Menu

غزل شماره ۷۶

 

76

۱-کنون که فصل بهار است و سبزه و لبِ کِشت
برو به باغ و مکن آرزوی باغ بهشت

۲-بکوش تا که کنی خرجِ جمعِ یاران، مال
که جمعِ مال و بخیلی ست هر دو عادتِ زشت

۳-چو باید عاقبت آن را نهاد و بیرون رفت
چه خانه را ز طلا سازی و چه از گِل و خشت

۴-خوشا به صاحبِ مالی که بهره برد از مال
بدا به عاقبت آن که او نخورد و بِهِشت

۵-خداپرست دلش با خداست هر جا هست
چه خانقاه و کلیسا  چه کعبه و چه کِنِشت

۶-تو را به بازی شطرنج مات کرد و مَمات
کسی که بهر تو برنامهِ حیات نوشت

۷-مباش واعظِ بی مُتَّعِظ «جلالی» و باش
کنارِ جوی و به بَرگیر یارِ حور سرشت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *