Menu

غزل شماره ۷۸

78

۱- بلبلی مست سحرگاه چنین گفت به جفت
یار من باش و مکن در بَرِ گُل نالهِ مُفت
۲- من برای تو شکفتم نزدی چهچه و حال
می زنی نعره که یک غنچه به یک شاخه شکفت
۳- گفت آن مرغِ خوش آواز که ای مایهِ حُسن
نتوان رازِ دل سوخته را از تو نهفت
۴- هر چه زیباست در آن پرتوی از معشوق است
بحث کم کن، نَبَری حاصل از این گفت و شِنُفت
۵- من و تو عاشق زیبایی مَحضیم مرنج
بانگ من ذکر جمیل است نباید آشفت
۶- ای بسا عاشق محروم که از دردِ فراق
گوهرِ اشک فرو ریخته، با مژگان سفت
۷- ای بسا عارف دلسوخته از شدّت شوق
خاکِ درگاه و دَرِ میکده با مژگان رُفت
۸- در پَسِ پرده ندانیم «جلالی» که بود
و آنکه دانست زبان بست و به کس باز نگفت
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *