| ۱- |
کسی که شیطنتی کرد و بد به شیطان گفت |
|
نمی توان به چنین دُم بریده انسان گفت |
|
|
| ۲- |
هر آن چه کاشته ای بِدرَوی، چنین سختی |
|
به نور چشم خودش سالخورده دهقان گفت |
|
|
| ۳- |
به آن که دامن خود داده دست ناپاکان |
|
به هیچ وجه نباید که پاکدامان گفت |
|
|
| ۴- |
مشو دچار تَوَهُّم به جاه و قدرت خویش |
|
که این چنین سخنی مور با سلیمان گفت |
|
|
| ۵- |
خدا حمایتِ یوسف نمود و یافت نجات |
|
عزیز مصر به زن هر چه گفت بُهتان گفت |
|
|
| ۶- |
هر آن که خاطرش از خاطری پریشان است |
|
به خاطرِ دلِ خود زلف را پریشان گفت |
|
|
| ۷- |
عطایِ خاصِ بزرگان به مستحق نرسید |
|
شنید شاعری و بَد به اَبرِ نیسان گفت |
|
|
| ۸- |
ز آتشی که برآید ز سینه نتوانم |
|
حدیثِ سوزِ دل خویش در نیستان گفت |
|
|
| ۹- |
بَدا به حال فرومایه ای که از سرِ جهل |
|
مدیح گفت و تملّق در آن فراوان گفت |
|
|
| ۱۰- |
چه دیده بود «جلالی» به شهرِ ظلمتِ شعر |
|
سخنوری که به شعرِ تو آبِ حیوان گفت |
|
 |