Menu

غزل شماره ۱۷

17

۱- عقیق و لعلِ لَبَت، آب در دهان انداخت
مرا به بوسه از آن لعل در گُمان انداخت
۲- توانم آن که سر اَندازمت به پا امّا
خیالِ رویِ تو از سر، نمی توان انداخت
۳- کنار بودم و فارغ ز شورِ عشق و مرا
خیالِ مویِ میانِ تو دَر میان انداخت
۴- چه تیر بود نگاهِ تو، ای کمان ابرو
که آرشی چو من از دستِ خود کمان انداخت
۵- به جایِ ذِکرِ خفیّ و جَلیّ، علانیه عشق
چو قند، نامِ شریفِ تو در دهان انداخت
۶- کسی که دِل به نَسپُرد، نقدِ عمر بباخت
نبُرد سودی و سرمایه در زیان انداخت
۷- نِگَر به چهرِ من و مُعجزِ شراب ببین
به چهر زرد چسان رنگِ ارغوان انداخت
۸- صدایِ خندهِ دُردی کَشِ خراباتی
هراس در جگرِ ضِیغَمِ ژیان انداخت
۹- مگو که از چه نکردیم دیده را درویش
مگر نگاه به رویت نمی توان انداخت
۱۰- جنون و شهرتِ دیوانگی گرفت از من
مقام و شهرت و نامِ تو بر زبان انداخت
۱۱- زِ چَنگِ عشق، «جلالی» نمی توانی رَست
هم از خدنگِ مِلامت که این و آن انداخت
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *