| ۱- |
دوش آن گُلِ خندان بود از بادهِ نِخوَت مست |
|
پیمانه و پیمان را همچون دلِ من شکست |
|
|
| ۲- |
پیمانه شکستن بود یک صحنه و دستاویز |
|
بشکستش و پیمان را بُبرد و ز عهدش رَست |
|
|
| ۳- |
در جمعِ رقیبان رفت چون از بَرِ من برخاست |
|
بنگر ز کجا برخاست، بنگر به کجا بنشست |
|
|
| ۴- |
بُگسَست ز من آخر، پیوست به بدخواهان |
|
دیدی ز چه کس بگسست دیدی به کجا پیوست |
|
|
| ۵- |
از عهد وفا داری وَز جور و جفا در او |
|
آن را که بباید نیست آن را که نباید هست |
|
|
| ۶- |
در دستِ «جلالی» نیست جز بادِ هوا، حالی |
|
کَز دست شد آن دلبند، چون تیر که رفت از شَست |
|
 |