده، به خود مشغول کرد؟
و در حیرانی، عالمیان می سوختند و به انواع ترّهات و ناگفتنی ها می گفتند و مریدان را به هیچ نوع معلوم نشد که او چه کس است؟! (افلاکی ۹/۴)
حقیقتاً جای شگفتی است! و نظیر این اتّفاق در سراسر تاریخ مدوّن ما برای هیچ کس دیگر روی نداده است مولانا یک نو مسلمان یا یک ملّای بی سواد قشری نبود. او مفتی بزرگ شهر و نسلاً بعد نسل فقیه زاده و شیخ زاده و مورد قبول عامّه بود و شهرتی جهانگیر در بلاد اسلامی داشت.
اطرافیان او از عوام تا خوّاص حقّ داشتند که از این بابت دچار حیرت و عصبانیّت شوند و نسبت به عامل این تحوّل یعنی شمس تبریزی عمل کینه و عداوت برافرازند!!
کار مخالفت اطرافیان مولانا و عصبانیّت مردم کوچه و بازار نسبت به کسی که فقیه شهر آن ها را به اصطلاح از راه شرع! به در برده و امام و پیشوای آن ها را سِحر! کرده است به جایی رسید که شمس تبریزی دل آزرده گشت و علیرغم میل و اصرار بی حدّ مولانا روز پنج شنبه بیست و یکم شوّال سال ۶۴۳ هجری یعنی پس از ۴۷۵ روز (پانزده ماه و یک هفته) از قونیه خارج شد و مولانا را در فراق خود آتش به جان و خونین جگر کرد چندان که اوقات او به خلوت چون عاشقی که در فراق معشوق خود بسوزد مصروف سرودن اشعار جانسوز می شد تا بدآنجا که اطرافیان و دوستان و مریدان او دچار رقّت شده و از شماتت ها و رفتار گذشته خود نادم و پشیمان شدند.
از اشعار سلطان ولد بر می آید که شمس پس از هجرت خود نامه یی به مولانا می نویسد و مولانا پنج الی شش نامه ی منظوم برای شمس می فرستد که چهار غزل از آن ها که بسیار جانسوز است در دست و شایسته ی مطالعه خواهد بود.
(۱)ابتدا قصد بر این بود که از میان چهل و دو هزار بیت کتاب کلّیات دیوان شمس تبریزی تک بیت های نخبه یی را که مولانا در سوز و فراق و عشق شمس سروده است استخراج و به عنوان شاهد کلام خود در عظمت مقام شمس در این دفتر بگنجاند. مدّتی وقت صرف شد و چون تعداد ابیات از حدّ فزون گشت، به ناچار تصمیم بر این قرار گرفت که به عنوان نمونه تنها به چهار غزل مشهور سروده مولانا که در پاسخ نامه های شمس سروده و ارسال داشته است اکتفا کرده و به عنوان مشت نمونه خروار به نقل از کتاب زندگانی مولانا جلال الدّین محمّد مولوی به خامه فروزانفر و مناقب العارفین، جلد دوم، فصل چهارم بیاورد.

غزل اوّل
***

ایُّها النور فی الفؤاد تعال

غایة الوجد و المراد تعال

 

انت تدری حیاتنا بیدیک

لا تُضَّیق علی العباد تعال

 

یا سلیمان دار هدهد لک

فتفضّل بالا قتفاد تعال

 

ایُّها العشق ایُّها المعشوق

حُل عَن الصّدو العناد تعال

 

ایُّها السابق الذّی سبقت

منک مصدوقة الوداد تعال

 

فمن الهجر ضجّت الارواح

انجز العُود یا معادُ تعال

 

اُستُر العیب و اَبذُل المعرُوف

هکذا عادة الجواد تعال

 

چه بُود پارسی تعال بیا

یا بیا یا بده تو داد تعال

 

چو بیایی زهی گشاد مراد

چون نیایی زهی کساد تعال

 

ای گشاد عرب قباد عجم

تو گشایی دلم به یاد تعال

 

ای درونم تعال گویان تو

وی ز بُود تو بود باد تعال

 

طُفتُ فیکَ البلاد یا قمرا

بی محیطاً و بالبلادِ تعال

 

انت کالشّمس اذ ذنت و نأت

یا قریباً علی العباد تعال

***
غزل دوم
***

ای ظریف جهان سلام علیک

ان دایی و صحتی بیدیک

 

گر به خدمت نمی رسم ببدن

انما الروّح و الفؤاد لدیک

 

گر خطایی نمی رسد بی حَرف

پس جهان پُر چرا شد از لبیّک

 

نحس گوید تو را که بدّلنی

سعد گوید تو را که یا سعدیک

 

آه از تو بر تو هم به نفیر

آه المُستغاث منک الیک

 

دارو درد بنده چیست بگو

قبلة لور زِقتُ من شفتیک

 

شمس دین عیش دوست نوشت باد

زانکه پیدا شده ست فی عینیک

***
غزل سوّم
***

زندگانی صدر عالی باد

ایزدش پاسبان وکالی باد

 

هر چه نسیه است مقبلان را عیش

پیش او نقد وقت و حالی باد

 

مجلس گرم و پر حلاوت او

از حریف فسرده خالی باد

 

جان ها وا گشاده پر در غیب

بسته پیشش چو نقش قالی باد

 

بر یمین و یسار او دولت

هم جنوبی و هم شمالی باد

 

دو ولایت که جسم و جان خوانند

بر سر هر دو شاه و والی باد

 

بخت نقد است شمس تبریزی

اوبَسَم، غیرِ او مَآلی باد

***
غزل چهارم
***

به خدایی که در ازل بوده است

حیّ و دانا و قادر و قیّوم

 

نور او شمع های عشق فروخت

تا که شد صد هزار سِرّ معلوم

 

از یکی حکم او جهان پر شد

عاشق و عشق و حاکم و محکوم

 

در طلسمات شمس تبریزی

گشت گنج عجایبش مکتُوم

 

که از آن دم که تو سفر کردی

از حلاوت جدا شدیم چو موم

 

همه شب همچو شمع می سوزیم

ز آتشش جفت و ز انگبین محروم

 

در فراق جمال او ما را

جسم ویران و جان در او چون بوم

 

هان عنان را بدین طرف برتاب

زفت کن پیل عیش را خُرطوم

 

بی حضورت سماع نیست حلال

همچو شیطان طرب شده مرحوم

 

یک غزل بی تو هیچ گفته نشده

تا رسید آن مشرّفه مفهوم

 

پس به ذوق سماع نامه ی تو

غزل پنج و شش بشُد منظوم

 

شامم از تو چو صبح روشن باد

ای به تو فخر شام و ار من و رُوم

***
آخر الامر بی تابی های مولانا از یک طرف و نرم شُدن اطرافیان از طرف دیگر سبب شد که کاروانی از اکابر به سرپرستی فرزند مولانا سلطان ولد با پیشکش ها و نقدینه ها به منظور جستجو و باز گردانیدن شمس، از قونیه به سوی دمشق، شهری که شمس در آن معتکف شده بود حرکت کند. کاروان به دمشق می رسد و شمس را می یابد و شمس استدعای آنان را می پذیرد و این اتّفاق در سنه ی ۶۴۴ هجری قمری روی می دهد.
سپهسالار می نویسد:
« [سلطان ولد در جستجوی شمس] چون به دمشق برسید، اصحاب را اشارت فرمود تا در هر طرف آثار (شمس) را طلب دارند و آن گنج را در هر کنج بجویند. بعد از چند روز، آن عالم حقایق را در گوشه یی یافتند که مستغرق … گشته بود و هیچ کس را از اهل آن بلاد بر معامله ایشان واقف نبود. (خط سوّم به نقل از سپهسالار ۱۳۱) و در جای دیگر می نویسد:
« [در دمشق] سلطان ولد با تمامت یاران به بندگیش در آمده… سیم و زری که آورده بودند به حضرتشان نهادند، و سلام حضرت خداوندگاری (مولوی) و مکتُوب رسانیدند.
مولانا شمس الدّین به خنده خوش فرمود:
ما را به سیم و زر چه فریبد؟ ما را طلب مولانا … کفایت است و از سخن و اشارات او تجاوز چگونه توان کردن؟ (خط سوّم به نقل از سپهسالار ۱۳۲-۱۳۱)
در مراجعت به قونیه سلطان ولد به احترام شمس همه جا با پای پیاده در رکاب شمس طیّ طریق می کند و از مصاحبت شمس بهره ها بر می گیرد تا این که بار دیگر شمس و مولانا به دیدار هم نائل می آیند.
شمس الدّین افلاکی گوید:
« [ پس از بازگشت شمس از دمشق و همراهی با سطان ولد ] مولانا شمس الدّین خدمات و الطاف حضرت ولد را در بندگی مولانا، تقریر می کرد و بشاشت می نمود و می فرمود که: – من بهاءالدّین را چنین گفتم و او چنان گفت و جوابم داد اکنون مرا از موهبت حقّ تعالی دو حالت است: یکی (سَر) دوم (سِر) .
سَر را در راه مولانا به اخلاص تمام فدا کردم و سِرّ خود را به بهاءالدّین بخشیدم تا حضرت مولانا شاهد حال باشد چه اگر … بهاءالدّین را عمر نوح و همه را در عبادت و ریاضت صرف کردی، آنش میسّر نگشتی که در این سفر از من به وی رسید. امید است که از حضرت شما نیز نصیب ها یابد و به کمال پیری رسد و شیخ کامل گردد»
(افلاکی ۱۰۶/۴)
در دیدار ثانوی مولانا و شمس شدّت تحوّلات روحی مولانا به مراتب بیشتر از دیدار اول بود.
سپهسالار می نویسد:
«[ در بازگشت شمس به قونیه] حضرت خداوندگاری (مولوی) … بیش از اوّل به … شمس الدّین … در آمیخت، و اخلاص بیش از حدّ بر غایت فرمود و شب و روز به صحبت یکدیگر مستغرق می بودند.» (به نقل از سپهسالار خط سوم ۱۳۲-۱۳۳)
سپهسالار در جای دیگر می نویسد:
« دیگر [ مولانا ] به … شمس … صحبتی (معاشرتی) بسیار فرمودند و طریقه سماع و فرجی و وضع دستار بدیشان موافقت کردند» (خط سوم به نقل از سپهسالار ۲۴)
مولانا پس از مدّتی دوری و اشتیاق و رسیدن به فیض دیدار شمس به یکباره همه علایق خود را از دوستان و مریدان قبلی خود گسست و از پذیرفتن آن ها به حضور خود امتناع می کرد .
صورت ظاهر لباس و کلاه خود را که سنّت متشرّعین در سال های دراز بود تغییر داده و به لباس صوفیان درآمد. از مسجد و امامت و نماز جماعت برید و به رقص و سماع و خواندن اشعار پرداخت ، او در این مرحله اشعاری می سرود که مانند شمس بُرّان بر گردن اعتقادات مریدان و اطرافیان فرود می آمد. غزلِ:
پیر من و مراد من درد من و دوای من
فاش بگفتم این سخن شمس من و خدای من
را مردم می شنیدند و از شدّت تعصّب دیوانه وار فریاد می کشیدند: مولانای ما به دست آفاقی سحر شده است! افلاکی گوید:
« … حُساد و خودپرستان … زبان طعن بر گشودند که … – دریغا نازنین مردی و عالمی … که از ناگاه دیوانه شد واز مداومت سماع، ریاضت … مختلّ العقل گشت و مجذوب شد!»
جماعتی از روحانیون هم در گوشه و کنار از فرط حسادتی که نسبت به شهرت و مقام مولانا داشتند فرصت را مغتنم شمرده به تحریک می پرداختند و اعمال و رفتار مولانا را خلاف شرع و دین قلمداد می کردند.
حرکات و سکنات مولانا هم به نحوی بود که نه تنها برای اطرافیان و مریدان پاک دل جای دفاع باقی نمی گذاشت بلکه هر روزی که می گذشت از عدّه آن ها کم و بر عدّه مخالفان شمس و معترضان مولانا افزوده می شد.
کردار و رفتار و گفتار شمس بی پروا و یک دنده هم مزید بر علّت می شد و همه این عوامل دست به دست هم داد تا بار دیگر محیط زندگانی در قونیه بر شمس تنگ شد.
شمس بالأخره تاب شنیدن دشنام ها و خشم و غضب مردم را نیاورد و از دست مردم به سلطان ولد شکایت برد به قول سلطان ولد:
باز گستاخان ادب بگذاشتند – تخم کفران و حسدها کاشتند. و ضمن گلایه گفت:
این بار چنان مهاجرتی کنم که دیگر دست کسی به من نرسد، … (شرح این موضوع در ولدنامه چنین آمده است)
***

گفت شه با ولد که دیدی باز

چون شدند از شقا همه دم ساز

 

که مرا از حضور مولانا

که چو او نیست هادی و دانا

 

فکنندم جدا و دور کنند

بعد من جملگان سرور کنند

 

خواهم این بار آن چنان رفتن

که نداند کسی کجاام من

 

همه گردند از طلب عاجز

ندهد کس ز من نشان هرگز

***
و به یکباره شمس از نظرها غایب می شود و کسی به درست نمی داند بر سر او چه آمد.
(۱)نقل به اختصار از مولوی نامه استاد جلال الدّین همایی بخش اول ۱۳۵۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *