۲۶
[مردم، سه دسته اند]، اهل دنیا … اهل آخرت، و اهل حقّ!
«شبلی» اهل آخرت است، و مولانا جلال الدّین اهل حقّ!
و آن چه مراست، از حضرت مولانا، مرا، و سه کس دیگر بس است! …
مقرّبان … از … آن سه کس، باز پرسیدند، فرمود که:
شیخ صلاح الدّین [زرکوب] و شیخ حسام الدّین [چلبی] و مولانا بهاءالدّین [فرزند مولوی] … (افلاکی، جلد اوّل، صفحه ۳۱۷-۲۴۱/۳)
گفت شمس الدّین که مردم را تمام
هر کجا، در هر زمان از خاصّ و عام
می توان کردن رَسَد در سه طبق
اهل دُنیا، اهل عُقبی، اهل حقّ
شبلی اهل آخرت می بود و هست
مولوی خود اهل حقّ و حقّ پرست
من که خود از مولوی روشندلم
با سه تن هم پایه و هم منزلم،
خلق پرسیدند آن ها کیستند
زنده اند آن هر سه تن یا نیستند
گفت زرکوب و حسام الدّین پیر
هم بهاءالدّین و هر یک بی نظیر
۲۷
ستایش تو حاجت نیست! … تو خود ستایش رها کن، …
ستایش مولانا آن باشد که … سبب راحت اوست، و خشنودی او!
چیزی نکُنی که تشویش و رنج بر خاطرِ او نشیند!
و هر چه مرا رنجانید، آن به دل مولانا، رنج می رسد. (مقالات شمس ۱۸۲)
گفت شمس الدّین عزیزی را که چیست
این ستایش ها، که حاجت نیست نیست
سعی در خشنودی ملّای روم
کُن، ستایش چیست او را ای ظلُوم
تا نرنجانیش حرف خود بسنج
هر چه رنجاند مرا، او راست رنج
۲۸
در سخن شیخ محمّد (محی الدّین عربی(۱)) این بسیار آمدی که:
-فلان خطا کرد، و فلان خطا کرد!
و آنگاه او را دیدمی [که خود] خطا کردی، وقت ها، به او بنمُودی.
سر فرو انداختی، گفتی: فرزند! تازیانه می زنی؟! (مقالات شمس،صفحه۲۹۸)
محیِ الدّینِ عربی، شیخ محمّد، بسیار
در سخن گفت، خطا کرد فلانی در کار
از خودش کار خطا دیدم و چون بنمودم
گفت: فرزند شماتت مکنم، رنج مدار
(۱)شیخ محیّ الدّین محمّد عربی طایی اُندلُسی از عرفای معروف صاحب فتوحات مکّیه است که شیخ شمس الدّین تبریزی او را در دمشق ملاقات کرده و دیده است. وفاتش در ۶۳۸ هجری و در جبل صالحیه دمشق آرمیده است. (مقالات شمس)
۲۹
نیکو همدرد بود! نیکو مونس بود!
شگرف مردی بود شیخ محمّد (محی الدّین عربی)!
امّا در متابعت (پیروی از دستورهای ظاهری دین، مانند نماز) نبود.
عین متابعت خود آن بود، نی متابعت نمی کرد. (مقالات شمس، صفحه۳۵۲)
مُحیِ الدّینِ عربی، شیخ محمّد می بود
مونس نیکی و هم درد و شگفت آور کار
لیک در پیروی از شرع مقدّس کاهل
تابع حجّت خود بود ولی سهل انگار
۳۰
وقت ها شیخ محمّد (محی الدّین عربی) سجود کردی و گفتی که : بنده اهل شرعم!
امّا متابعت (پیروی از شرع) نداشت. مرا از او فایده بسیار بود.
امّا نه چنانکه از شما (مولوی)!
از آن شما بدان نماند. الّا فرزندان شما را در نیافتند! …
و عجب باشد که … خود دریابند؟
شما در بند آن نیستید که بنمایید، به فرزند، و غیر فرزند!
یکی هزار جهد می کند که از خود چیزی بنماید، و یکی به صد حیلت خود را پنهان می کند! (مقالات شمس ۳۵۷)
محیِ الدّین عربی شیخ محمّد می کرد
سجده بسیار که او را مُتشرّع خوانند
گر چه او پیروی از شرع نمی کرد مرا
بود از او فایده بسیار که برگیرم پند
نه چو از حضرتت ای مولوی نیک نهاد
که تو را کس نشناسد به حقیقت سوگند
قدرتان را نشناسند به جز فرزندان
در شگفتم من از این قوم چه را دریابند؟
تو به صد حیلت پنهان کنی آن جوهر ذات
دیگران جهد که خود را متظاهر سازند
۳۱
منصور [حلّاج] را هنوز، «روح»، تمام جمال، ننموده بود.
و گرنه «اناالحقّ» (من حقّ هستم) چگونه گوید؟
-«حقّ» کجا، و «اَنا» کجا؟! – این «اَنا» (من) چیست؟
-این حرف چیست؟! (مقالات شمس، صفحه۳۳۴)
نداده بود تمامِ جمال خود را روح
نشان بدیده منصور، در زمانه هنوز
و گرنه جای اناالحقّ سکوت می فرمود
سکوت پاسخ گویاست در قبالِ رموز
اَنا کُجا بُود و حقّ کُجا که این دو به حقّ
مقارنند و مخالف به صورت شب و روز
۳۲
اگر از حقیقت حقّ، خبر داشتی (منصور حلّاج)، «اناالحقّ» نگفتی! (مقالات شمس)
منصور گر از حقّ و حقیقت خبری داشت
حقّ حقّ بسرودی و اناالحقّ نسُرودی
۳۳
ابا یزید (۱) نفس خود را، فربه دیده گفت: – از چه فربهی؟ گفت:
از چیزی که نتوانی آن را دوا کردن! و آن، آنست که – خلق می آیند تو را سجود می کنند، و تو خود را مستحقّ آن سجود، می بینی! گفت:
-… تو غالب! عاقبت من نتوانم تو را مغلوب کردن! (مقالات ۲۰۵)
(۱)منظور ابویزید طیفوربن عیسی بن آدم سرُوشان معروف به ابایزید بسطامی عارف مشهور است که در سنه ۲۶۱ ه در گذشته و فخر رازی در کتاب اربعین که در کلام نوشته هم چنین علّامه حلّی در منهاج الکرامه می نویسد که ابا یزید بسطامی در خانه امام جعفر صادق سقاء و شاگرد بوده و در مطابقت زمان جای تأمّل است.
با یزید بسطامی نفس خویش فربه یافت
از چه فربهی؟ فرمود نفس درونِ گُمره را
گفت نفس از این فربه گشته ام که این مردم
در سجود می آیند با یزید ابله را
ز آن بَتَر که تو خود را مُستحقّ آن دانی
چون هنوز نشناسی راه خویش از چه را
گفت: گشته ای غالب بر وجود من ای نفس
وه، چنان کُنم مغلوب دیو نفس همره را؟
۳۴
«ابایزید» بسطامی را اگر خبری بودی، هرگز «اَنا» – (من) نگفتی! (مقالات شمس ۱۲۳)
گر با یزید بسطامی از سِرّ حقّ خبر داشت
هرگز (اَنا) نمی گفت بر ما خَلَق(۱) نظر داشت
(۱)ما خَلَقَ الله
۳۵
شیخ ابو الحسن خرقانی، مرد بزرگ بود و در عهد سلطان محمود … و او پادشاه بیدار و طالب. حکایت شیخ کردند. به خدمت او، بیامد به نیاز، شیخ، او را التفاتی زیادت نکرد. شاه گفت که:
-آخر قول خداست که: اَطیعو الله وَ اَطیعو الرَّسُول وَ اولِی الاَمر مِنکُم (قرآن کریم، سوره چهارم، آیه ۹۲)
اطاعت کنید خداوند و پیامبر و فرمانروایان خود را.
گفت: ای پادشاه اسلامیان! ما را چنان لذّت اَطیعو الله (اطاعت کنید خداوند را) فرو گرفت که لذّت اَطیعو الرَّسول (اطاعت کنید پیامبر را) … نماند. به مرتبه سوّم کجا رسیم؟
-بگریست و دستش لرزان، دست شیخ بگرفت و ببوُسید! (مقالات شمس، صفحه۱۴۲)
شیخ ما بوالحسن خرقانی
بود مردی بزرگ و روحانی
عهد محمود غزنوی می زیست
پادشاهی، فراخ می دانی
صحبت شیخ پیش او کردند
که بُوَد عارفی، سخن دانی
به نیاز آمدش به خدمت و دید
نکند اعتنای چندانی
گفت: قول خدا نیاری یاد
که اطیعُ الله و رسُول و ولی
گفت ای شاه در اَطیع الله
بنده را لذّتی است روحانی
در اطیع الّلهم چنان مشغول
که اطیع الرّسوُل شد فانی
تو چه خواهی ز ما که ما برسیم
به سوّم بخشِ قولِ ربّانی؟
شد دگرگون و بوسه زد محمود
بر سر و دست پاک دامانی
۳۶
فخر رازی از اهل فلسفه بوده است، یا از آن قبیل! (۱)
خوارزمشاه را، با او ملاقات افتاد. آغاز کرد که:
-چنین در رفتم در دقایق اصول و فروع، همه کتاب های اوّلیان، و آخریان را بر هم زدم. از عهد افلاطون تا کنون، هر تصنیف که معتبر بود، پیش من شبهت هر یکی مُعیّن شد، و روشن است، و در حفظ است، و دفترهای اوّلیان را همه بر هم زدم، و حدّ هر یکی بدانستم.
و اهل روزگار خود را، برهنه کردم، و حاصل هر یک را بدیدم – و فُلان فنّ را، و فُلان را برشمرد و به جایی رسانیدم، تا وهم گُم شود! … امیر … جهت طعن می گویدش که:
-و از آن علمک دیگر (فرمانروایی) نیز که [من] می دانم تو کناری! (مقالات شمس، صفحه ۲۲۱)
فخر رازی بود مردی فلسفی
خورده بود از آب هر دانش کفی
شد ملاقاتیش با خوارزمشاه
داد او دادِ سُخن خواهی نخواه
که بخواندم اصل و فرع هر کتاب
از فلاطون تا کنون هر فصل و باب
شبهتِ هر یک به من معلوم شُد
پیش من معلوم هر مکتوم شد
دفتر و اوراق را بر هم زدم
تا بدانستم که ره چون بایدم،
مردمان را سر به سر بشناختم
بود هر علمی بدان پرداختم
تا بدانجایی که هِی زد عقل: قُم
در ضمیر من شدی هر وَهم گُم
در پی آن بود هر فنّ برشمرد
هر یکی را با صراحت نام برد
آن امیر این گفتنی ها را شنفت
از ره طعنت به فخر راز گفت:
علمکی دیگر مرا باشد سُراغ
که تو را باشد از آن عِلمک فراغ
آن بود فرمانروایی بر عموم
تا تو را باشد مجالی بر علوم
۳۷
فخر رازی، چه زهره داشت که گفت: – محمّد تازی چنین می گوید، و محمّد رازی چنین می گوید!؟
-این مرتدّ وقت نباشد؟ – این کافر مطلق نبود؟ – مگر توبه کند! (مقالات شمس، صفحه ۳۴۲)
فخر رازی چه زهره داشت که گفت:
فخر رازی – محمّد تازی
در کلامش بزعم شمس الحقّ
کرده با قافیه چو من بازی
نیست مرتدّ و کافر مطلق؟
گر کُلاه خودش کُند قاضی
مگر از این قیاس توبه کُند
تا خداوند از او شود راضی
۳۸
سیف زنگانی؟ – او چه باشد که فخر رازی را بد گوید؟
… او (فخر رازی) … تیز دهد، همچو او، صد هست شوند و نیست شوند!
-همشهری من؟ – چه هم شهری؟! خاک بر سرش!(مقالات شمس،صفحه۱۹۵)
سیف زنگانی که باشد؟ گر چه همشهری بود
خاک بر فرقش که ذمّ فخر رازی می کند
فخر رازی گر دهد تیزی ز تیزش همچو او
صد نفر نابود گردد، صد نفر زی می کند
۳۹
سنایی را نکوهید که: – او نشسته است توحید می گوید!
-توحید که را می گویی؟ باز وقتی استشهاد آوردی به سخن او:
-«بهر چه از راه و امانی، چه زشت، آن نقش و چه زیبا!» (۱)
گفتی: – چونست که این را قبول می کنی؟
گفتی: بعض سخنانش نیکوست! (مقالات شمس، صفحه ۲۰۲)
(۱)بیتی از قصیده سنایی (۵۴۵)
بهر چه از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
بهر چه از دوست و امانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گاه شمس الحقّ به نزد خاصّ و عام
این چنین گفتا به تخفیف مقام:
درس توحید و سنایی! ای شگفت
او که را توحید گوید؟ اوست خام!
گاه استشهاد آوردی بدُو
نقل کردی گفته اش را در کلام
آن یکی پرسید چون باشد همی
می پذیری قول او را در مهام؟
گفت شمس الحقّ که می بینم در او
برخی از اقوال بر وفق مرام
۴۰
سنایی به وقت اجل، زیر زبان می گفت چیزی.
گوش به دهان [او] فرو بردند، و این می گفت: به شعر:
باز گفتم (پس گرفتم) ز آن چه گفتم زآنکه نیست
در سخن، معنی و در معنی سُخن
(مقالات شمس، صفحه ۲۳۳)
از سنایی زیر لب هنگام مرگ
آن کسانی را که بستندش دقن
نقل کردند: او چنین می گفت چون
گوش خود بردند نزدیک دهن
(باز گفتم زآنچه گفتم زآنکه نیست
در سخن معنا و در معنا سُخن)
۴۱
شمس الدّین طغرایی … (۱)
بی سوگند برزجمهر وقت بود! …. (مقالات شمس،صفحه ۲۲۰)
بی گمان شمس دین طغرایی
بود بوذرجُمهر وقت و زمان
(۱)شمس الدّین طُغرایی اصفهانی کاتب و وزیر عز الدّین کیکاووس سلجوقی و صاحب لامیّة العجم
۴۲
(شهاب هریوه)(۲) در دمشق که «گبرخاندان» [پیامبر] بود می گفت که:
مرگ بر من، همچنین است که بر پُشت شخص ضعیف، بار گران نهاده باشند. (مقالات شمس، صفحه ۳۴۱)
شهاب هریوه به شهر دمشق
به هنگام رفتن از این خاکدان
همی گفت این مرگ بر دوش من
بود بر تنی خسته باری گران
برای پیمبر به فتوای شمس
همی بود او گبرِ این خاندان
(۲)مقصود شیخ الاشراق شهاب الدّین ابوالفتح یحیی بن حبش بن امیرک از حکمای معروف و صاحب حکمت الاشراق که در هوش سرآمد زمان خود بوده و در فصاحت نظیری نداشته و ابن جوزی نقل می کند که اهل حلب درباره او عقاید مختلف داشتند بعضی او را بی دین و ملحد می خواندند و برخی او را اهل کرامات و صلاح و زهد می دانستند و چون مَلِک ظاهر پادشاه حلب او را بسیار احترام می کرد لذا علمای وقت حسد بُردَند و در نزد شاه حلب او را متّهم به بی دینی ساختند و ملک ظاهر او را در سال ۵۸۷ هجری به اشارت پدرش صلاح الدّین ایّوبی در حلب به زندان انداخت و او را کشت. ابن خلکان در تاریخ خود از سیف الدّین اموی نقل می کند که من شهاب الدّین را در حلب ملاقات کردم و او می گفت ناگزیر من مالک روی زمین خواهم بود گفتم از کجا می گویی؟ گفت در خواب دیدم که آب دریا را خوردم و من گفتم شاید تأویل این خواب اشتهار تو در علم و دانش باشد و او معاصر با شیخ شمس الدّین تبریزی است و قتل او با فتوای علمای حلب در جوانی او اتّفاق افتاد همچنین شمس تبریزی در سخنی دیگر (مقالات ۲۲۰) درباره شهاب الدّین سهروردی گوید: شهاب در دمشق می گفت که بر من معقول صرف است که موجَب است با لذّات به فعّال مایُرید.
۴۳
می آمدند به خدمت این شهاب(۱) (در دمشق). هزار معقول می شنیدند.
فایده می گرفتند. سجود می کردند. برون می آمدند. می گفتند:
-فلسفی است. الفیلسُوف: دانا به همه چیز!
من آن را از کتاب محو کردم. گفتم:
-آن خداست که داناست به همه چیز!… نبشتم:
الفیلسُوف دانا به چیزهای بسیار! قیامت را منکر بودی گفت:
-الّا (مگر) فلک از سیر باز ایستد! (مقالات شمس، صفحه ۲۲۱)
(۱)شهاب الدّین سهروردی
مریدان بسی در دیار دمشق
ببودند در پای بحث شهاب (۱)
شنیدند از او حرف معقول بس
ببردند از او بهره هر شیخ و شاب
تواضع کنان آمدندی برون
بگفتند او فیلسوفی است ناب
بهر چیز داناست این فیلسوف
منش کرده ام محو نام از کتاب
بر اینَم که دانای مُطلق خداست
شهاب است دانای توفیق یاب
بُدی مُنکر رستخیز و معاد،
مگر اینکه اجرام شمس و تُراب
که گردیده بسیار و گردد بسی
بسُوزند با هم چو تیر شهاب
۴۴
آن شهاب اگر چه کفر می گفت امّا صافی و روحانی بود! (مقالات شمس،صفحه۲۸۵)
گرچه می گفت کفر، شیخ شهاب(۱) صوفئی صاف بود همچون آب
۴۵
آن شهاب(۱) را، آشکارا کافر، می گفتند آن سگان!
-شهاب کافر چون باشد؟
(مقالات شمس، صفحه ۳۲۹)
کافرش خواندند آن سگ ها شهاب
نیست کافر نیست کافر آن جناب
(۱)شهاب الدّین سهروردی
۴۶
شهاب [الدّین مقتول سهروردی شیخ اشراق] را علمش بر عقلش غالب بود.
عقل می باید که بر علم، غالب باشد.
دماغ که محلّ عقل است، ضعیف گشته بود …
این شهاب الدّین می خواست که این درم و دینار برگیرد که سبب فتنه هاست و بریدن دست ها و سرها! … (مقالات شمس، صفحه ۳۵۰)
شیخ اشراق سهروردی را
عِلم بر عقل خویش غالب بود
او دماغی ضعیف داشت که عقل
سخت مغلُوبِ عِلم حارب بود
او همی خواست تا براندازد
پول را از میان و جالب بود
پول اُمّ الفساد بس ببرید
سرو دست کسی که طالب بود
۴۷
از عین القضاة (۱)، چند سخن نقل کردند، یخ از آن فرو می بارید که گفته است:
-دهانم شکسته باد که چیزی بوده را بگویم: کاشکی نبودی! (مقالات شمس، صفحه ۲۲۷)
شنیدم کلامی ز عین القضاة
که بی مغز و مانند یخ سرد بود
بگفتا شوم لال اگر گویمی:
که آن بودنی کاشکی طرد بود
**
(۱)محمّد بن عبدالله المیانجی الهمدانی (۵۲۵-۴۹۲ هجری)
۴۸
شمس خجندی بر خاندان [پیامبر] می گریست. (۲)
ما بر وی می گریستیم. بر خاندان چه گرید؟
-یکی به خدا پیوست، بر او می گرید، بر خود نمی گرید؟
اگر از حال خود واقف بودی، بر خود گریستی؟ (مقالات شمس، صفحه ۲۷۱)
شمس خجندی بر اهل بیت نبوّت
گریه کند، ما کنیم گریه به حالش
از چه بگرید به حال آنکه روان شد
سوی خداوند قادر متعالش
واقف احوال خویش نیست و گرنه
گریه بر احوال خود نداد مجالش
(۲)شمس خجندی واعظ دمش و مقصودش مصایب وارده بر خاندان رسالت است.
شمس در سخان خود در جای دیگر (مقالات ۳۴۱) گوید:
خجندی می گوید که مصیبت خاندان می دارم! مصیبت خود را فراموش کرده است.
۴۹
رساله های قشیری(۱) و قریشی و غیر آن بی مزّه اند. بی ذوق اند.
ذوق، آن را و معنی آن (قرآن) را در نمی یابند! (مقالات شمس،صفحه ۲۷۳)
رساله های قشیریه و قریشی و غیر
تهی ز مزّه و ذوق است فصل و عنوان را
که ذوق عامی از آن هیچ در نمی یابد
به ویژه معنی و مفهوم پاک قرآن را
(۱)رساله قشریه تألیف ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن قشیری از بزرگان و علماء و شاعران متصوّفه (۳۷۶-۴۶۵ ه ق) متولّد قوچان و ساکن نیشابور.
۵۰
بوعلی سینا نیمه فلسفی است، فلسفی کامل افلاطون است.(مقالات شمس، صفحه ۲۹۲)
بوعلی سیناست نیمه فلسفی،
نیم دیگر باشد از او مُختفی
گرچه بی مانند و بی همچون بود
فلسفی کامل افلاطون بود
۵۱
«غزالی» پیش «خیّام» اشارت بوعلی سینا می خوانده است. (مقالات شمس ۲۰۷-۲۰۸)
۵۲
شیخ ابراهیم(۱) بر سخن خیّام اشکال آورد که…
-او سر گردان بود! :
باری، بر فلک می نهد تُهمت …
باری، بر روزگار …
باری، بربخت …
باری، به حضرت حقّ، باری، نفی می کند و انکار می کند،
باری، اثبات می کند! باری، اگر می گوید،
سخن هایی در «وهم تاریک» می گوید! (مقالات شمس، صفحه ۳۵۴)
(۱)شیخ ابراهیم از مریدان خاصّ شمس الدّین تبریزی بوده است.
شیخ براهیم به خیاّم پیر
بود به نحو سخن ایرادگیر
گفت که سرگشته و حیران بود
حیرت را سلسله جنبان بود
گه به فلک تُهمت بی جا زند
گاه بر آن ضربه تیپا زند
گاه به بخت بد و بر روزگار
حمله کند، گاه به پروردگار
گاه کُند نفی و شود منکرش
گاه به اثبات شود چاکرش،
گاه اگر گوید و گاهی مگر،
در صدف وهم بپیچد گهر
**
مغلطه اینگونه ندیده ست کس
چون ره تحقیق همین است و بس(۱)
(۱)این بیت به منظور توجیه عقاید خیّام اضافه شد.
۵۳
اوّل با فقیهان نمی نشستم، با درویشان می نشستم.
می گفتم: این ها از درویشی بیگانه اند!
چون دانستم که درویشی چیست؟ و ایشان کجااند؟
اکنون رغبت مجالست فقیهان، بیش دارم از درویشان!،
زیرا فقیهان باری رنج برده اند، این ها می لافند که: درویشم،
آخر درویشی کُو؟ (مقالات شمس، صفحه ۳۰۶)
شمس تبریزی چنین گفتا، نخست
از فقیهان روی بر می تافتم
زآنکه آن ها را زدرویشی بدُور
در گمان خویشتن، می یافتم
**
چون بدانستم که درویشی و فقر
چیست وضع و در کجا باشد فقیه
حالیا میل دل من بیشتر
بر فقیهان است تا جمعی سفیر
**
آن فقیهان سال های عمر را
در ره تحصیل دین کردند صرف
لیک درویشان بی دانش زنند
لاف درویشی و دائم حرف حرف
۵۴
در وعظ منصور(۱) حَفظه [واعظ فقیه شافعی نیشابوری متوفّی به ۵۷۱ هجری] … روزی … یکی برخاست، سؤال کرد که: نشان اولیاء کدام باشد؟
او گفت که: آن باشد که اگر بگوید چوب خُشک را که: «روان شو» روان شود!
در حال منبر از زمین برکنده شد … گفت:
ای منبر تو را نمی گویم! ساکن باش! باز فرو نشست! (مقالات شمس، صفحه۳۳۹)
گویند به پای وعظ منصور
که او بود فقیه در نشابور
برخاست یکی پی سؤالی
پرسید که ای فقیه عالی
برگُو که نشان اولیا چیست
حالی به زمانه هست یا نیست
گفت آن که اگر به چوب گوید
از جای بجنب راه پوید
ناگفته سخن به منبر او بر
شُد کَندَه ز جای خویش منبر
گفتا بنشین تو را نگفتم
بنشین که تو را بپا نگفتم
زین پُرسش و زین نشست و برخاست
شیون زنهاد خلق برخاست
(۱)ابومنصُور محمّدبن اسعد بن الحسین بن قاسم العطّاری الطّوسی، فقیه شافعی نیشابوری معروف به حَفدَه. شمس در همین باره در جای دیگر (مقالات ۱۹۷-۱۹۸) گوید:
(کرامات آن باشد که چوب پاره را بگوید که برو، آن چوب پاره روان شود. منبر در حال روان شد. یک دَیرَه (بروزن بهره، چوب خشک درختی را گویند که شاخه جانبی نداشته باشد) به زمین فرو برده بودند، گفت تو را نمی گویم، تو را نمی گویم ای منبر قرار بگیر!). این کرامت را مُتصوفین به ابوالسّری منصور بن عمّار بن کثیر مروزی خراسانی از اولیاء متقدّمین و معاصر هارون الرّشید نیز نسبت می دهند که کسی در حال وعظ به او گفت نشان اولیاء چیست؟
گفت آن است که اگر بگوید چوب خشک را روان شو، روان شود. در آن حال منبر از زمین برکنده شد و یک چوب خشک به زمین فرو برده بودند گفت برو، فوراً چوب حرکت کرد و به منبر گفت تو را نمی گویم، ساکن باش!
۵۵
خوارزمشاه را گفتند که:
خلق فریاد می کنند از قحط که نان گران است، گفت: چونست چونست؟
گفتند که یک من نان به جوی (۱) بُود به دو دانگ (۲) آمد، گفت هی دوُ دانگ زر خود چه باشد؟
گفتند دو دانگ چندین پول (۳) باشد.
گفت: تُف تُف، این چه خسیسی است، شرمتان نیست؟
پیش او ارزان بود، پیش او آنگاه گران بودی که گفتندی که یک شکم سیری به همه ملک تو می دهند!
آنگاه بترسیدی، بگفتی یک بار شکم سیر کنم، دیگر چندی ملک از کجا آرم؟
عمری بایست تا این به دست آمد. (مقالات شمس، صفحه۲۹۰)
(۱)از اعشار پول معادل ۱۶/۱ دانگ.
(۲)دانگ، یک ششم درهم است.
(۳)یعنی مبلغ زیادی است.
چنان دان که ایّام خوارزمشاه
بُدی همچو شب روز مردم سیاه
گرانی و قحطی بدآنجا رسید
که در هیچ عهدی چنان کس ندید
بشُد قیمت نان گندم گران
سی و دو برابر شُدی نرخ آن
بگفتند جمعی به خوارزمشاه
که شُد زندگانی به مردم تباه
منی نان جوی بُود و دو دانگ شد
بُلند از همه ناله و بانگ شُد
ندانست اعشار درهم درست
بپرسید دو دانگ چه بود؟ نخست
بگفتند شش دانگ یک درهم است
و هر دانگ هم شانزده جو، کم است؟
بخندید و تُف تف کنان گفت آه
خسیسند مردم، به یزدان پناه
نبُد ارزشی دِرهَم اوُ را به چشم
زد و دانگِ درهم بیامد به خشم
دو دانگ درم پست بگرفت و خُرد
سی و دو برابر به نسیان سپرد
کسی را در آن روز رغبت نبود
که فهماندَش چند نسبت فزوُد
اگر گفته بودندش این را بدان
که با قیمتِ ملک تو خلق آن (۱)
شود سیر یک وعده، آنگاه او
بترسید و می گفت بی پُرس و جو
که بهر شکم سیر کردن مُدام
کُجا افکنم ملک دیگر به دام؟
که یک عمر این ملک آمد به دست
چنین بُود مقیاس آن مرد پُست
(۱)در این باره رجوع کنید به کتاب خط سوّم دکتر ناصرالدّین صاحب الزّمانی، مطبوعاتی عطایی- مرداد:۱۳۵۱ صفحه ۲۵۰ الی ۲۵۶ و محاسبه دقیقی که توسط ایشان به عمل آمده و مطلب شکافته شده است.
