Menu

غزل شماره ۲۳

23

۱- برای زنده دِلان دل مُصیبت است و بلاست
چرا که هر گُلِ زیبا که دید خواهد خواست
۲- هزار مرتبه گفتم به دل، که هر جایی
مباش و پیروی از دیدگان مکن که خطاست
۳- نکرد گوش و گرفتار گشت و عاشق شد
بگو چه کار کنم با وِی؟ آخر این دلِ ماست
۴- فدایِ پنجهِ مشّاطه ای شوم که بداد
شکنج و چین به سَرِ زلفِ یار و خوش آراست
۵- صدا به گوشِ وی از کثرتِ هواداران
نمی رسد به سرِ کویِ او زِ بَس غوغاست
۶- دگر به گوشه ایوان نمی توانش دید
ندانم آن که در این خانه بود، حال کجاست
۷- خدایِ من! نکند بشنود رقیب و اگر
شنید گُمشده یارم، بگوید او این جاست
۸- به آن کسی که زِ کَف، داده یار خویش مَخَند
که خون بگیرید اگر در فراقِ دوست رواست
۹- به خاکِ مادرِ من بگذر ای صبا و بگوی
دعایِ پیر شوی کرده بودی، این چه دعاست
۱۰- بیا ببین که «جلالی» کنون ز دَردِ فراق
شده ست پیر و زمین گیر و کار کارِ شماست
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *