Menu

غزل شماره ۲۲

22

۱- این چه بانگی است که از بامِ ولایت برخاست
که به هر خانه و دَر، بانگِ شکایت برخاست
۲- فِتنه بر پا شد و جمعی به تماشا رفتند
مدّعی سبز شد و آن قد و قامت برخاست
۳- اندر این مَصطبه آنکو که به رغبت بنشست
عاقبت از سَرِ جایش به ندامت، برخاست
۴- ساقیِ میکده تا دید که تبدیل شده ست
صَحنِ میخانه به زندان، به ملامت برخاست
۵- بین چه کردند که هر دُزدِ تبهکار که بود
صاحبِ حقّ شد و آنگه به غرامت برخاست
۶- آه و افسوس اگر وَعدهِ موعود این بود
اعتقاد از دل و از روز قیامت برخاست
۷- ما که برخاسته بودیم، نشستم و رقیب
وه! «جلالی» به سَرِ جنگ و جنایت برخاست
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *