۱
ایّام را مبارک باد از شما: مبارک شمایید! ایّام می آیند، تا به شما مبارک شود!
شب قدر، در ماقدر تعبیه کرده است. (مقالات ۱۸۹)
کرد آن معمار از سِّر لَدُن
کایناتی را پدید از لفظ کُن
آنگه از انسان جهان آباد داشت
خلقت انسان مبارک باد داشت
احترام و عزّت ایّام قدر
باشد از نُور تو ای تابنده بَدر
نیست فی نفسه مُبارک رُوز عید
بلکه هست از آن چه او دارد نوید
ای بشر این ارض اَدنی جای تُست؟
جُمله افلاک زیر پای تُست
رُوز و شب آیند و ماه و سال ها
کز تکامل بر تو رُوید بال ها؛
همچو مَه تا از هلال آیی به بدر
در تو ایزد تعبیه کرده ست قدر
تا مبارک رُوز وصل حقّ رسد
جُزء کّل گردد باصل حقّ رسد
قدر خود میدان که عین حقّ تویی
آن که با حقّ می شود ملحق تویی
**
تو حُسن خلفتی از این سبب خُدای بزرگ
به یُمن خلفت همچون تویی تبارک گُفت
تو را تو الی ایّام می دهد برکت
بدان قَدَر که شب قدر در تو قدر نهفت
۲
نگویم: خدا شوی! کُفر نمی گویم! آخر اقسام (گیاهان)، و حیوانات، و جمادات و لطافت جوّ فلک، این همه در آدمی هست! و آن چه در آدمی هست، در این ها نیست. خود عالم کُبری حقیقت آنست … زهی آدمی که هفت اقلیم و همه جود ارزد. (مقالات ۲۴۵-۲۴۴)
من نگویم ای تو از اصلت جُدا
می شوی یک روز با وصلت، خُدا!
کُفر باشد، بیخ آن را تیشه کُن
لیک در این گفته ام اندیشه کن:
روح حیوان و جماد و هم نبات
جوهَر تکوین کُّل کاینات
گر چه اندر تست یک جا ای بشر
غیر از آن ها باشدت چیز دگر
کان نباشد در همه ارض و سما
می رسی با آن به اصل خود: خدا
می شناسش، جوهر عقل است این
فتبارک، اَلله، اَحسن، خالقین
**
نگویمت که خدا شو، خدا، که این سخنی است
که کفر باشد و بیرون ز شأن همچو منی است
ز هر چه جوّ و جماد و نبات و از حیوان
بیافریده خدا، در تو جمع کرده ست آن
از آن اگر گذری در تو عامل دگریست
که در وجود جماد و نبات و حیوان نیست
تو سر عالم امکان و عقل محور تُست
(تبارک الله از این فتنه ها که در سر) تُست
۳
-ائمّه که باشد؟ مرا با ائمّه چکار؟ ما خود ائمّه ایم . گفت چنین مگو!
تو ائمّه دیگرانی، دیگران ائمّه تواند. (مقالات ۱۶۲-۱۶۱)
عارفی را رُخصت دیدار نیست
گوید او با دیگرانم کار نیست!
نه مُرادم سُود بخشد نه مُرید
حَسبُنَا الله، باید از مردم بُرید
من امام و هادی راه خودم
بر گزینِ راه، از چاه خودم
گفتم ای بگذشته از پُل سرسری
یک نظر کن سُوی پُل تا بنگری
دیگران ره را به تو آموختند
چون چراغی در ره تو سوختند
تو گذشتی از پُل و داری فراغ
بهر مردُم پُل شو و نُور چراغ
**
مگو ائمّه که باشد؟ مرا نبود ای کاش!
که خود ائمّه خویشیم، نُکته بشنو فاش:
ائمّه تو به دیروز دیگران بودند
تو هم ائمّه فردای دیگران می باش
۴
نسخه گنج یافت که:
-به فلان گورستان برون باید رفت، و پشت به فلان قبّه بزرگ باید کرد، و روی به سوی مشرق، و تیر بر کمان باید نهاد، و انداختن! آن جا که تیر افتد گنج است!
رفت و انداخت، چندان که عاجز شد. نمی یافت و این خبر، به پادشاه رسید. تیراندازان دورانداز، انداختند. البتّه اثری ظاهر نشد! چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که:نفرمودیم که کمان را بکش! آمد تیر به کمان نهاد و همان جا پیش او افتاد. (مقالات شمس، صفحه ۲۲۸)
یکی از مهان نُسخه ی گنج یافت
به دقّت نظر کرد و مطلب شکافت
که باید شوی روزی از شهر دور
سوی چار دیوار اهل قبور
بر آن قبّه کانجاست در نور غرق
کُنی پشت و روُیت بود سوی شرق
گذاری سپس تیری اندر کمان
بیندازی و پی بری بی گمان
که جایی که آن تیر افتد به خاک
بود مخزن گوهری تابناک
چنین کرد و گنجی هویدا نشد
زمین کَنده شد گنج پیدا نشُد
قضا را شه از قصّه شد با خبر
خدنگ افکنانی همه تیز پر
بدان کار بگماشت امّا چه سود
نشد گنج پیدا که گنجی نبود!
شه این قصّه با عارفی در میان
نهاد و چنین گفتش آن نکته دان
نوشته: بنه تیر را در کمان
نفرموده زه را بکش ای فلان
پس آنگه چنین کرد آن گنج پُوی
بیفتادش آن تیر در پیش روی
**
تو خود گوهر و گنجی ای نیک مرد
به دنبال گنج زمینی مگرد
۵
-این قدر عمر که تو را هست، در تفّحص حال خود خرج کن، در تفّحص عالم چه خرج می کنی؟
شناخت خدا عمیق است؟!
ای احمق، عمیق تویی! اگر عمیقی هست، تویی! (مقالات شمس، صفحه ۲۸۲)
فرجه عمری که خود داری به پیش
کن تفّحص در مقام کشف خویش
خویش را بشناس و منگر پیش و پس
معرفت در حقِّ حقّ این است و بس
کشف عالم چیست؟ این از حمق تست
گر عمیقی هست و باشد عُمقِ تُست
**
این چند روز عمر که در اختیار تُست
مصروف کشف عِلّت و معلول خویش کن
این نقد در کشاکش دنیای دون مباز
با خیش خویش مزرعه خویش خیش کُن
ای بینوا! به راه شناسایی خدا
در درک آفرینش خود جهد بیش کن
**
۶
انصاف او(۱) بین که … با این همه فضل در رکاب شیخ (۲) می رفت، صد شاگرد داشت، در فنون او را ملامت می کردند، جماعتی فُضلا، گفت: – بدان خدای که خالق است که اگر از یک موی او، شما واقف شوید، چنانکِ خدا ما را آگاه کرد، غاشیه او را از دست من در رُبایید، چنان که منصب همدگر را می ربایید و حسد می برید!
(۱)و(۲) از عبارت کتاب مقالات شمس به طور وضوع معلوم نمی شود که مقصود شمس تبریزی از کلمه (او) و (شیخ)کیست؟ شاید مقصود از (او) همان طور که در پاورقی کتاب آمده است ابومنصور حَفده است که در رکاب شیخ ابوبکر سلّه باف تبریزی می رفته از جهت تواضع و این ابومنصور حَفده همان ابو منصور محمّد عُمدة الدّین معروف به حفدة بنِ اسعدِ بنِ محمّد بنِ حسین بنِ قاسم العطّاری الطّوسی الشّافعی النّیشابوری است که کرامت هایی از او نقل شده و او واعظ و فقیه و اصولی و از وعّاظ معروف قرن ششم و فقیهی فاضِل و واعظی فصیح بوده و در مرو تذکیر و وعظ می کرد و در فتنه غز از خراسان به آذربایجان مهاجرت کرد و در تبریز به وعظ و تذکیر مشغول گشت و مردم از او حدیث شنیدند و در ۵۷۱ هجری در تبریز در گذشت و ظاهراً با این که چند نفر در قرن پنجم به این لقب از عرفای بزرگ بوده اند مقصود همین شخص است و شاید هم شمس تبریزی در اوقات کودکی او را دیده باشد.
مقصود از (شیخ) همان شیخ ابوبکر سلّه باف تبریزی است که شمس تبریزی (به قول افلاکی ۸۱/۴) گوید (- مرا شیخی بود ابوبکر نام در شهر تبریز. جمله ولایتها را از او یافتم…)
**
با این همه اعتقاد، در رکاب او می رفت، تا به خانه رسیدن، چند بار مقرّ می شد و چندین بار منکر می شد که:
شیخ، کودکی را که محلّ شهوت است چندین تواضع چرا کند؟ باز، گفتی که:
او را چه زیان دارد که کان (معدن) پادزهر (ضدّ سمّ) است! …
شیخ، چون نظر عنایت کردی، درو، این اندیشه های نیکو، در تافتی. باز، چون در سایه رفتی، وسوسه های تاریکی پیدا شدی [که]:
-گیرم که او را، مقام آن هست! چه مروّت بود خلق را گمراه کردن، و در شبهه و اندیشه، انداختن؟!
شیخ، آن را دیدی، گفتی:
-سلام علیک! چونی؟ در اندیشه ما؟ – باز فراموش کردی؟
-پنداری که تو را چنین رها کنیم در اقرار و یا در انکار؟ …
-در عالم چه چیز است که [بی] امتحان، قبول یافته است؟ یا بی امتحان ردّ شده است؟
امّا انشاءالله ، به عاقبت درست خیزی و ره راست گیری، و بدانی که تو کیستی؟ (مقالات ۳۴۰-۳۴۱)
حفده خود با این همه فضل و کمال
در رکاب شیخ رفت آن بیهمال
خویش، صد شاگرد پای درس داشت
همچو ماهی رو به سوی شمس داشت
زین سبب جمع مریدان فضول
از چنین رفتار بودندی ملول
گفت روزی با مریدان آن جناب
می خورم سوگند بر مالک رقاب
گر شُما را بود یک مویی وقوف
بر کمال و فضل این شیخ رئوف
ای حسودان، می ربودید از منش
پاره می کردید خلقان از تنش
الغرض می رفت با این اعتقاد
در رکاب شیخ، آن نیکو نهاد
لیک خود گه شاد بود و گه ملول
گاه در ردّ بود و گاهی در قبول
پیش خود گفتی، نمی دانم چرا
میل دل بر کودکی دارد روا؟
این محبّت از محلّ شهوت است
یا تماشایی به قصد قربت است؟
باز گفتی دیدن روی صباح
معدن لطف است می باشد مباح
تا که قرب شیخ می شد شامِلش
فکر نیکو لانه کردی در دلش
گر که روی خود از او برتافتی
وسوسه اندر دلش ره یافتی
پیش خود گفتی که گیرم این بُوَد
این، خِلل در کار خلق و دین بُوَد
شیخ، درک حال او را کرد و گفت
با تو نیسان و تزلزل گشت جُفت
تو گمان بردی که سازیمت رها
در قبول و ردّ عین مدّعا
اندر این عالم چه باشد ای عجول
که شود بی امتحان ردّ و قبول؟
گاه با مایی و گاهی نیستی
تا بدانی من کیم؟ تو کیستی؟
تو به کار امتحانی نزد ما
عاقبت خیر است اگر خواهد خدا
۷
روزی مصطفی (ص) هر یاری را جداگانه می پرسید از طبع او و میل او که به جنگ مایل است یا صلح، لطف به مایل است یا به قهر و آن میل به صلح از بد دلی است و جان دوستی و سلامت طلبی، یا از نیکوخواهی، کرم و صبر و بردباری؟ … که:
اگر تو بعد از من خلیفه من شوی چه کنی؟ …. عُمَر … گفت:
-من عدل کنم. انصاف چنین بستانم!
گفت: راست می گویی. خود از تو فرو می بارد!
عُمَر … پسر را بُکشد جهت اقامت حدّ زنا که تا دَرِ فساد را ببندد. و پدر را بکشد، جهت آن که در مصطفی (ص) طعن کرد!
از ابوبکر … پرسید که: تو چه کنی؟
گفت: تا من بتوانم، پرده می پوشم. و ناشنوده، و نادیده می آرم.
گفت: راست می گویی، در تو پیداست!
… هر یکی به صفتی از صفات محمّد (ص) موصوف شده بودند! (مقالات شمس، صفحه ۳۷۳)
مصطفی (ص) می کرد یک روزی سؤال
از صحابه یک به یک از وضع و حال
که به جنگش هست آیا میل بیش
یا به سوی صلح، آن فرخنده کیش
هم اگر بر صلح باشد میلشان
منشاء آن هست آیا میل جان؟
یا ز نیکوخواهی و صبر و کرم؟
با عُمَر گفتا: بگو تا بنگرم:
گر تو بعد از من نشینی جای من
خود چه خواهی کرد با فتوای من؟
گفت من با عدل گردم روبرو
می کشم از عدل خود از ماست مو
گفت پیغمبر که گفتی حرف راست
از تو مشهود است و این خصلت تر است
این عُمَر زد بر پسر حَدّ زنا
آن چنان کاو رفت از دار فنا
هم پدر را کشت و او را لعن کرد
چون که روزی مصطفی را طعن کرد
**
باز پرسید از ابوبکر صدّیق
تو چه خواهی کرد ای یار شفیق
گفت او من پرده پوشی می کنم
تا توانم از خطاها بگذرم
گفت پیغمبر که گفتی حرف راست
از تو مشهود است و این خصلت تُراست
او به هنگام خلافت این چنین
بود و خلق النّاس بودندش رهین
هر یکی در طبع خود کردی قبول
یک صفت را از صفات آن رسول
لیک بود اندر علی (ع) آن بیهمال
هر صفت موجود و حدّ اعتدال (۱)
(۱)بیت آخر به منظور حسن ختام و توجیه نظر حضرت خیرالانام علاوه شد.
۸
همه عالم در یک کَس است، چون خود را دانست همه را دانست:
تتار (تاتار = مغول) در تُست، تتار صفت قهر …. تُست! (مقالات ۲۶۷)
هر بد و نیکی که اندر عالم است
ریشه آن در وجود (آدم) است
گر شناسی خویش را در کُنهِ ساخت
جمع این اضداد را خواهی شناخت
فی المثل خونریزی تاتار مست
در وجود چون تویی هم نیز هست
۹
همه را در خود بینی -:
از موسی و عیسی و ابراهیم و نوح و آدم و حوّا و آسیه و خضر و الیاس و فرعون و نمرود! …
تو عالم بی کرانی، چه جای زمین ها و آسمان ها؟! … (۱)
در آسمان ها نیابی، مرا بر عرش نیابی. (مقالات۲۷۵)
گر به چشم عقل در خود بنگری
جمله خاصّان خدا را اندری
موسی و عیسا و ابراهیم و نوح
آدم و حوّا و خضر و هم نصوح
جوهر این جمله اندر ذات تُست
این ز استعداد و امکانات تُست
گفت پیغمبر که فرماید خدا
من نباشم هیچ از مردم جدا
نیست اندر آسمان ها جای من
در دل مؤمن بُود مأوای من
**
تو عالم بیکرانی انسان
برتر ز زمین و آسمان ها
از موسی و عیسی و ابراهیم
و ز نوح و ز آدم و ز حوّا
از آسیه و ز خضر و الیاس
بینی همه را بخویش یک جا
این مختصر از حدیث قدسی است
حقّ در دل مؤمنش بود جا
(۱)حدیث قدسی: لا یَسَعُنی سَمایی وَ لا اَرضی بَل یَسَعُنی قَلبُ عَبدِیَ المُومِن در متن گفته شمس در این جا آمده و مولوی نیز مضمون آن را در مثنوی چنین به نظم آورده است:
گفت پیغمبر که حقّ فرموده است
من نگنجم هیچ در بالا و پست
در دل مومن نگنجم ای عجب
گر مرا جویی از آن دل ها طلب
۱۰
بعضی کاتب وحی اند. و بعضی محلّ وحی اند! جهد کن تا هر دو باشی-
هم محل وحی باشی، هم کاتب وحی، خود باشی! (مقالات شمس، صفحه ۲۴۹)
پیغمبرها محلّ وَحی اند
اصحابِ شریف، کاتب وحی
وَحیِ تو بود به لوح محفُوظ
در سلسله مراتبِ وحی
می کوش برای خویش باشی
هم کاتب و هم مخاطب وحی (۱)
(۱)شمس تبریزی در جای دیگر (مقالات ۱۶۲) در توجیه این نظریه خود گوید:… قومی باشند که آیة الکُرسی خوانند بر سر رنجور، و قومی باشند که آیة الکُرسی باشند.
۱۱
آورده اند که: دو دوست مدّت ها با هم بودند. روزی نزدیک شیخی رسیدند. شیخ گفت:
-چند سال است که شما هر دو هم صحبتید؟ گفتند چندین سال!
گفت: – هیچ میان شما در این مدّت، منازعتی بود؟
گفتند: نی الّا موافقت! گفت: بدانید که شما به نفاق (دورویی) زیستید!
لابد حرکتی، دیده باشید که در دل رنجی، و انکاری آمده است به ناچار!؟ گفتند: بلی!
گفت: آن انکار را به زبان نیاوردید از خوف؟ گفتند که: آری. (مقالات شمس صفحه ۳۲۷)
شیخی گوید دو دوست بودند
روزی به کنار من نشسته
پرسیدمشان که چند سال است
با یکدگر عقد اُنس بسته؟
گفتند که سال هاست! گفتم:
آیا نشدید هیچ خسته؟
در بین شما منازعت بود؟
گر بود چسان شدید رسته؟
گفتند که غمضِ عینِ ما شد
امداد گر دل شکسته
گفتم به نفاق و با دورویی
بسته به همید و زار و خسته
اخلاص بدین بود که کوشید
اصلاح شوید هر دو دسته
۱۲
ابا یزید به حج چون رفتی، مولع (حریص) بودی به تنها رفتن، نخواستی که با کسی یار شود. روزی شخصی را دید که پیش او می رفت. دَرو نظر کرد. در سبک رفتن او! ذوقی او را حاصل می شد.
با خود متردّد شد که:
-عجب، با او همراه شوم؟ – شیوه تنها روی را رها کنم که خوش همراهی است.
باز می گفت که … با حقّ باشم رفیق.
باز می دیدم که ذوق همراهی آن شخص، می چربید بر ذوق رفتن به خلوت. در میان مناظره مانده بودم که: – کدام اختیار کنم؟ آن شخص رو را پس کرده و گفت:
-نخست تحقیق کن که منَت قبول می کنم به همراهی؟!
او درین عجب فرو رفت با خود که: – از ضمیر من، چون حکایت کرد؟
آن شخص، گام تیز کرد. (مقالات شمس، صفحه ۲۹۰)
آن شنیدم با یزید نکته دان
چون به حجّ می رفت با یک کاروان
راه طیّ می کرد تنها روز و شب
بی رفیق راه و با رنج و تَعب
میل تنهائیش بر جان چیره بود
او درون بین بود و اینش سیره بود
دید روزی در میان کاروان
دیگری را چون خودش تنها رَوان
در سیاق رفتنش از پُشت سر
مدّتی می کرد با دقّت نظر،
شد در این اندیشه بعد از گیرودار
تا مگر با او شود همراه و یار
گفت با خود می شوم همراه او
پا به پایش سَر نمایم گفتگو
باز گفتا با خدا باشم رفیق
می نشاید دُرد کردن در رحیق
باز ذوق همرهی آن جناب
وسوسه می کرد و می دادش عذاب
تا که او می بود و در بیم و امید
روی برگرداند آن فرد فرید
گفت اوّل، بین، منَت دارم قبول؟
تا شوی همراه من ای بوالفُضول!
بعد از آن در کار خود تصمیم گیر
این بگفت و رفت آم مرد بصیر
**
ای بسا مردان و خاصّان خدا
باطناً همراه و در ظاهر جدا
۱۳
چون خود را به دست آوردی، خوش می رو!
اگر، کسی دیگر را یابی، دست بگردان او درآور!
و اگر، کسی دیگر را نیابی، دست به گردن خویش، درآور! (مقالات شمس، صفحه۲۶۴)
گر تو خود را شناختی، رستی
خوش همی رو، ز گمرهی جستی
ور چو خود یافتی دگر کس را
بدر آور به گردنش، دستی
وَرنیابی، بکن به گردن خویش
دست را حلقه، تا خودت هستی
۱۴
می گفت: – محمّد (ص) پرده دار ماست!
گفتم: آن چه در خود می بینی، در محمّد (ص) چرا، نمی بینی؟!
هر کسی پرده دار خود است! (مقالات شمس، صفحه ۳۵۲)
گفت شخصی، رسول صلّی الله
در همه حال پرده دار من است
گفتمش، آن چه را به خود بینی
هم در او بین که این شناختن است
بینی ار، پرده ها رود بالا
هر کسی پرده دار خویشتن است
۱۵
درویشی چیزی می خواست، آن صاحب دکّان، دفعش گفت که: حاضر نیست!
گفتم: – این درویش، عزیز بود. چرا بدو چیزی ندادی؟
گفت: – خداش روزی نکرده بود.
گفتم: – خداش روزی کرده بود. تو منع کردی! (مقالات شمس، صفحه۲۶۹)
فقیری ز صاحب دکان چیز خواست
بدو گفت خیر است و قدرش بکاست
بدو گفتم: این مستحقّ بود و زار
چرا راندیش این چنین شرمسار
بگفتا ز درگاه حیّ ودود
به من روزی او حوالت نبود
بگفتم: حوالت بد ای خورده گول
تو کردی به ناحقّ براتش نکول
۱۶
گفتم که: در من شادی می آید، نه آن جهانی است، نه این جهانی،الّا همین شادی وجود تو! گفت: عین آن جهانی است! الّا آن جهان را،ننگ می آید از این ها: از آن کس که ننگش نمی آید، آن جهان بدین جهان می ماند! (مقالات شمس، صفحه ۱۲۶)
مرا این نکته شادی آفرین بود
بگفتم با یکی، آن گفته این بُود:
نه این دنیا جهانی دل پسند است
نه آن دنیا که بر موهوم بند است
جهانی هست اگر این نقد شادی است
از این و آن سخن گفتن زیادی است
به پاسخ گفت آن پیر خردمند
که ای در بند جهل خویش پابند
هم این دنیا بود محسوس و در پی
هم آن دنیا، که باید کرد ره طیّ
ولیکن آن جهان را ننگ آید
از آن کو پای عقلش لنگ آید
که ناید عارش از این گونه گفتار
که آن هم همچو این! از روی انکار
۱۷
آن چه می گفتی که: – واقعه ای باز گفتم، تا دل من خالی شود!
-دل را از واقعه، تهی می کنی،از چه خواهی پُر کردن؟(مقالات شمس،صفحه۲۳۱)
در پی شرح پریشانی خویش
گفتم این نُکته به هم صُحبت خویش
که من این قصّه بگفتم حالی
تا دل از واقعه گردد خالی
گفت: هم صحبتم آن عاقل مرد
دل خالی به چه پر خواهی کرد؟
**
دل گر از عُقده تُهی گشت رواست
پُر کن از عشق که آن جای خداست
۱۸
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی!
مقصود من از این بتخانه، خیال و جمال رُخ تُست! ….
-اکنون کُجا رَویم؟ – کجا رهیم؟ – در دُوغ افتاده ایم.
آنگه کدام دُوغ که پایانیش نیست!
کاسه یی نیست که او را کرانه باشد، تا از دُوغ به کرانه آید!
-نی، خود عسل است! هر چند پر می زنند فزون تر «فرُو» می رود! (مقالات شمس، صفحه ۲۴۴)
هست مقصُود من ز مسجد و دیر
تا مگر رُو به سوی اُو آرم
گر به میخانه پای من شُد باز
قصد دیدار روی او دارم
**
به کجا کرده رُو چگونه رهیم
سخت اُفتاده ایم در تله یی،
سرنگونیم چون مگس در دُوغ
دست و پا زن درون مزبله یی
**
کاسه دُوغ را مگس دریاست
نتواند برون رهیدن از آن
دست و پا گیر همچو ظرف عسل
مگسان راست بند و قاتل جان
**
عق دُوغ است و شهد و ما مگسیم
دست و پا زن گمان بریم کَسیم
۱۹
برون رویم و این سبلت ها را پست کُنیم! جایی غزا (جنگ) نخواهیم رفتن که کافران بترسند از سبلت ما و (کافران درونی»:
خود اگر هر یکی از این مُو [ی سبیل] نیزه شود، باک نمی دارد! (مقالات شمس، صفحه ۲۹۵)
بگاه جنگ دو شاخ سبیل تاب دهیم
ز ترس دشمنِ کافر فرو رود در لاک
ولی اگر سَرِ هَر موی نیزه یی بندیم
که هر یکی بتواند کُند تنی را چاک
بعکس نفس بد، این «کافران درون» دیوی است
که از مشاهده نیزه ها ندارد باک
۲۰
آدمی را جهت مقصودی آوردند، تا خود را بداند که:
-از کجاست؟ – و مرجع او کجاست؟
پاس (نگاه داشت) باطن و ظاهر، جهت آن داده اند که این ها، عُدّه (ساز و برگ) این طلب است! – و استعمال در چیزی دیگر می کند؟
-خویشتن را امنی حاصل نمی کند، تا عیش بر او، خُرّم گردد!
-… در اشتغال علوم که بهترین مشغولی های دنیاست، روزگار می برد!
-… [از] آن مقصود [اصلی] دُور می شود! (مقالات شمس، صفحه ۲۴۷)
آدمی را بهر آن کردند خلق
تا بداند مبداء و مقصد کجاست
تا شناسد خویش و آنگه پی برد
چند روزی اندر این منزل چراست
اَمر و نهی دین و دستورات آن
حکمتش این است و ما را رهنماست
هست این انسان نادان زبون
در تکاپو، لیک در راه خطاست
می کند مصروف همّ خویش را
صرف وقت و همّت او نابجاست
با طمأنینه نمی گردد قرین
تا که دریابد که عیش اندر رضاست
کسب دانش می کند یک عمر و او
دانشش از بهر او عُقده گشاست
اکتساب علم بس نیکو بود
لیک آن علمی که دَردی را دواست
انتخاب راه اصلی بایدت
ای بسا راهی که پایانش فناست
تا نه بینی عاقبت با چشم عقل،
بین تو با مقصدت فرسنگ هاست
راه آن باشد که بی چون و چرا
سوی-مقصودت بَردبی کمّ و کاست
۲۱
… این طریق را، چگونه … می باید؟
این همه … پَرده ها و حجاب، گرد آدمی در آمده!
عرش، غلاف (حجاب و مانع) او! کرسی، غلاف او! هفت آسمان غلاف او!
کره زمین غلاف او! روح حیوانی، غلاف، و حجاب در حجاب،
تا آن جا که معرفت است … غلاف است! هیچ نیست! (مقالات شمس،صفحه۲۶۵)
خالق کجاست؟ کشف معمّا بُود محال
ای دیده گر تراست بدیدار آن شتاب
عرش اوّلین حجابش و کرسی حجاب عرش
هفت آسمان حجاب بر آنست و هم نقاب
باشد زمین حجابِ دگر بر حجاب ها
این جسم هم حجابی و مشکل ترین حجاب
روح بشر حجاب و بسی پرده تو به تو
هر پرده را مَسائل بسیار و بی جواب
تیغی و گرد تیغ غلاف است در غلاف
میغی و گرد میغ سراب است در سراب
تا چشم عقل کار کُند پرده تو به توست
قشر است و باز قشر و نه پیداست مغز ناب
۲۲
خیال ها کم نیست: از خود می اگیزی و حجاب خود می سازی،
و بنابر آن خیال، تفریح می کنی! …(مقالات شمس، صفحه ۲۳۶)
مرغ خیالِ باطل مرغی است دورُ پرواز
ما روز و شب پرانیم در آسمانِ پندار
این مرغ می زند دور، پیوسته دور باطل
ما خُفته در کناری مشغول و مست دیدار
۲۳
خدای را بندگانند که کسی، طاقت «غَم» ایشان ندارد،
و کسی، طاقت «شادی» ایشان ندارد ! صراحیی که ایشان پر کنند، هر باری، و در کشند، هر که بخورد، دیگر با خود، نیاید!
دیگران مست می شوند و برون می روند و او بر سر خُم نشسته! (مقالات شمس، صفحه ۳۵۵)
خداوند را بندگانی بود
بسی برتر از بندگان دگر
که بسیار پُر دَرد و پُر طاقتند
شکوفا برُونند و خُونین جگر
صراحی کشانند هر روز و شب
به خُم خانه رنج، در شورُ و شر
نباشد مرام دگر بندگان
چنین باده نوشیدن مستمر
دگر بندگان جامی اَر در کشند
بیفتند از پای طاقت به سر
ولی بنده راستین خدای
که در خدمت حقّ ببسته کمر
از این خُم کشد هر چه پیمانه بیش
در او دارد این باده کمتر اثر
همه خُفته و مست و نالان و او
نشسته سر خُمِّ غم تشنه تر
۲۴
اغلب خاصّان خدا، آنانند که کرامت های ایشان، پنهان است.
بر هر کسی، آشکار نشود. چنان که ایشان، پنهانند. (مقالات شمس،صفحه۳۷۱)
اغلب خاصّان درگاه خدا
صاحب کشف و کراماتند لیک:
این کرامت هاست پنهان از نظر
همچنان گُمنامی مَردان نیک
۲۵
آن ها که با اولیاء حقّ عداوت می کنند، پندارند، در حقّ ایشان بدی می کنند!
-غلط است، بلکه نیکی می کنند! – دل ایشان را بر خود سرد می کنند؟
-[هرگز] زیرا ایشان، غم خوار عالمند، و این مهر و نگرانی، بر کسی همچو باری است که [گویی] این کوه قاف را بر گردن، و کتف های او محکم تر کنند، و بر این زیادت کنند.
یعنی چیزی کنند که مهر، بیفزاید، داد غم خوار ایشان، بیشتر شود! (مقالات شمس، صفحه ۳۶۶)
کسانی که با اولیای خدا
عداوت کنند و بر ایشان جفا
ز پستی، به ناحق گمان می برند
که در حقّ آن ها بدی می کنند
نه تأثیر دارد دَدی هایشان
که نیکی بود این بدی هایشان
نه دل های آن ها شود سرد و کُور
که غم خوار خَلقند تا پای گُور
کسی کاو به گردن بَرد بار مهر
نسازد تُرش از بدِ خلق، چهر
شگفتا، بدی گرچه بس نارواست
در این قوم انگیزهِ مِهرهاست
