Menu

آیا شمس کشته شد؟

آیا-شمس-کشته-شد

در این باره مدارکی در دست است که شمس از دست مخالفین و معاندین خود جان سالم به در نبرده و به وضع مرموز کشته شده است.
بهتر است خوانندگان محترم نخست به دقت مدارک زیر را از نظر گذرانیده و خود قضاوت فرمایند که آیا شمس کشته شده یا در مهاجرت و گمنامی مرده اگر کشته شده قاتل و یا قاتلین او چه کسانی بوده اند؟
۱-فریدون سپهسالار معاصر مولانا در رساله خود صفحه ۱۳۳-۱۳۴ همان طور که در صفحه ۱۵ این کتاب مشروحاً بیان گردید شرح حال ازدواج مولانا را بیان می دارد و خوانندگان محترم می توانند بار دیگر به دقّت آن را مطالعه و مشاهده فرمایند که شمس شصت ساله موقعی که با مولانا آشنا می شود از او تقاضای زن می کند و کلفتی را که در دستگاه مولانا بوده است مایل می شود مولانا این دختر خدمتکار را به عقدش در آورده و به آن ها اطاقی در گوشه ی منزل واگذار می کند.
مولانا از آن جا که مردی مشهور و از خاندان بزرگ و مورد نظر اولیاء حکومت وقت بوده است دارای خدم و حشم و زندگانی فراخی بود امّا شمس عارف در این مورد به پای او نمی رسید لاجرم مورد عنایت مولانا واقع شده و اطاقی در منزل بزرگ مولانا به او واگذار می شود.
در خلال این مدّت شمس در می یابد که یکی از فرزندان مولانا به نام علاءالدّین محمّد گاه و بی گاه از جلوی اطاق آن ها می گذرد!
شمس او را صدا کرده و می گوید این اطاق منزل من است و شما مجاز به آمدن به این حدود نیستید! علاءالدّین این مطلب را با دوستان و هم قطاران خود در خارج از منزل در میان می گذارد و آن ها همگی بر علیه شمس سر و صدا راه می اندازند که این آفاقی (ولگرد) آمده در منزل مولای ما زندگی می کند و مانع قدم زدن فرزند مولانا در منزل می شود!
و بدین ترتیب اوّلین هسته مخالفین شمس به سرپرستی فرزند دوم مولانا و با انگیزه ی (زن) تکوین می یابد حال باید دید که علاءالدّین محمّد چگونه شخصیتی است؟ به گفته های زیر توجّه کنید:
۱-مولانا جلال الدّین را … سه فرزند نرینه و یک دختر بود. فرزند مهین را نام بهاءالدّین محمّد ولد بود و فرزند دوم را نام علاءالدّین محمّد بود که در [سوء] قصد مولانا شمس الدّین تبریزی با جمع بی خبران متّفق گشته مخالفت پدر کرد. (افلاکی ۲/۱۰)
۲-چلبی حسام الدّین در زمان خداوندگار (مولانا) هر روز …. به زیارت تربت سلطان العلما بهاءالدّین ولد و شیخ صلاح الدّین … می رفت …. روزی به زیارت آمده بود … در وقت بیرون آمدن، بازگشت و به سوی تربت مبارک نظر کرد از ناگاه نعره ی بزد که نی نی نشاید، مصلحت نیست بُردن او … یاران سر نهادند و از آن حال پرسیدند گفت: دیدم که فرشتگان عذاب از عالم غیب آمده بودند و علاءالدّین را با غلال گران دست و پای بسته می بردند، مرا دید فریاد کرد و لابها نمود. دلم سوخت و از حضرت خداوندگار و رحمت بی شمار شرمسار گشته بانگی برزدم و شفاعت کردم همانا که قبول کردند… و این علاءالدّین فرزند مولانا بود برادر سلطان ولد از یک مادر، از قضای الهی عقوق نمود و حقوق را محافظت نکرد و در قصد مولانا شمس الدّین تبریزی …. مبارزت نموده مبادرت کرد … علیها حضرت مولانا از او رنجیده مهر او را از درون مبارک خود برون انداخته بود … و در آن روزها که وفات یافته بود به جنازه ی او حاضر نشد و بر او نماز نکرد … (افلاکی ۱۷/۶)
۳-… چون صورت مبارک و معنی مُتبرّک مولانا شمس الدّین از نظر حسودان بی چشم پر خسم محتجب شد و حضرت مولانا از غایت بی قراری شب و روز قراری و آرامی نداشت و دایماً در صحن مدرسه سیر می کرد و این رباعیّات را به جدّ می گفت:
که گفت که روح عشق انگیز بمرد
جبریل امین ز خنجر تیز بمرد
آنکس که چو ابلیس در استیز بمرد
او پندارد که شمس تبریز بمرد (افلاکی ۹۲/۴)
۴-… مگر شبی در بندگی مولانا نشسته بود در خلوت، شخصی از بیرون آهسته اشارت کرد تا بیرون آید فی الحال برخاست و به حضرت مولانا گفت: بکشتنم می خواهند … و گویند هفت کس ناکس حسود عنود دست یکدگر کرده بودند و ملحدوار در کمین ایستاده چون فرصت یافتند کاردی راندند و هم چنان حضرت مولانا شمس الدّین چنان نعره ی بزد که آن جماعت بی هوش گشتند و چون به خود آمدند غیر از چند قطره خون هیچ ندیدند و از آن روز تا غایت نشانی و اثری از آن سلطان معنی صورت نبست…. (افلاکی ۹۱/۴)
۵-هم چنان بعضی اصحاب متّفق اند که چون مولانا شمس از آن جماعت زخم خورد ناپیدا شد …. و هم چنان حضرت شیخ ما سلطان العارفین چلبی عارف از حضرت والده خود فاطمه خاتون …. روایت کرد که چون حضرت مولانا شمس الدّین به درجه سعادت شهادت مشرف گشته آن دو نان مغفّل او را در چاهی انداخته بودند. حضرت سطان ولد شبی مولانا شمس الدّین را در خواب دید که من فلان جای خفته ام نیم شب یاران محرم را جمع کرده وجود مبارک او را بیرون کردند و به گلاب و مشک و عبیر ممسّک و معطّر گردانیدند و در مدرسه مولانا در پهلوی بانی مدرسه امیر بدر الدین گهرتاش دفن کردند و این سرّی است که هر کسی را برین وقوفی نیست.(۱) (افلاکی ۱۱۱/۴)
۶-فخرالدّین معلّم …روایت کرد که روزی … مولانا به زیارت تربت والدش … بهاء ولد آمده بود بعد …. برخاست و بر سر گور فرزندش چلبی علاءالدّین آمده … فرمود که: در عالم غیب دیدم که خداوندم مولانا شمس الدّین تبریزی با مذکور صلح کرد، و بر او بخشود و شفاعت فرمود تا از جمله ی مرحومان گشت.! (افلاکی ۵۱/۳)
اینک قضاوت با خوانندگان محترم است که شمس عارف را کشته یا مرده بدانند. والله اعلم به حقایق الامور.
(۱)دوست عزیزم آقای علی باقرزاده (بقا) به من اظهار داشتند که در سال ۱۳۶۸ در شهر دمشق در گوشه میدان بزرگی که ایستگاه راه آهن و هتل معروف ونیزیا در آن قرار گرفته و به وسیله خیابان وسیعی به بازار معروف حمیدیه منتهی می شود مسجد کوچکی به نام مسجد شمس تبریزی نظر ایشان را جلب می کند.
در بازدید مشاهده می کنند علاوه بر سالن مخصوص نماز از حیاط کوچک مسجد، پلّه هایی به زیرزمینی منتهی می شود که در آن چهار قبر برجسته مشابه قبور آرامگاه مولوی در قونیه وجود دارد و بر روی این قبرها همانند قبور آرامگاه مولوی عمّامه های بزرگی قرار دارد.
هم چنین در بالای سَر دَرِ زیرزمین که پنجره یی به حیاط کوچک وصل به مسجد داشته است بر روی تابلو قدیمی عنوان: (مزار مولانا شمس تبریزی) و بر سر در اصلی مسجد ابیاتی به زبان عربی مشاهده می کنند.
جای آن دارد که مقامات مسؤل ایرانی در مورد این مسجد و آرامگاه و قبور چهارگانه آن به بررسی کامل پرداخته و نتیجه امر را در معرض افکار همگان قرار دهند. چه ممکن است این مکان همان مکان مدرسه مولانا و یکی از قبور متعلّق به بانی مدرسه مزبور یعنی امیر بدرالدّین گهرتاش و دیگری آرامگاه شمس تبریزی باشد.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *