۲۵۷
صد هزار درم با من خرج کنی،
چنان نباشد که حرمت سخن من بداری! (مقالات شمس، صفحه ۳۴۳)
ای مرید ار که صد هزار دِرَم
نقد در پای من کنی جاری
این نیرزد مرا، چنان که به صِدق
حُرمت گفته های من داری
۲۵۸
تو، تأویل سخن …،
به عِلم های خود،
و معرفت،
و فلسفه های … خود کنی. (مقالات شمس، صفحه ۱۰۴)
به فندق سخن من نهفته مغز کلام
سخن چو فندق خامی رسد بدست عوام
بزُور فلسفه نارسا و دانش خام
زنند ضربه بر آن و کنند مغز حرام
۲۵۹
می پنداری که آن کس لذّات، برگیرد!
«حسرت» او کم تر باشد؟
-حقّا که حسرت او، بیشتر باشد!
زیرا که به این عالم، بیشتر، خوی کرده باشد! (مقالات شمس، صفحه ۲۹)
مپندار آن کس که لذّت بَرَد
از این شهوت انگیز دنیای دون
کُشَد عُقده حسرتِ خویش را
کَشَد ریشه حسرت از دل برون
بدو آن کند رنج دلبستگی،
که مُعتاد را عادتِ خود زبون
۲۶۰
آزادی در «بی آرزویی» است. (افلاکی – مناقب العارفین، جلد دوم، صفحه ۶۵۷، فصل چهار)
آزادی ار که می طلبی آرزو مکن
کر گوش عمر خویش بهرها یهُو مکُن
۲۶۱
آن که محقّق تر است، مقلّدتر است. (مقالات شمس، صفحه ۲۴۲)
مدرسه از اجتهاد خالی و ویرانگر است
آن که محقّق تر است سخت مقلّدتر است
۲۶۲
«عقل» ؟
سُست پای است!
از او، چیزی نیاید! (مقالات شمس، صفحه ۳۵۹)
عقل را ضابطه هایی ست چو زنجیر بپای
عقل کاری نبرد پیش، به اشراق گرای
۲۶۳
عقل این جهانی …،
زبون «طبع» است. (مقالات شمس، صفحه۳۶۴)
در این جهان چه بسا مدّعی عقل و بسی
اسیر فطرت و طبع زبون خویشتنند
۲۶۴
عقل، تا سحرگاه، ره می بُرَد!
امّا، اندرون «خانه»، ره نمی بَرَد!
آن جا عقل، حجاب است،
دل حجاب است،
و سر حجاب! (مقالات شمس، صفحه ۹۱)
عقل چون مرکبی بود رهوار
که رود پیش در ره هموار
همه شب راه طی کند یک سر
باز ماند ز راه گاهِ سحر
تا دَرِ خانه راه را داند
لیک رفتن به خانه نتواند
عقل خود سدّ خویشتن گردد
مانع و حَدّ خویشتن گردد
عقل و دل پُشتِ دَر شوند مجاب
سَرسَر افکنده سر برد به حجاب
۲۶۵
عقل تا دَرِ خانه راه می برد،
امّا اندر خانه راه نمی برد. (مقالات شمس، صفحه ۲۴۶)
عقل تا خانه راه را داند
لیک رفتن به خانه نتواند
۲۶۶
حقّ، بدست من است!
حقّ، با من نیست! (مقالات شمس، صفحه ۱۷۴)
حقّ بدست من است، با من نیست
۲۶۷
دل من خزینه کسی نیست،
خزینه حقّ است! (مقالات شمس، صفحه ۱۸۱)
نباشد دارِ کس دل، دارِ حقّ است
دل من مخزن انوار حقّ است
۲۶۸
بعضی، خیال خود را، به خدایی گرفته اند. (مقالات شمس، صفحه ۲۱۹)
بعضی ز راه عقل جدایی گرفته اند
پندار خویش را به خدایی گرفته اند
۲۶۹
خداپرستی آن است که،
خودپرستی را رها کنی! (مقالات شمس، صفحه ۲۶۲)
دانی که کی شوی به حقیقت خداپرست
گر فکر خودپرستی خود را رها کنی،
۲۷۰
همه فدای آدمی اند!
و آدمی، فدای خویش! (مقالات شمس، صفحه ۲۶۷)
هر چه بینی فدای آدمی اند
آدمی خود فدای خویشتن است
۲۷۱
این «خانه عالم»،
نمودار تن آدمی است.
و تن آدمی،
نمودار «عالم دیگر»! (مقالات شمس، صفحه )
این نظم ملکِ دهر نمودار پیکری است
وین ملکِ تن نشانه دنیای دیگریست
۲۷۲
مقصود از وجود عالم،
ملاقات دو دوست بُوَد،
که روی در هم نهند،
جهت خدا،
دور از هوایِ (خودخواهی) (مقالات شمس، صفحه ۱۸۱)
دو دوست دست مودّت اگر دهند بهم
شوند در همه حالی شریک شادی و غم
به راه خالق و دور از هوای نفس، برند
بهین نتیجه و مقصود را از این عالم
۲۷۳
هر مشکل که شود، از خود گله کن که:
این مشکل، از من است! (مقالات شمس، صفحه ۲۹۴)
تو را هر مشکل آمد پیش و فرسود
ز خود می دان و خود کن رفعُ بهبود
۲۷۴
«اعتقاد» و «عشق»، دلیر کند،
و همه ترس ها ببرد! (مقالات شمس، صفحه ۱۰۳)
می دان، تو را دلیر کند عشق و اعتقاد
این هر دو حُسن، ترس تو را می دهد بباد
۲۷۵
هر اعتقاد، که تو را، گرم کرد، آن را نگهدار،
و هر اعتقاد، که تو را سرد کرد، از آن دور باش. (مقالات شمس، صفحه ۱۹۴)
زین همه اعتقاد رنگارنگ
که فراوان بود به وجه حسن
آن که گرمت کند به دل بسپار
و آن که دل را فسرد، دور افکن
۲۷۶
«مسلمانی»،
مخالفت هَوی (خودخواهی، خواهش نفسانی) است.
«کافری» موافقت هَوی! (مقالات شمس، صفحه ۱۵۰)
آن چه سرلوحه مسلمانی است
دشمنی با هوای نفسانی است
کافری، دوستیِ با نفس است
دشمنی با صفات روحانی است
۲۷۷
«محمّدی» آن باشد،
که «شکسته دل» باشد!
پیشینیان «شکسته تن» می بوده اند! (مقالات شمس، صفحه ۲۰۴)
باشند پیروان محمّد (ص) شکسته دل
پیشینیان شکسته تنانند و بسته دل
۲۷۸
زهی افترا،
از هزار راست،
مُنوّرتر، و خوش تر، و مبارک تر! (مقالات شمس، صفحه ۱۱۷)
بنازم گفته های افترا را
که از هر راست ما را خوش تر آید
که ز اَبرِ افترا، مهر حقیقت
مُنوّرتر، مبارک تر، برآید
۲۷۹
بر کافر، شکر واجب است، که باری منافق (دورو نیست)! (مقالات شمس، صفحه ۱۵۰)
هست بر قومی که کافر زیستند
شکر بی حدّ، گر منافق نیستند
۲۸۰
کافران را دوست می دارم،
از این وجه که دعوی دوستی نمی کنند! می گویند:
-ما کافریم، دشمنیم! (مقالات شمس، صفحه ۳۵۱)
کافران را دوست دارم چون منافق نیستند
هم ندارند این جماعت ادّعای دوستی،
دشمنی گر گفت با ما، ما شما را دشمنیم
دوست داریمش که او را خصلت نیکوستی
۲۸۱
چندان دوستان داریم،
در کلیساها و بتکده ها!! (مقالات شمس، صفحه۲۴۶)
دوستانی مراست در رده ها
در کلیسا و دیر و بُتکده ها
۲۸۲
فقری است که به «حقّ» بَرَد و از «غیر حقّ» گریزان کند!
و فقری است که از «حقّ» گریزان کند،
به خلق بَرَد! (مقالات شمس، صفحه ۳۱۷)
دو گونه فقر بود: اوّل آن که صاحب دلق
از آن ز حقّ بگریزد، رود به جانب خلق
دگر مقام غریزی بود که سالک را
ز غیر حقّ به سوی حق برد که دارد فرق
۲۸۳
معنی «صبر» افتادن نظر است، بر آخر کار (فرجام نگری)
و معنی «بی صبری»،
نارسیدن نظر است به آخر (کوته بینی)! (مقالات شمس، صفحه ۴۴)
صبر آن باشد که آری در نظر
کار را با دیده پایان نگر،
ورنه بینی از نخست انجام کار
پیش پا بینی و بی صبر و قرار
۲۸۴
بعضی را،
امید بهتری نمی بینم که پیش از ندامت بیدار شوند ! (مقالات شمس، صفحه ۴۶)
بسا دو چشم که نومیدوار می بینم
که تا زمان ندامت نمی شود بیدار
۲۸۵
مردان، در همه عمر یک بار، عذر خواهند،
بر آن یک بار هم، پشیمان! (مقالات شمس، صفحه ۲۶۸)
مَرد آن بود که در همه طول عمر خویش
یک باره عُذرِ عذر بخواهد به جای عذر
یعنی بر آن گناه که یک عمر کرده است
یک بار گشته نادم و آن هم برای عذر(۱)
(۱)عذرخواهی
۲۸۶
بی انصافی از حد خیزد! (مقالات شمس، صفحه ۳۴۸)
عیب بی انصافی از عیب حسد
خیزد و صد عیب دیگر در رسد
۲۸۷
بسوختم، (سوزاندم)!
که ساختن، در سوختن است!
خرابش کردم،
که عمارت، در خرابی است! (مقالات شمس، صفحه ۳۶۱)
سوختم نفس را که می دانم
ساختن در قبال سوختن است
خانه نو می کنم به وجه حسن
خانه یی گر به حال سوختن است
۲۸۸
عنایت قاضی به از دو گواه عَدل! (مقالات شمس، صفحه ۲۳۴)
شنو ز متّهم این نکته جای عُذر گناه
مرا عنایت قاضی بُوَد به از دو گواه
۲۸۹
اقرار خصم از هشتاد گواه. (مقالات شمس، صفحه ۳۱۵)
اقرار مُتّهم اثرش بیشتر بود
از نیروی شهادت هشتاد تن گواه
۲۹۰
گفتن جان کندن است!
و شنیدن جان پروردن! (مقالات شمس، صفحه ۳۰۳)
سخن گفتن اغلب چو جان کندن است
شنیدن چنان روح پروردن است
۲۹۱
درویش را درویشی و خاموشی! (مقالات شمس، صفحه ۲۳۴)
خامُشی را از سُخن پیشی بود
خامُشی گویای درویشی بود
۲۹۲
یاران ما، به سبزک (حشیش) گرم شوند،
آن خیال دیو است! (مقالات شمس، صفحه ۲۱)
پاره یی از مردمان سَر، گرم دارند از حشیش
با خیال دیو می سازند مغز خود پریش
۲۹۳
با هر چه نشینی و با هر چه باشی،
خوی او گیری. (مقالات شمس، صفحه ۴۴)
خصال همنشین دارد اثر از خیر و هم از شرّ
گِلی خوش بوی روزی با گُلی بوده ست هم بستر.
۲۹۴
مَرد، چون پیر شود، طرح کودکان گیرد! … (مقالات شمس، صفحه ۵۸)
هر که از عمر بهره برگیرد
در کهولت رهی دگر گیرد
پیر بُرنا نمی شود امّا
شیوه ی کودکی ز سر گیرد
۲۹۵
وای بر آن رنجور که کارش به «یاسین» افتد. (مقالات شمس، صفحه ۷۰)
تا تو را تاب و توان باقی است بی پروا بکوش
وای از آن رنجور کاید ذکر یاسینش بگوش
۲۹۶
آری، زهی کافران مسلمان! (مقالات شمس، صفحه ۲۲۵)
مسلمان برُونان کافر درون
ملسمان درُونان کافر بُرون
از آن غرق خون دل، از این شادمان
از این شاد و ز آن دسته، دل غرق خون
۲۹۷
مرد آن باشد که عیب بر خود نهد! (مقالات شمس، صفحه ۲۷۴)
مرد آن باشد که در خود جست و جو
کرده، یابد عیب و سازد بازگو،
۲۹۸
مؤمن سرگردان نیست! (مقالات شمس، صفحه ۳۵۴)
دل مؤمن چو کوه پا برجاست
دل کافر چو خار در صحراست
۲۹۹
بر بعضی لباس فسق عاریتی است!
بر بعضی لباس صلاح عاریتی است! (مقالات شمس، صفحه ۲۸۴)
به چشم خرد از ره آزمون،
نگر تا ببینی تو بی چند و چون
مسلمان درونان کافر بُرون
مسلمان بُرونان کافر درون
۳۰۰
مُطرب که عاشق نبود و نوحه گر که دردمند نبود،
دیگران را سرد کند (مقالات شمس، صفحه ۳۷)
مطربی کز عشق او را کاسهِ سر خالی است
ساز او سوزی ندارد حاصِلش بی حالی است
ناله های نوحه گر گر او نباشد دردمند
بانگ جُغد بر سر ویرانه یی را تالی است
۳۰۱
پول پیش دنیاپرست «قبله» است. (مقالات شمس، صفحه ۵۵)
قبله دنیاپرستان سکّه پول است و بس
معجز این قبله، گر معجز کند گول است و بس
۳۰۲
همه سخنم بوجه «کبریا» می آید،
همه دعوی می نماید! (مقالات شمس، صفحه۶۰)
گفته های من به وجه کِبریاست
پُر ز معنایست و خالی از ریاست
بر طریق راستی دور از نفاق
وین نشانی از کلام انبیاست
**
