Menu

غزل شماره ۸۵

85

۱- کسی که شیطنتی کرد و بد به شیطان گفت
نمی توان به چنین دُم بریده انسان گفت
۲- هر آن چه کاشته ای بِدرَوی، چنین سختی
به نور چشم خودش سالخورده دهقان گفت
۳- به آن که دامن خود داده دست ناپاکان
به هیچ وجه نباید که پاکدامان گفت
۴- مشو دچار تَوَهُّم به جاه و قدرت خویش
که این چنین سخنی مور با سلیمان گفت
۵- خدا حمایتِ یوسف نمود و یافت نجات
عزیز مصر به زن هر چه گفت بُهتان گفت
۶- هر آن که خاطرش از خاطری پریشان است
به خاطرِ دلِ خود زلف را پریشان گفت
۷- عطایِ خاصِ بزرگان به مستحق نرسید
شنید شاعری و بَد به اَبرِ نیسان گفت
۸- ز آتشی که برآید ز سینه نتوانم
حدیثِ سوزِ دل خویش در نیستان گفت
۹- بَدا به حال فرومایه ای که از سرِ جهل
مدیح گفت و تملّق در آن فراوان گفت
۱۰- چه دیده بود «جلالی» به شهرِ ظلمتِ شعر
سخنوری که به شعرِ تو آبِ حیوان گفت
 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *